عشق بی پایان
سلااام
جونکوک تو انبلاس نشسته بود و داشت فکر میکرد و بعد گفت
جونکوک: ... نذارید اتفاقی براش بیفته!
پزشک چیزی نگفت و دوباره مشغول بررسی وضعیت ا/ت شد. جونکوک سرش رو پایین انداخت و دستهاش رو محکم به هم فشار داد. برای اولین بار بود که اینقدر احساس ناتوانی میکرد و نمیدونست باید چیکار کنه.
چند دقیقه بعد، آمبولانس جلوی بیمارستان متوقف شد و ا/ت رو سریع به اورژانس بردن.
جونکوک هم پشت سرشون وارد بیمارستان شد، اما اجازه ندادن داخل اتاق بره.
پرستار: آقا، لطفاً بیرون منتظر بمونید.
جونکوک:... من باید ببینمش... لعنتی!
پرستار: به محض اینکه وضعیتش مشخص بشه، بهتون اطلاع میدیم.
جونکوک با عصبانیت دستش رو توی موهاش کشید و چند قدم عقب رفت. نگاهش به در بستهی اتاق دوخته شده بود و ذهنش پر از فکرهای مختلف بود.
که چطور ا/ت افتاد چیشد و...
و بعد چند مین پزشک از اتاق اومد بیرون وجونکوک سری رفت پیشش وگفت
جونکوک:... حالش چطوره؟... اگه نتونید نجاتش بدین این بیمارستان رو با هرچی که هست با خاک یکسان میکنم!!
پزشک: قربان ایشون وضیعت شون زیاد خوب نیست ولی ما تلاش میکنیم
ا/ت خیلی بعد خورده بود ازمین و اندام های داخلیش خون ریزی کرده بودو...
پایان این پارن ببخشید که کم شد 🙏🏻
جونکوک تو انبلاس نشسته بود و داشت فکر میکرد و بعد گفت
جونکوک: ... نذارید اتفاقی براش بیفته!
پزشک چیزی نگفت و دوباره مشغول بررسی وضعیت ا/ت شد. جونکوک سرش رو پایین انداخت و دستهاش رو محکم به هم فشار داد. برای اولین بار بود که اینقدر احساس ناتوانی میکرد و نمیدونست باید چیکار کنه.
چند دقیقه بعد، آمبولانس جلوی بیمارستان متوقف شد و ا/ت رو سریع به اورژانس بردن.
جونکوک هم پشت سرشون وارد بیمارستان شد، اما اجازه ندادن داخل اتاق بره.
پرستار: آقا، لطفاً بیرون منتظر بمونید.
جونکوک:... من باید ببینمش... لعنتی!
پرستار: به محض اینکه وضعیتش مشخص بشه، بهتون اطلاع میدیم.
جونکوک با عصبانیت دستش رو توی موهاش کشید و چند قدم عقب رفت. نگاهش به در بستهی اتاق دوخته شده بود و ذهنش پر از فکرهای مختلف بود.
که چطور ا/ت افتاد چیشد و...
و بعد چند مین پزشک از اتاق اومد بیرون وجونکوک سری رفت پیشش وگفت
جونکوک:... حالش چطوره؟... اگه نتونید نجاتش بدین این بیمارستان رو با هرچی که هست با خاک یکسان میکنم!!
پزشک: قربان ایشون وضیعت شون زیاد خوب نیست ولی ما تلاش میکنیم
ا/ت خیلی بعد خورده بود ازمین و اندام های داخلیش خون ریزی کرده بودو...
پایان این پارن ببخشید که کم شد 🙏🏻
- ۴.۴k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط