طالع #پارت-3
طالع #پارت-3
نایرا*وقتی سرم بالا اومد تونستم بالاخره صورتشو دیدم چشاش رنگ زمرد بود میشد.
چشاش شبیه جنگل بود ،جنگلی که صبحش زیباست وقتی شب میشه و عصبی ترسناک.
چشاش...
می تونستم توشون غرق بشم.
آشور*به چشمان مشکی اش خیره شدم کاش نمیشدم....اگر میدانستم قرار است نتوانم چشم از ان چشم های اهویی مشکی بردارم هرگز چنین نمیکردم. چشمانش همچون سیاه چاله های عمیقی بودند که میتوانستند دل سنگ را اب کنند سرم را از افکارم تکاندم و باری دگر دهان برای سخن باز کردم* ببریدش... به... نمیدانم یک جایی بجز سیاه چال قفلش کنید بعدا به حسابش خواهم رسید... *تا اخرین لحظه وقتی شوالیه ها میبرنت به تو خیره میمانم...
نایرا*با خودم فکر می کردم پس چی شد چرا منو سیاه چال نبردند با همون پهلو ضرب دیده که احساس کردم دنده هام هرلحظه ممکنه از جاشون در بیان بلندم کردن و به گوشه ای از قصر من رو بستند.
تواین هفده سال زندگی هیچ وقت نتونستم داخل قصر ببینم ولی الان حتی توش برای مدتی هرچند کم موندگارت شدم . دوباره به افکار خودم هجوم اوردم.اون چشم ها، چشم های فراموش نشدنی...
نایرا*وقتی سرم بالا اومد تونستم بالاخره صورتشو دیدم چشاش رنگ زمرد بود میشد.
چشاش شبیه جنگل بود ،جنگلی که صبحش زیباست وقتی شب میشه و عصبی ترسناک.
چشاش...
می تونستم توشون غرق بشم.
آشور*به چشمان مشکی اش خیره شدم کاش نمیشدم....اگر میدانستم قرار است نتوانم چشم از ان چشم های اهویی مشکی بردارم هرگز چنین نمیکردم. چشمانش همچون سیاه چاله های عمیقی بودند که میتوانستند دل سنگ را اب کنند سرم را از افکارم تکاندم و باری دگر دهان برای سخن باز کردم* ببریدش... به... نمیدانم یک جایی بجز سیاه چال قفلش کنید بعدا به حسابش خواهم رسید... *تا اخرین لحظه وقتی شوالیه ها میبرنت به تو خیره میمانم...
نایرا*با خودم فکر می کردم پس چی شد چرا منو سیاه چال نبردند با همون پهلو ضرب دیده که احساس کردم دنده هام هرلحظه ممکنه از جاشون در بیان بلندم کردن و به گوشه ای از قصر من رو بستند.
تواین هفده سال زندگی هیچ وقت نتونستم داخل قصر ببینم ولی الان حتی توش برای مدتی هرچند کم موندگارت شدم . دوباره به افکار خودم هجوم اوردم.اون چشم ها، چشم های فراموش نشدنی...
- ۳.۶k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط