‹ من مراقبتم بچم🦋🥹 ›

‹ من مراقبتم بچم🦋🥹 ›
─━━─━━─━━─━━─━━─━━─
#Part_1

استرس تموم جونمو گرفته بود و دلم تو دلم نبود که بلاخره تونستم تو این قصر پا بزارم

در اهنی خود به خود باز شد؛ هر لحظه بیشتر هیجان زده میشدم

اروم داخل شدم که همزمان دوتا مرد سیاه پوش جلومو گرفتن

با اخمی دستشونو جلو گرفتن که گنگ نگاهشون کردم

- وات؟!

اخمشون غلیظ تر شد:

- برای وارد شدن باید کیفتونو بدید

میدونستم سخت گیری هایی وجود داره و کیفمو بهشون دادم

ولی گوشی نوکیام رو توی لباسم گذاشته بودم؛ تا صدای رییسی که اینهمه ازش تعریف شنیدم رو ضبط کنم

شاید منو قبول نکردن برای استخدام و حداقل از صدای رییس باندی که برای عضو شدن توش اینهمه زحمت کشیدم بی نصیب نمونم!

اون دوتا مرد از جلو روم کنار رفتن

با اشاره دستشون راه رفتم؛ هیبت این قصر بهم میفهموند که این بار هیجانم من و جای خوبی آورده

از پله های عمارت بزرگی که توش بودم بالا رفتیم و به در شیشه ای رسیدیم

۲ بادیگارد اون طرف در ایستاده بودن

در شیشه ای رو باز کرد و من اول از همه وارد شدم

که یکدفعه صدای زنگ خطری بلند شد؛ بهت زده به پشت سرم برگشتم شاید چیزی شده باشه

◜ 𝕛𝕠𝕚𝕟🥹🙈 : @bachemaniii ◞
─━━─━━─━━─━━─━━─━━─
دیدگاه ها (۰)

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

پارت ۵۴

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو میکا_____وارد سالن ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۰ — آخرین رازدرِ انبار کاملاً باز شد.رینا ب...

&شیسه.... تو باید بری. اونا می‌کشنتشیسه میدونست. خوب چیکار م...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط