راز الف زمردی. پارت چهار
با لبخند خجالتی ای نگاهشون کردم و گفتم: امم... نیازی نیست به هر حال ازم بالاتر هستن کاتسوکی ساما... "
اون خانم با تعجب نگاهم کرد و بعد با لبخند گفت: چه بچه ی معدبی هستش... کسایی که باید ازشون یاد بگیری رو میاری برای استخدام.. "
بعدم یه پس گردنی دیگه خابوند تو سر کاتسوکی ساما... کمی با تعجب عقب رفتم و با لبخند خجالتی ای گفتم: و.. واقعا مشکلی نیست ایشون من رو نجات دادن جونمو بهشون مدیونم... "
خانم با تعجب نگاهم کرد و گفت: ببینم زخمی شدی؟ اخه یه کم رد خون رو لباسته و رنگت پریده پسر جون... برو استراحت کن وقتی بهتر شدی برای ازمون درمانگری اماده شو... نمیخوام یه استعداد رو بخاطر بد بودن حالش از دست بدم... الان هم میرم خدمتکارا رو صدا میکنم تا برات یه اتاق اماده کنن که تا زمان ازمون اونجا بمونی که اگه قبول شدی باید اتاقتو عوض کنیم، فعلا هم اینجا میتونی توی اتاق کاتسوکی بمونی ــ"
بعد با لبخند گرم و پر شوری از اونجا بیرون رفت...
کاتسوکی ساما اول نگاهی بهش انداخت که رفت و گفت: اون عجوزه مامانمه... اسمش میتسوکیه... ملکس خیر سرش... پدرم هم باکوگو ماسارو عه... اینجا به پادشاه میگیم لرد، ملکه هم همون بانو میشه، الانم همینجا بمون تا من برم به اون پیر خرفت سلام کنم.. "
بعد هم رفت و در رو بست... من رفتم کنج اتاق و خواستم کمی از کتابی که داستم رو مرور کنم... انقدر مشغولش شدم که کم کم چشمام تار دید و بعد از اون دیگه همه جا برام سیاه شد...
ویو کاچان🧡(بالاخره بعد دو سه پارت بهتون ازش ویو دادم😅)
داشتم بالاخره برمیگشتم... اون پیر خرفت بعد از یه جلسه ی طولانی راجب اینکه چیکار کنم و نکنم بالاخره مرخصم کرد... امم... دو ساعتی گذشته انگاری.... باید برم ببینم اون زمردی کاری نکرده باشه... وقتی در رو باز کردم دیدم که کتابی افتاده اونور تر و خودش خوابیده... البته زیادی اروم بود... از هوش رفته؟ طبیعیه... به هر حال جان سخت هم تا الان افتاده بود(یاد مافیا افتادم😅😁)اروم رفتم پیشش و پتوی اضافه ای که روی تختم بود رو انداختم روش و رفتم روی میز کارم تا به مزخرفات همیشگی اون پیر خرفت و عجوزه برسم... انقدر اونجا نشستم و اون نفله بیدار نشد که خودمم دیگه نفهمیدم کجام...
فردا صبح...
ویو ایزو💚
نور از پنجره به داخل میتابید و به چشمام میخورد که باعث شد بیدار بشم و از نور زیادش از باز کردن چشمام پشیمون شم... به زحمت جابجا شدم تا دیگه نور به چشمم نخوره و صدای زخمت و اشنایی رو شنیدم
💥"پس بالاخره از خواب هفت پادشاه بیدار شدی خواب الوی نفله.. "
(ببخشید همش کم مینویسم وقت ندارم اینو هم با درد نوشتم دیگه ببخشید😅)
اون خانم با تعجب نگاهم کرد و بعد با لبخند گفت: چه بچه ی معدبی هستش... کسایی که باید ازشون یاد بگیری رو میاری برای استخدام.. "
بعدم یه پس گردنی دیگه خابوند تو سر کاتسوکی ساما... کمی با تعجب عقب رفتم و با لبخند خجالتی ای گفتم: و.. واقعا مشکلی نیست ایشون من رو نجات دادن جونمو بهشون مدیونم... "
خانم با تعجب نگاهم کرد و گفت: ببینم زخمی شدی؟ اخه یه کم رد خون رو لباسته و رنگت پریده پسر جون... برو استراحت کن وقتی بهتر شدی برای ازمون درمانگری اماده شو... نمیخوام یه استعداد رو بخاطر بد بودن حالش از دست بدم... الان هم میرم خدمتکارا رو صدا میکنم تا برات یه اتاق اماده کنن که تا زمان ازمون اونجا بمونی که اگه قبول شدی باید اتاقتو عوض کنیم، فعلا هم اینجا میتونی توی اتاق کاتسوکی بمونی ــ"
بعد با لبخند گرم و پر شوری از اونجا بیرون رفت...
کاتسوکی ساما اول نگاهی بهش انداخت که رفت و گفت: اون عجوزه مامانمه... اسمش میتسوکیه... ملکس خیر سرش... پدرم هم باکوگو ماسارو عه... اینجا به پادشاه میگیم لرد، ملکه هم همون بانو میشه، الانم همینجا بمون تا من برم به اون پیر خرفت سلام کنم.. "
بعد هم رفت و در رو بست... من رفتم کنج اتاق و خواستم کمی از کتابی که داستم رو مرور کنم... انقدر مشغولش شدم که کم کم چشمام تار دید و بعد از اون دیگه همه جا برام سیاه شد...
ویو کاچان🧡(بالاخره بعد دو سه پارت بهتون ازش ویو دادم😅)
داشتم بالاخره برمیگشتم... اون پیر خرفت بعد از یه جلسه ی طولانی راجب اینکه چیکار کنم و نکنم بالاخره مرخصم کرد... امم... دو ساعتی گذشته انگاری.... باید برم ببینم اون زمردی کاری نکرده باشه... وقتی در رو باز کردم دیدم که کتابی افتاده اونور تر و خودش خوابیده... البته زیادی اروم بود... از هوش رفته؟ طبیعیه... به هر حال جان سخت هم تا الان افتاده بود(یاد مافیا افتادم😅😁)اروم رفتم پیشش و پتوی اضافه ای که روی تختم بود رو انداختم روش و رفتم روی میز کارم تا به مزخرفات همیشگی اون پیر خرفت و عجوزه برسم... انقدر اونجا نشستم و اون نفله بیدار نشد که خودمم دیگه نفهمیدم کجام...
فردا صبح...
ویو ایزو💚
نور از پنجره به داخل میتابید و به چشمام میخورد که باعث شد بیدار بشم و از نور زیادش از باز کردن چشمام پشیمون شم... به زحمت جابجا شدم تا دیگه نور به چشمم نخوره و صدای زخمت و اشنایی رو شنیدم
💥"پس بالاخره از خواب هفت پادشاه بیدار شدی خواب الوی نفله.. "
(ببخشید همش کم مینویسم وقت ندارم اینو هم با درد نوشتم دیگه ببخشید😅)
- ۶.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط