{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

پارت ۱۸ | چیزی بیشتر از اعتماد

اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.

رینا هنوز به جونگکوک نگاه می‌کرد.

— چرا چیزی نمی‌گی؟

جونگکوک چند لحظه به عکس قدیمی خیره ماند.

— چون خودم هم نمی‌دونم چه چیزی باید بگم.

رینا آرام گفت:

— پس با هم پیداش می‌کنیم.

جونگکوک سرش را بلند کرد.

— «با هم»؟

— آره.

رینا دفترچه را روی میز گذاشت.

— از اول همه‌چی رو تنهایی دنبال کردم. تو هم همین کار رو کردی. شاید اشتباه‌مون همین بوده.

جونگکوک چیزی نگفت.

رینا ادامه داد:

— اگه قراره بفهمیم چه اتفاقی برای خانواده‌هامون افتاده، باید به هم اعتماد کنیم.

جونگکوک با صدای آرامی گفت:

— اعتماد کردن به من آسون نیست.

رینا لبخند خیلی کوچکی زد.

— به نظرت اعتماد کردن به من آسونه؟

جونگکوک برای اولین بار خندید.

— نه.

— پس مساوی شدیم.

چند ثانیه هر دو سکوت کردند.

بعد جونگکوک گفت:

— یه چیز هست که هیچ‌وقت بهت نگفتم.

رینا منتظر ماند.

— وقتی اولین بار دیدمت، نمی‌دونستم کی هستی.

مکث کرد.

— ولی یه حس عجیب داشتم که نباید بذارم اتفاقی برات بیفته.

رینا آرام پرسید:

— حتی قبل از اینکه بدونی من دختر اون خانواده‌ام؟

— آره.

رینا نگاهش را پایین انداخت.

— شاید به خاطر همون عکس بوده.

جونگکوک سر تکان داد.

— شاید.

بعد دفترچه را برداشت.

— از این لحظه، هیچ رازی بینمون نمی‌مونه.

رینا دستش را روی دفترچه گذاشت.

— قول؟

جونگکوک دستش را روی جلد دفترچه گذاشت.

— قول.

در همان لحظه، گوشی رینا زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

او جواب داد.

چند ثانیه فقط سکوت شنیده شد.

بعد صدای زنی آرام گفت:

— رینا؟

رینا خشک‌اش زد.

— بله؟

صدا گفت:

— من مادرت هستم.

تماس قطع شد.

رینا به آرامی گوشی را پایین آورد.

جونگکوک فوراً پرسید:

— چی شد؟

رینا با چشمانی پر از ناباوری به او نگاه کرد.

— مادرم زنگ زد.

جونگکوک مات ماند.

رینا ادامه داد:

— گفت هنوز زنده‌ست.

جونگکوک نزدیک‌تر آمد.

— مطمئنی خودش بود؟

رینا اشک‌هایش را پاک کرد.

— صدایش رو شناختم.

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— پیداش می‌کنیم.

رینا پرسید:

— حتی اگه خطرناک باشه؟

جونگکوک بدون مکث جواب داد:

— حتی اگه مجبور بشیم تمام این رازها رو از اول بررسی کنیم.

رینا لبخند کوچکی زد.

— پس دیگه تنها نیستم.

جونگکوک به او نگاه کرد.

— نه.

مکث کوتاهی کرد.

— دیگه هیچ‌کدوممون تنها نیستیم.

آن دو کنار پنجره ایستادند.

برای اولین بار، میان تمام رازها و ترس‌ها، چیزی شکل گرفته بود که هیچ‌کس نمی‌توانست به راحتی از بین ببرد:

اعتماد.

و شاید...

چیزی عمیق‌تر از آن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

🍷 شراب قرمزپارت ۲۷ — نزدیک‌تر از همیشهرینا کنار پنجره ایستاد...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎بعد از مراسم، الین به اتاقش ب...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وپنجم | تلهدرهای انبار قفل شدند.صدای دنیل ...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

پارت ۱۴ .... اعتراف

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط