Enemys Embrsce [ part ۵ ]
÷ اسمش...
لیام جانسونِ
قبلا چند باری براش کار کردم . خیلی آدم سرد و کم حرفیه ، و در عینحال خیلی هم بی رحمه.
بهت توصیه میکنم رفتن پیشش رو گزینه آخرت بزاری.
+ باشهه...
ویو بعد از ظهر :
وقت گذروندن با جیمز حالمو کمی بهتر کرد .
امیدوارم بتونه چیزی پیدا کنه .
داشتم از کنار ایستگاه پلیس رد میشدم . میدونستم اگه الان برم و ازشون درباره تحقیقاتشون بپرسم چیزی بهم نمیگن. اما امتحان کردنش که ضرری نداره .
رفتم داخل.
هیچکسی داخل نبود ؛ بجز ...
آقای ماریو !
لبخندی زدم رفتم سمتش.
+ سلام آقای ماریو
داشت داخل کامپیوتر چیزی رو نگاه میکرد ، که با صدای من توجهش بهم جلب شد .
آقای ماریو : سلام دختر ، حتما باز به خاطر پرونده دوستت اومدی . نه؟
+ بله . چقدر اینجا خلوته. بقیه کجان؟
آقای ماریو : رفتن سر یه ماموریت. گزارش یه باند مواد مخدر رو دادن.
+ پس که اینطور . میدونم جوابم چیه ولی؛ خبری نشد؟
آقای ماریو با چهره ای که انگار دلش برام سوخته گفت : خوبه که خودت میدونی . نه ؛ خبری نیست.
ناراحت سرمو انداختم پایین.
آقای ماریو : میدونی دختر ، این دنیا از چیزی که ما فکرشو میکنیم کثیف تره ؛ بعضی ها با پول و قدرتشون هرکاری میخوان میکنن و کسی هم جلودارشون نیست.
+ پس حدسم اشتباه نبود. یه کسی نمیخواد این پرونده پیش بره .
آقای ماریو : درسته ؛ جواب اینجور آدما رو باید مثل خودشون بدی . از من نشنیده بگیر اما شاید یه نفر باشه که بتونه کمکت کنه، و از پس فرناندو بر بیاد.
آخرحرفش رو آروم گفت.
سرمو بالا آوردم و گفتم : چه کسی؟
آقای ماریو : اسمش لیام جانسونِ
تو ذهنم گفتم : باز جانسون؟
آقای ماریو ادامه داد : همه ، از پلیس بگیر تا خلافکار ؛ ازش حساب میبرن. اون همینجوری بهت کمک نمیکنه. پس حواست باشه وقتی سمتش میری زنده بمونی.
+ چشم ! ممنون آقای ماریو. خداحافظ.
آقای ماریو: خواهش میکنم . مراقب خودت باش.
همینطور که به سمت خونه میرفتم اسم "لیام جانسون" تو سرم مرور میشد .
این طور که ازش حرف میزنن به این راحتی نمیتونم
ازش کمک بخوام . باید راه دیگه ای پیدا کنم.
فعلا تنها امیدم جیمزِ .
به مسیرم ادامه میدادم و با خودم فکر میکردم ؛ که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم .
خانم اِسمیت!؟
لیام جانسونِ
قبلا چند باری براش کار کردم . خیلی آدم سرد و کم حرفیه ، و در عینحال خیلی هم بی رحمه.
بهت توصیه میکنم رفتن پیشش رو گزینه آخرت بزاری.
+ باشهه...
ویو بعد از ظهر :
وقت گذروندن با جیمز حالمو کمی بهتر کرد .
امیدوارم بتونه چیزی پیدا کنه .
داشتم از کنار ایستگاه پلیس رد میشدم . میدونستم اگه الان برم و ازشون درباره تحقیقاتشون بپرسم چیزی بهم نمیگن. اما امتحان کردنش که ضرری نداره .
رفتم داخل.
هیچکسی داخل نبود ؛ بجز ...
آقای ماریو !
لبخندی زدم رفتم سمتش.
+ سلام آقای ماریو
داشت داخل کامپیوتر چیزی رو نگاه میکرد ، که با صدای من توجهش بهم جلب شد .
آقای ماریو : سلام دختر ، حتما باز به خاطر پرونده دوستت اومدی . نه؟
+ بله . چقدر اینجا خلوته. بقیه کجان؟
آقای ماریو : رفتن سر یه ماموریت. گزارش یه باند مواد مخدر رو دادن.
+ پس که اینطور . میدونم جوابم چیه ولی؛ خبری نشد؟
آقای ماریو با چهره ای که انگار دلش برام سوخته گفت : خوبه که خودت میدونی . نه ؛ خبری نیست.
ناراحت سرمو انداختم پایین.
آقای ماریو : میدونی دختر ، این دنیا از چیزی که ما فکرشو میکنیم کثیف تره ؛ بعضی ها با پول و قدرتشون هرکاری میخوان میکنن و کسی هم جلودارشون نیست.
+ پس حدسم اشتباه نبود. یه کسی نمیخواد این پرونده پیش بره .
آقای ماریو : درسته ؛ جواب اینجور آدما رو باید مثل خودشون بدی . از من نشنیده بگیر اما شاید یه نفر باشه که بتونه کمکت کنه، و از پس فرناندو بر بیاد.
آخرحرفش رو آروم گفت.
سرمو بالا آوردم و گفتم : چه کسی؟
آقای ماریو : اسمش لیام جانسونِ
تو ذهنم گفتم : باز جانسون؟
آقای ماریو ادامه داد : همه ، از پلیس بگیر تا خلافکار ؛ ازش حساب میبرن. اون همینجوری بهت کمک نمیکنه. پس حواست باشه وقتی سمتش میری زنده بمونی.
+ چشم ! ممنون آقای ماریو. خداحافظ.
آقای ماریو: خواهش میکنم . مراقب خودت باش.
همینطور که به سمت خونه میرفتم اسم "لیام جانسون" تو سرم مرور میشد .
این طور که ازش حرف میزنن به این راحتی نمیتونم
ازش کمک بخوام . باید راه دیگه ای پیدا کنم.
فعلا تنها امیدم جیمزِ .
به مسیرم ادامه میدادم و با خودم فکر میکردم ؛ که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم .
خانم اِسمیت!؟
- ۷.۷k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط