قسمت یازدهم
قسمت یازدهم
تلفن قطع شد . جمشید اول جریان رو خوب فهمید . اما آخراش داشت دیوونه اش میکرد .طاقت شنیدنش رو نداشت مریم من ... عمه ... دختر من دختر جواد ... مهشید چرا اینکار رو کردی . تو که میدونستی من عاشق مریم ، دخترم هستم و چقدر دوستش داشتم ... خدایا بلا از این عظیم تر . هر بلایی رو میتونستم طاقت بیارم به عوض گناهی که هیچ وقت ندوستم چیه . ولی رفتن مریم ، دخترم رو دیگه طاقت ندارم یا راحتم کن یا ... دارم دیوونه میشم ... مریم من الان کجاست ... اون داره گریه میکنه ... مریم بابا گریه نکن ... بیا بغل بابا ... بیا عزیزم ... نه مریم منو نبرید .
مریم ... مریم ...
جمشید حتی با فریادهای زیور هم از عالم خودش بیرون نیومد .
خانوم بیا ، آقا تکون نمیخوره ... خشکش زده ... آقا ... آقا.
زیور به دکتر محبوبی زنگ زد که بیاد و جمشید رو از این وضعیت نجات بده .
سلام مهشید خانوم ، چی شده ؟
بعدا براتون میگم ، فعلا از این وضعیت نجاتش بدید ، دستم به دامنتون ، تو رو خدا نجاتش بدید ...
دکتر محبوبی بعد از معاینه جمشید گفت :
دچار شوک شدید شده ، فعلا یه مسکن بهش تزریق میکنم . اگه از این حالت بیرون نیومد ، فردا بیارینش بیمارستان .
زیور جریان رو برای دکتر محبوبیب تعریف کرد . دکتر سری تکون داد و رفت .
جمشید تا آخر شب توی همین وضعیت بود . ساعت یازده شده بود .
جمشید یک دفعه حرف میزد . میخندید ، گریه میکرد و مریم رو صدا میکرد . توی رویاهاش با مریم بازی میکرد . نیم ساعتی که گذشت به طور ناگهانی از سرجایش بلند شد و رفت توی اتاقش و پشت سرش در رو قفل کرد . آرش رو که روی تخت خوابیده بود بوسید . صدای داد و فریاد مهشید و زیور رو می شنید که ازش میخواستن در رو بازکنه ولی گوشش بدهکار نبود . طنابی رو که زیر تخت داشت به لوستر گره داد . صندلی رو گذاشت زیر پاش و سر دیگر طناب رو دور گردنش گره زد و صندلی رو از زیر پاش هول داد . جمشید با اینکه ظرفیت از دست دادن خیلی چیزها و آدمهایی که براش عزیز بودن رو داشت اما دیگه طاقتش رو از دست داده بود و تصمیم گرفته بود خودش رو از این وضعیت راحت کنه . دستش رو توی دستای مریم می دید . تمام خاطرات گذشته زنده شده بود و جلوش رژه می رفت . خوشبخت و بی خیال با هم قدم زدن مثل قدیما . جمشید داشت نفسهای آخر رو میکشید . همسایه ها با سروصدای زیور ریختن توی خونه و در اتاق رو شکستن . جمشید تقریبا بی حال شده بود که نجاتش دادن و رسوندنش بیمارستان . جمشید بستری شد . دکتر محبوبی همون موقع باشنیدن خبر راهی بیمارستان شد و تا صبح بالای سرش وایساد . با دیدن وضعیت بد جمشید فقط گریه می کرد . صبح که شد دستور داد که به بخش اعصاب و روان منتقل بشه .
دکتر جعفری خسته نباشید ، متاسفانه مشکلی برای دوستم ، همون دکتری که تازه چند روزه به اینجا منتقل شده پیش اومده ، هرکاری از دستتون میاد براش انجام بدین !
وای ... خدای من ، حدس من درست بود ، جمشید عزیز ، تو اینجا چکار میکنی ؟
ببخشید دکتر ، ایشون نمی تونه حرفی بزنه ، مگه شما ایشون رو می شناسید ؟
یادم نمیاد شما رو به همدیگه معرفی کرده باشم !
والا وقتی اسم جمشید رو به عنوان پرسنل جدید بیمارستان معرفی کردید به نظرم آشنا اومد ، بعد از چند روز فهمیدم ایشون قبلا هم مریض من بودن ولی بعد از نقل مکان گمش کردم . صبر کردم تا خودش بیاد پیشم . وقتی فهمیدم اینجاست و همکارم شده خیلی خوشحال شدم . چندبار رفتم اتاقش تا ببینمش ولی موفق نشدم حالا ... دوباره . دکتر محبوبی میتوانید برام بگین ، برای جمشید چه اتفاقی افتاده ، اون موقع ها موهاش سفید شد ، حالا باید توی این بخش بستری باشه !
والا جمشید دختری داشت به نام مریم ، که متاسفانه از دستش داد و به این روز افتاده !
عجب ... مریم ... یازده سال پیش به خاطر مریم پیر شد . حالا عقلش . باید ایشون رو دقیق معاینه کنم بعد نظرم رو بگم !
باشه ، جمشید رو سپردم به شما .
دکتر بعد از معاینه اعلام کرد که جمشید دچار بیماری فراموشی رتروگراد یعنی فراموشی موقتی شده و سیستم عصبی اون کاملا دچار اختلال شده . جمشید به بیمارستان اعصاب و روان انتقال داده شد. تنها اسمی که به یاد می آورد و تکرار میکرد مریم بود و توی رویای خودش با اون حرف میزد . جمشید بیمار آرومی بود با هیچ کس کاری نداشت . فقط هر بار که مهشید رو می دید ، عصبی میشد و کنترلش رو از دست میداد و شروع میکرد به داد و بیداد . اما آرش رو می بوسید . دکتر جعفری به عنوان یه دوست ، خیلی از ساعاتش رو با جمشید می گذروند و باهاش حرف میزد و شاید تنها دوست جمشید ، دکتر محبوبی و ایشون بودن . تنها همدم شب و روز جمشید قاب عکس مریم ، عشق از دست رفته و مریم دخترش بود که با اونا حرف میزد و می خندید و گریه میکرد . مهشید هم ملاقاتش رو کم کرد و بعد هم دیگه نیومد .
خال
تلفن قطع شد . جمشید اول جریان رو خوب فهمید . اما آخراش داشت دیوونه اش میکرد .طاقت شنیدنش رو نداشت مریم من ... عمه ... دختر من دختر جواد ... مهشید چرا اینکار رو کردی . تو که میدونستی من عاشق مریم ، دخترم هستم و چقدر دوستش داشتم ... خدایا بلا از این عظیم تر . هر بلایی رو میتونستم طاقت بیارم به عوض گناهی که هیچ وقت ندوستم چیه . ولی رفتن مریم ، دخترم رو دیگه طاقت ندارم یا راحتم کن یا ... دارم دیوونه میشم ... مریم من الان کجاست ... اون داره گریه میکنه ... مریم بابا گریه نکن ... بیا بغل بابا ... بیا عزیزم ... نه مریم منو نبرید .
مریم ... مریم ...
جمشید حتی با فریادهای زیور هم از عالم خودش بیرون نیومد .
خانوم بیا ، آقا تکون نمیخوره ... خشکش زده ... آقا ... آقا.
زیور به دکتر محبوبی زنگ زد که بیاد و جمشید رو از این وضعیت نجات بده .
سلام مهشید خانوم ، چی شده ؟
بعدا براتون میگم ، فعلا از این وضعیت نجاتش بدید ، دستم به دامنتون ، تو رو خدا نجاتش بدید ...
دکتر محبوبی بعد از معاینه جمشید گفت :
دچار شوک شدید شده ، فعلا یه مسکن بهش تزریق میکنم . اگه از این حالت بیرون نیومد ، فردا بیارینش بیمارستان .
زیور جریان رو برای دکتر محبوبیب تعریف کرد . دکتر سری تکون داد و رفت .
جمشید تا آخر شب توی همین وضعیت بود . ساعت یازده شده بود .
جمشید یک دفعه حرف میزد . میخندید ، گریه میکرد و مریم رو صدا میکرد . توی رویاهاش با مریم بازی میکرد . نیم ساعتی که گذشت به طور ناگهانی از سرجایش بلند شد و رفت توی اتاقش و پشت سرش در رو قفل کرد . آرش رو که روی تخت خوابیده بود بوسید . صدای داد و فریاد مهشید و زیور رو می شنید که ازش میخواستن در رو بازکنه ولی گوشش بدهکار نبود . طنابی رو که زیر تخت داشت به لوستر گره داد . صندلی رو گذاشت زیر پاش و سر دیگر طناب رو دور گردنش گره زد و صندلی رو از زیر پاش هول داد . جمشید با اینکه ظرفیت از دست دادن خیلی چیزها و آدمهایی که براش عزیز بودن رو داشت اما دیگه طاقتش رو از دست داده بود و تصمیم گرفته بود خودش رو از این وضعیت راحت کنه . دستش رو توی دستای مریم می دید . تمام خاطرات گذشته زنده شده بود و جلوش رژه می رفت . خوشبخت و بی خیال با هم قدم زدن مثل قدیما . جمشید داشت نفسهای آخر رو میکشید . همسایه ها با سروصدای زیور ریختن توی خونه و در اتاق رو شکستن . جمشید تقریبا بی حال شده بود که نجاتش دادن و رسوندنش بیمارستان . جمشید بستری شد . دکتر محبوبی همون موقع باشنیدن خبر راهی بیمارستان شد و تا صبح بالای سرش وایساد . با دیدن وضعیت بد جمشید فقط گریه می کرد . صبح که شد دستور داد که به بخش اعصاب و روان منتقل بشه .
دکتر جعفری خسته نباشید ، متاسفانه مشکلی برای دوستم ، همون دکتری که تازه چند روزه به اینجا منتقل شده پیش اومده ، هرکاری از دستتون میاد براش انجام بدین !
وای ... خدای من ، حدس من درست بود ، جمشید عزیز ، تو اینجا چکار میکنی ؟
ببخشید دکتر ، ایشون نمی تونه حرفی بزنه ، مگه شما ایشون رو می شناسید ؟
یادم نمیاد شما رو به همدیگه معرفی کرده باشم !
والا وقتی اسم جمشید رو به عنوان پرسنل جدید بیمارستان معرفی کردید به نظرم آشنا اومد ، بعد از چند روز فهمیدم ایشون قبلا هم مریض من بودن ولی بعد از نقل مکان گمش کردم . صبر کردم تا خودش بیاد پیشم . وقتی فهمیدم اینجاست و همکارم شده خیلی خوشحال شدم . چندبار رفتم اتاقش تا ببینمش ولی موفق نشدم حالا ... دوباره . دکتر محبوبی میتوانید برام بگین ، برای جمشید چه اتفاقی افتاده ، اون موقع ها موهاش سفید شد ، حالا باید توی این بخش بستری باشه !
والا جمشید دختری داشت به نام مریم ، که متاسفانه از دستش داد و به این روز افتاده !
عجب ... مریم ... یازده سال پیش به خاطر مریم پیر شد . حالا عقلش . باید ایشون رو دقیق معاینه کنم بعد نظرم رو بگم !
باشه ، جمشید رو سپردم به شما .
دکتر بعد از معاینه اعلام کرد که جمشید دچار بیماری فراموشی رتروگراد یعنی فراموشی موقتی شده و سیستم عصبی اون کاملا دچار اختلال شده . جمشید به بیمارستان اعصاب و روان انتقال داده شد. تنها اسمی که به یاد می آورد و تکرار میکرد مریم بود و توی رویای خودش با اون حرف میزد . جمشید بیمار آرومی بود با هیچ کس کاری نداشت . فقط هر بار که مهشید رو می دید ، عصبی میشد و کنترلش رو از دست میداد و شروع میکرد به داد و بیداد . اما آرش رو می بوسید . دکتر جعفری به عنوان یه دوست ، خیلی از ساعاتش رو با جمشید می گذروند و باهاش حرف میزد و شاید تنها دوست جمشید ، دکتر محبوبی و ایشون بودن . تنها همدم شب و روز جمشید قاب عکس مریم ، عشق از دست رفته و مریم دخترش بود که با اونا حرف میزد و می خندید و گریه میکرد . مهشید هم ملاقاتش رو کم کرد و بعد هم دیگه نیومد .
خال
- ۸۴.۵k
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط