عشق بی پایان من
پارت ۳۳:
وقتی رسیدید رودخونه زیر اندازتونو پهن کردین و نشستین روش . کلی خوراکی خوردین و خوش گذروندین و خندیدین.
ا.ت:بچه ها من میرم تو اب.
لیا:منم میاممممم.
هارین:هوی هوی منم اومدم .
سولی :برید کنار من اولین نفر میرم.
سولی پرید توی اب و شما هم پشت سرش رفتین . به همدیگه اب میپاچیدین و کامل خیس شده بودین .
ا.ت: احتمالا سرما میخوریم .
سولی :بیخیالش بابا خوشبگذروننننن.
لیا:وای چقدر حال میده .
هارین:موافقم .
بعد اینکه کلی اب بازی کردین از اب اومدین بیرون و وسایلتونو جمع کردید و به سمت جایی که بقیه بودن راه افتادین . داشتین بلند بلند میخندیدین و وقتی رسیدین به بقیه با نگاه های مضخرف سوجین و بورا مواجه شدین که به شما دو تا بود .
هارین:وای دلم میخواد بگیرم از ۱۰۰ جاب مختلف جرشون بدم .
ا.ت:عزیزم ارامشتو حفظ کن(خنده)
هارین:دم بازدم دم بازدم(خنده)
تو یهو سریع دویدی سمت خونه و بلند داد زدی من اول میرم حموم و با خنده به سمت حموم رفتی.
لیا:واییی گول خوردیممم
هارین:اخرم اول خودش رفت
سولی پشت سرت دوید و گفت.
سولی :دارم برات ا.تتتت.
سریع رفتی حموم و دوشتو گرفتی انقدر خسته بودی که بعدش یه ساعت خوابیدی . وقتی بیدار شدی دیدی که دارن در میزنن و بقیه دخترا هم خوابیده بودن . رفتی در و باز کردی و با فیلیکس مواجه شدی . فیلیکس یه نگاهه به داخل انداخت که ببینه هارین داخله یا نه .
ا.ت:چی شده فیلیکس؟
فیلیکس :امشب بچه ها میخوان اتیش روشن کنن و بشینن دور هم . میاین؟
ا.ت:من به بچه ها میگم . شاید اومدیم.
فیلیکس :باشه. فقط هارین داخله؟
ا.ت:اره داخله چیکارش داری فیلیکس ؟ به اندازه کافی اذیتش نکردی؟
فیلیکس :ا.ت من نمیخواستم . دست من نبود.
ا.ت:چرا تو و هیونجین اینجوری میکنین . مدام میگین دست من نبود و فلان . اگه دست شما نبود پس دست کی بود . مدامم که قربون صدقه هم میرین . اخه این چه اجباریه ؟ اگه نمیخواستین چرا عین ادمیزاد نمیاین توضیح بدین چی شده . توضیح نمیدین چون دروغگویین و تمام . لطفا انقدر رو مخ من و هارین راه نرین.
درو بستی و رفتی رو تختت نشستی و به حرفایی که میزدی فکر میکردی که با صدای لیا به خودت اومدی..
لیا: ا.ت خودتو اذیت نکن . بالاخره حق به حقدار میرسه .
ا.ت:بیدار بودی؟
لیا:با صدات بیدار شدم .
ا.ت:ببخشید بیدارت کردم .
لیا بلند شد و اومد پیشت نشست .
لیا:همیشه خودتو حفظ کن و به هیچ عنوان نشکن بالاخره ورق برمیگرده و دستشون رو میشه نگران نباش
ا.ت:ممنونم لیا .
لیا بغلت کرد و کم کم اون دوتارو بیدار کردین که اماده شین برین پیش بقیه ...
خدمت شما❤️🔥
دارم میمیرم از خستگی🙃
شبتون خوش قشنگا💜
وقتی رسیدید رودخونه زیر اندازتونو پهن کردین و نشستین روش . کلی خوراکی خوردین و خوش گذروندین و خندیدین.
ا.ت:بچه ها من میرم تو اب.
لیا:منم میاممممم.
هارین:هوی هوی منم اومدم .
سولی :برید کنار من اولین نفر میرم.
سولی پرید توی اب و شما هم پشت سرش رفتین . به همدیگه اب میپاچیدین و کامل خیس شده بودین .
ا.ت: احتمالا سرما میخوریم .
سولی :بیخیالش بابا خوشبگذروننننن.
لیا:وای چقدر حال میده .
هارین:موافقم .
بعد اینکه کلی اب بازی کردین از اب اومدین بیرون و وسایلتونو جمع کردید و به سمت جایی که بقیه بودن راه افتادین . داشتین بلند بلند میخندیدین و وقتی رسیدین به بقیه با نگاه های مضخرف سوجین و بورا مواجه شدین که به شما دو تا بود .
هارین:وای دلم میخواد بگیرم از ۱۰۰ جاب مختلف جرشون بدم .
ا.ت:عزیزم ارامشتو حفظ کن(خنده)
هارین:دم بازدم دم بازدم(خنده)
تو یهو سریع دویدی سمت خونه و بلند داد زدی من اول میرم حموم و با خنده به سمت حموم رفتی.
لیا:واییی گول خوردیممم
هارین:اخرم اول خودش رفت
سولی پشت سرت دوید و گفت.
سولی :دارم برات ا.تتتت.
سریع رفتی حموم و دوشتو گرفتی انقدر خسته بودی که بعدش یه ساعت خوابیدی . وقتی بیدار شدی دیدی که دارن در میزنن و بقیه دخترا هم خوابیده بودن . رفتی در و باز کردی و با فیلیکس مواجه شدی . فیلیکس یه نگاهه به داخل انداخت که ببینه هارین داخله یا نه .
ا.ت:چی شده فیلیکس؟
فیلیکس :امشب بچه ها میخوان اتیش روشن کنن و بشینن دور هم . میاین؟
ا.ت:من به بچه ها میگم . شاید اومدیم.
فیلیکس :باشه. فقط هارین داخله؟
ا.ت:اره داخله چیکارش داری فیلیکس ؟ به اندازه کافی اذیتش نکردی؟
فیلیکس :ا.ت من نمیخواستم . دست من نبود.
ا.ت:چرا تو و هیونجین اینجوری میکنین . مدام میگین دست من نبود و فلان . اگه دست شما نبود پس دست کی بود . مدامم که قربون صدقه هم میرین . اخه این چه اجباریه ؟ اگه نمیخواستین چرا عین ادمیزاد نمیاین توضیح بدین چی شده . توضیح نمیدین چون دروغگویین و تمام . لطفا انقدر رو مخ من و هارین راه نرین.
درو بستی و رفتی رو تختت نشستی و به حرفایی که میزدی فکر میکردی که با صدای لیا به خودت اومدی..
لیا: ا.ت خودتو اذیت نکن . بالاخره حق به حقدار میرسه .
ا.ت:بیدار بودی؟
لیا:با صدات بیدار شدم .
ا.ت:ببخشید بیدارت کردم .
لیا بلند شد و اومد پیشت نشست .
لیا:همیشه خودتو حفظ کن و به هیچ عنوان نشکن بالاخره ورق برمیگرده و دستشون رو میشه نگران نباش
ا.ت:ممنونم لیا .
لیا بغلت کرد و کم کم اون دوتارو بیدار کردین که اماده شین برین پیش بقیه ...
خدمت شما❤️🔥
دارم میمیرم از خستگی🙃
شبتون خوش قشنگا💜
- ۲۰.۲k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط