{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم.

پارت دهم.

تهیونگ: دیگه شب شده.... حتما تا الان خانوادت نگرانت شدن.....
اون سو: بهشون گفتم دیر میام.....
تهیونگ: بهتره بریم.... فردا دوباره میایم.....
اون سو: باشه....... ای کاش برای همیشه همینجا میموندم..... هی.....
تهیونگ: اون عاشق اینجا بود دقیقا مث من.......
یک ساعت بعد: اون سو: ممنون که رسوندیم..... خدافظ....
تهیونگ: فردا خودم میام دنبالت...
اون سو: ها؟ اها ب باشه..... م ممنون.......
تهیونگ: هیچوقت با یه دختر رابطه ای نداشتم..... این اولین دختری بود که من باهاش بودم.......

اون سو: مامانننن، مامانننن... من اومدممممم....
دختر تو چرا اینقد دیر کردی....
اون سو: مامان جانم مگه نه من به شما گفتم دیر میام.....
گفتی ولی الان ساعت دوازده شبه...... کجا بودی.....
اون سو: مامان جونم گفتم که سرکاررررر....
اون سو: اگه اجازه بدید برم بخوابم؟
پس شام چی؟....
اون سو: مامان جان شام خوردم... اجازه میدی؟
اره دخترم برو بخواب......
اون سو: راستی مامان فردا هم ممکنه دیر بیام..... خب شبخیر.....
اوففف... این دختر معلوم نیس داره چیکار میکنه.....

تهیونگ: اوفففف چقدر خستمه...... مامان جانم کجایی...
پسرم تو که دوباره دیر کردی.....
تهیونگ: مامان جان دیگه باید به دیر اومدن من عادت کرده باشی که.....
خب پسرم مگه کجا میری که اینقد دیر میای......
تهیونگ: ب با دوستامم..... خب من میرم بخوابم....

اون سو: قبل از اینکه برم بخوابم یه نگاهی به برگه معرفی تهیونگ کردم.... راجب همه چیش نوشته بود...... یه نگاهی به تاریخ تولدش کردم..... فقط یه سال از من بزرگتر بود.... چ چ چی.... واوووو خدای منننن....فردا تولدشه...... حالا باید چیکار کنم...... بهتره سوپرایزش کنم.........

فردا: تهیونگ: سریع لباسامو پوشیدم و صبحونمو خوردم..... مامان جاننن من میخوام برم کاری نداری؟
اوه اوه پسرم یه دیقه وایسا..... امروز اگه یادت باشه روز تولدت هست.... قراره تمام فامیل به مناسبت تولدت امشب بیان اینجا...... پس باید زود زود برگردی.... باشه؟
تهیونگ: و و ولی ولی مامان.....
ولی نداره باید خیلی زود برگردی....
تهیونگ: چشم ارومی گفتم و رفتم بیرون.......................
دیدگاه ها (۲۳)

THE DARK SHADOWS

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

#میکاپ_آرتیست_من

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

پارت پنجم تهیونگ منتظر تا نامجون واسش اصلاعات بفرستم چند مین...

وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23 ا.ت . کبودی ؟ کو ک...

آپدیت بابل چن🫧🦖🦖: اون موقع که توی پکن زندگی خوابگاهی داشتم، ...

بچه ها این یه پیامی که توی ناشناس بهم دادن و میدونم که حرف ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط