{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::

::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::1
یک سال از موقعی که با ران هایتانی اونم به اجبار ازدواج کردم میگذره،یک سال از اون بدبختی میگذره،یک سال از موقعی که پا به جهنمی جدید به نام بونتن گذاشتم میگذره.
فلش بک به یک سال پیش:
از زبان M(راوی):
ایوری طبق معمول داخل اتاقش،کنار پنجره ی قدی بازش،روی صندلی،کتاب رو روی میز گذاشته بود،و میخواند.
از نظر اون،اون روز بهترین روز کل عمرش بود،یا حداقل،اینطور فکر میکرد.اما همه‌چیز مثل همیشه بود؛نور خورشید،به اون برای کتاب خوندن یاری میداد،گلای توی گلدونش از همیشه شاداب تر و بهتر بودن،قهوش هم که کنار دستش بود،کتاب هم جدید بود و بوی مدهوش کننده ی کتاب نو،تمام فضای اتاق را پر کرده بود.همه چیز همون طوری است که باید باشد.
اما،اما تَهه دلش،ناراضی بود.حس ششمش بهش میگفت که یه اتفاقی در راهه.
همینطور که اخم غلیظی بر ابرو هایش بود،آکیرا،برادر کوچک ترش وارد اتاق شد.بدون هیچ در زدنی،بدون هیچ اجازه ای،کاملا یهویی! ایوری جا خورد،و با تعجب نگاهش میکرد و گفت:«آکی،چیزی شده؟چرا در نزدی؟»
+«قرار ازدواج کنیی؟»
ـ«ها؟نه!»
+«مامان و بابا میگن میخوای ازدواج کنی!!باکی؟؟چرا هیچی بهم نکفتی؟»
ـ«مامان و بابا؟من واقعا نمیدونم چه خبره!چرا باید ازدواج کنم؟من هنوز بچم!» البته،دروغ هم نمی‌گفت.اول راه کوتاه جوانیش بود.هنو میخواست تجربه کسب کند،تجربه هایی مانند:عشق،رفاقت،کمپ،دانشگاه رفتن،دلقک بازی با دوستانش و... . از لحاظ قانونی و،به سن ازدواج رسیده بود،از لحاظ عقلی هم عاقل بود.اما از لحاظ احساسی،چطور میتوانست با کسی که تا به حال ندیده بود،ازدواج کند؟؟
لایک و فالو فراموش نشه✨🍓
دیدگاه ها (۷)

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔بادیگارد ماشین رو اورد جیمین در ماشین رو باز کرد تا نی...

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

پارت آخر — قشنگ‌ترین خاطره 🌸سال‌ها از روز ازدواج جونگکوک و ن...

فیک تهیونگ

[•] عمارت عشق [•] part:  19دازای نگاهش کمی نرم شد... این مدت...

جدایی

P : 11

عشق بی پیان

Anya x Damian پارت۵۷

#تکپارتیموضوع:(وقتی خواهر برادر تنی هستیم و اون عاشقمون میشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط