𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ
𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑
بالاخره روز آخر پروژه رسید
از صبح، هر دوتون مشغول جمع کردن وسایلتون بودین
_ باورم نمیشه یک ماه اینقدر زود گذشت
تهیونگ: منم همینطور
_ راستش اولش فکر میکردم نمیتونم حتی یک هفته باهات کنار بیام
تهیونگ خندید
تهیونگ: منم دقیقاً همین فکر رو میکردم
_ ولی الان...
تهیونگ: الان چی؟
چیزی نگفتم تهیونگ چند لحظه نگاهت کرد و بعد آروم گفت
تهیونگ: من دلم نمیخواد اینجا تموم بشه
_ منظورت پروژهست؟
تهیونگ: نه...
سکوت کردی
تهیونگ: منظورم اینکه نمیخوام بعد از برگشتن، همهچیز مثل قبل بشه
_ چرا؟
تهیونگ: چون توی این یک ماه فهمیدم بودن کنارت برای من فقط به خاطر پروژه نبود
قلبت تندتر زد
_ تهیونگ...
تهیونگ: من بهت عادت کردم. به صبح بخیر گفتنت، به حرف زدنت، حتی به غر زدنت!
_ یعنی الان داری میگی دلت برام تنگ میشه؟
تهیونگ لبخند زد
تهیونگ: نه... دارم میگم همین الان هم دلم برات تنگ شده
لبخند زدی
_ منم نمیخوام بعد از برگشتن مثل غریبهها رفتار کنیم
تهیونگ: پس نکنیم
_ چطوری؟
تهیونگ کمی نزدیکتر شد و گفت
تهیونگ: از اول شروع کنیم؟
_ یعنی؟
تهیونگ: این بار بدون پروژه، بدون اجبار و بدون اینکه مجبور باشیم یک خونه رو با هم شریک بشیم
_ فقط خودمون؟
تهیونگ: فقط خودمون
لبخند زدی.
_ باشه
تهیونگ: پس بعد از برگشتن، اولین قرارمون رو میذاریم
_ اولین قرار؟
تهیونگ: آره. چون اون یک ماه فقط همخونه بودیم...
مکث کردم
تهیونگ: شاید وقتشه یه چیز بیشتر از اون باشیم
و اینطوری، چیزی که با یک پروژه اجباری و یک خانه مشترک شروع شده بود، تبدیل شد به شروع رابطهای که هیچکدومتون انتظارش رو نداشتین
پایان
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑
بالاخره روز آخر پروژه رسید
از صبح، هر دوتون مشغول جمع کردن وسایلتون بودین
_ باورم نمیشه یک ماه اینقدر زود گذشت
تهیونگ: منم همینطور
_ راستش اولش فکر میکردم نمیتونم حتی یک هفته باهات کنار بیام
تهیونگ خندید
تهیونگ: منم دقیقاً همین فکر رو میکردم
_ ولی الان...
تهیونگ: الان چی؟
چیزی نگفتم تهیونگ چند لحظه نگاهت کرد و بعد آروم گفت
تهیونگ: من دلم نمیخواد اینجا تموم بشه
_ منظورت پروژهست؟
تهیونگ: نه...
سکوت کردی
تهیونگ: منظورم اینکه نمیخوام بعد از برگشتن، همهچیز مثل قبل بشه
_ چرا؟
تهیونگ: چون توی این یک ماه فهمیدم بودن کنارت برای من فقط به خاطر پروژه نبود
قلبت تندتر زد
_ تهیونگ...
تهیونگ: من بهت عادت کردم. به صبح بخیر گفتنت، به حرف زدنت، حتی به غر زدنت!
_ یعنی الان داری میگی دلت برام تنگ میشه؟
تهیونگ لبخند زد
تهیونگ: نه... دارم میگم همین الان هم دلم برات تنگ شده
لبخند زدی
_ منم نمیخوام بعد از برگشتن مثل غریبهها رفتار کنیم
تهیونگ: پس نکنیم
_ چطوری؟
تهیونگ کمی نزدیکتر شد و گفت
تهیونگ: از اول شروع کنیم؟
_ یعنی؟
تهیونگ: این بار بدون پروژه، بدون اجبار و بدون اینکه مجبور باشیم یک خونه رو با هم شریک بشیم
_ فقط خودمون؟
تهیونگ: فقط خودمون
لبخند زدی.
_ باشه
تهیونگ: پس بعد از برگشتن، اولین قرارمون رو میذاریم
_ اولین قرار؟
تهیونگ: آره. چون اون یک ماه فقط همخونه بودیم...
مکث کردم
تهیونگ: شاید وقتشه یه چیز بیشتر از اون باشیم
و اینطوری، چیزی که با یک پروژه اجباری و یک خانه مشترک شروع شده بود، تبدیل شد به شروع رابطهای که هیچکدومتون انتظارش رو نداشتین
پایان
- ۱.۵k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط