پیش از تو، هیچ نبودم، بجز سایهی مبهمی بر سر روزها، و دری
پیش از تو، هیچ نبودم، بجز سایهی مبهمی بر سر روزها، و دریایی از تاریکیها و دلتنگیها. تو از کجا آمدی؟ در صدایت چه داشتی؟ چشمهایت را پشت کدام ستاره پنهان کرده بودی؟ لبهایت سرخی کدام گُل، و انگشتانت امواج کدام دریا بود؟ بوسههایت را از کدام بهشت آورده بودی؟ من با صدای تو خواندم، با دستان تو نوشتم، با تو خندیدم، با تو گریه کردم، با تو به یاد آوردم، از یاد بردم، و خاطره ساختم. من با هر بوسهات زنده شدم، نفس کشیدم، زندگی کردم، و جان دادم. پیش از تو، من هیچ نبودم، و به هیچ چیز تعلق نداشتم، اما تو آمدی، تا با تو آغاز شوم، و در تو پایان بگیرم . . .
- ۲.۷k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط