ادامه ی پارت ۸۰

𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭 80
+ تهیونگ! تهیونگ! لطفا بیدارشو!

پسرک کم کم چشماش رو باز کرد و خوابالو به اتی که چهره ی نگران و متعجبی داشت خیره شد و چند باری پلک زد و نگاهش میکرد و لبخندی زد.

_ صبحت بخیر فندقم ... چیشده انقدر قیافت استرسیه؟ نکنه فکر کردی اینجا مردم؟

خنده ای کرد و دستشو اورد بالا و بر روی گونه اش کشید.

+ زهرمار! الان وقت مسخره بازی نیستش خانوادم از تورنتو اومدن تهیونگ من یادم نبود اصلا!

پسرک کمی متعجب شد و مکث کرد.

_ خب به سلامتی که اومدن مشکلش چیه که انقد بابتش الان نگرانی؟

+ وای خدا نه تو درکش نمیکنی ...

عقب کشید و سرشو انداخت پایین.

+ من دیگه قرار نیست مثل چند ماهی که کنار هم بودیم و هستیم خوشحال و ازاد باشم، محدودیت های پدرم دوباره شروع میشه و همچنین ازار و اذیت خواهر عوضیم! مادرم خوبه... پدرم هم خوبه اما مشکلشون اینه که گاهی اوقات وقتی من تحقیر میشم طرف اونو میگیرن، من تازه دیشب حسمو بهت اعتراف کردم و قرار بود کلی باهم دیگه خوش بگذرونیم ولی الان که برگشتن فکر نکنم اینا شدنی باشه تازشم پدرم از رابطه ما خبر نداره و نبایدم بدونه وگرنه تو رو میکشه! جولیکا نباید هیچ بویی از این ماجرا ببره وگرنه جفتمون بدبخت میشیم، مادرم همیشه پایه این قضیه بود و از اولشم میدونست ولی خب اونم با بعضی چیزا مخالفه اخلاقای خاص خودشو داره..

دستاش روی پتو مشت شد و قطره قطره اشک از چشمانش میریخت.

+ تهیونگ من عاشقتم... اگه میدونستم قراره امروز بیان زودتر از اینا بهت اعتراف میکردم شاید میشد یه کاری کرد اون موقع حداقل وقت بیشتری داشتم در کنارت ولی الان همه چیز خراب شد.. منو ببخش!

پسرک واقعا شوکه شده بود از این حرفای سنگین و نا امید ات... وقتی متوجه گریه اون شد سریع بغلش کرد و گونه هاشو بوسید.

_ این چه حرفاییه داری میزنی تو بچه! فکر نمیکردم انقد زود تسلیم و نا امید بشی! یه جوری حرف میزنی انگار قراره مارو کسی جدا کنه از هم، چنین حرفایی ازت انتظار ندارم! تو یه دختر باهوش و قوی هستی که از پس مشکلاتش بر میاد مگه اینارو باهم دیگه یاد نگرفته بودیم؟ پس چرا انقد زود زدی زیرشون؟! برگشتن که برگشتن به سلامتی این که خبر بدی نیستش هرچی باشه اونا خانواده ات هستن، بعدشم قرار نیست به این زودی از رابطه ما با خبر بشن که به هرحال من تا وقتی که بخوای بادیگارد تو هستم و اگر نگرانیت از اینه که نمیتونیم در کنار همدیگه باشیم و وقت بگذرونیم که باید بگم واقعا چیز مسخره ایه! من بادیگاردتم و میتونیم به بهونه رفتن به جایی دوتایی بریم هرجایی که دوست داری این که گریه نداره قشنگ من! نگران پدرت هم نباش مدتی که بگذره خودم باهاش صحبت میکنم و قضیه رو حل میکنم اینو بهت قول میدم فرشته ی من!

شرط: ۵۰ لایک❤
دیدگاه ها (۸)

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑بالاخره روز...

dark life = 40

فاصله یک لبخند تا جنون

اورلورا

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

جند پارتی تهیونگ

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁸نور خورشید از لای پرده ها به صورتش می...

Heir of Light and Darknesspart : 21جونگ‌کوک به اسم حک‌شده رو...

زمستانی با توتک پارتی࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط