Vampire and witch
Vampire and witch
Part 2
*صبح روز بعد*
کوک: صبحتون بخیر..ورقه هاتون رو اصلاح کردم و اصلا خوب نبود و منم نمره گذاشتم
&: ولی آقا قرار نبود نمره بزارین
کوک: ساکتتت..ورقه هارو پخش کردم..بهتون ارفاق هم کردم پس لطفا زرزر نکنین
یوری: بهت چند داده؟
ا/ت:نوزده و نیم گرفته بودم بهم داده بیست
یوری: یااا قبول نیست من هیجده گرفتم داده هیجده و بیست و پنج صدم
ا/ت: نمیدونم که حتما غلطات زیاد بوده یا بستگی داشته چی نوشتی
کوک: کتاباتون رو باز کنید تا درس رو شروع کنیم*
***
یوری: ولی چه خوب درس میده؟
ا/ت: اهوم
کوک: ا/ت یلحظه میای؟
یوری: اووو یعنی چیکارت داره؟؟
ا/ت: هیسسس میشنوه!
کوک: کاریش ندارم فقط میخوام یه سوال ازت بپرسم
ا/ت: خاک برسرت کنم یوری..بعله؟
کوک: بابات قمار بازه؟
ا/ت: آره..چطور؟..میخوای چیکار؟
کوک: هیچی همینطوری..بعدا میبیمت
ا/ت: باشه
*یک هفته بعد*
کوک: پشت سر هم از بچها امتحان میگرفتم تا از ا/ت یه دردسری گیرم بیاد تا باباش رو صدا کنم دانشگاه..ولی انگار نه انگار..اصلا هیچی که یک فکر فوق العاده خوب و مزخرف به ذهنم رسید که باباش رو به دلیل نمره های خوبش صدا بزنم تا باهاش قمار بکنم و ا/ت رو ازش نجات بدم..چون درک میکنم و از چشاش میخونم که میخواد یه کاری کنم که نجاتش بدم..
نویسنده: ا/ت تازه کاره و بلد نیست چه طوری از جادوش استفاده کنه و کنترلش کنه و کوک میخواد کمکش کنه
**
کوک: ا/ت امروز به بابات بگو بیاد دفتر من
ا/ت: چچییی؟.. مگه چیکار کردم؟..استاد کوک..من..من مگه چیکار کردم.. کار اشتباهی نکردم که
کوک: مگه من گفتم کار بدی کردی؟..فقط،میگم به بابات بگو بیاد
ا/ت: میشه خودتون بگین الان بیاد؟
کوک؛ اآمم...باشع
یوری: ا/ت ( نگران)
****
پ/ت: از اتاق معلم ا/ت اومدم بیرون*فقط دعا کن که همین اتفاق بیوفته؟
ا/ت: سوالی نگاه کردن*
* شب*
کوک: اومدین؟... قرارمون که یادت نرفته؟..من ا/ت رو میبرم؟...تقلبی هم در کار نیست اگه بفهمم من میبرم
پ/ت: باشه باشه ولی اگر من بردم چهار میلیارد باید بهم بدی
کوک؛ باشه..پورخند*
پ/ت: انگار خیلی مطمعنی
کوک: بفرمایید شروع کنیم*
.
.
.
.
*سخت شدن بازی برای پدر ا/ت*.
.
.* تقلب کردن پدر ا/ت*
.
کوک: داری تقلب میکنی !
پ/ت:( از کجا فهمید؟) چچییی...ترس
کوک: بهتون گفته بودم اگه تقلب ببینم..یعنی من بردم..
پ/ت: چچشم!... میتونی بری اتاقش و بهش بگی آماده شه
کوک: حتما
Part 2
*صبح روز بعد*
کوک: صبحتون بخیر..ورقه هاتون رو اصلاح کردم و اصلا خوب نبود و منم نمره گذاشتم
&: ولی آقا قرار نبود نمره بزارین
کوک: ساکتتت..ورقه هارو پخش کردم..بهتون ارفاق هم کردم پس لطفا زرزر نکنین
یوری: بهت چند داده؟
ا/ت:نوزده و نیم گرفته بودم بهم داده بیست
یوری: یااا قبول نیست من هیجده گرفتم داده هیجده و بیست و پنج صدم
ا/ت: نمیدونم که حتما غلطات زیاد بوده یا بستگی داشته چی نوشتی
کوک: کتاباتون رو باز کنید تا درس رو شروع کنیم*
***
یوری: ولی چه خوب درس میده؟
ا/ت: اهوم
کوک: ا/ت یلحظه میای؟
یوری: اووو یعنی چیکارت داره؟؟
ا/ت: هیسسس میشنوه!
کوک: کاریش ندارم فقط میخوام یه سوال ازت بپرسم
ا/ت: خاک برسرت کنم یوری..بعله؟
کوک: بابات قمار بازه؟
ا/ت: آره..چطور؟..میخوای چیکار؟
کوک: هیچی همینطوری..بعدا میبیمت
ا/ت: باشه
*یک هفته بعد*
کوک: پشت سر هم از بچها امتحان میگرفتم تا از ا/ت یه دردسری گیرم بیاد تا باباش رو صدا کنم دانشگاه..ولی انگار نه انگار..اصلا هیچی که یک فکر فوق العاده خوب و مزخرف به ذهنم رسید که باباش رو به دلیل نمره های خوبش صدا بزنم تا باهاش قمار بکنم و ا/ت رو ازش نجات بدم..چون درک میکنم و از چشاش میخونم که میخواد یه کاری کنم که نجاتش بدم..
نویسنده: ا/ت تازه کاره و بلد نیست چه طوری از جادوش استفاده کنه و کنترلش کنه و کوک میخواد کمکش کنه
**
کوک: ا/ت امروز به بابات بگو بیاد دفتر من
ا/ت: چچییی؟.. مگه چیکار کردم؟..استاد کوک..من..من مگه چیکار کردم.. کار اشتباهی نکردم که
کوک: مگه من گفتم کار بدی کردی؟..فقط،میگم به بابات بگو بیاد
ا/ت: میشه خودتون بگین الان بیاد؟
کوک؛ اآمم...باشع
یوری: ا/ت ( نگران)
****
پ/ت: از اتاق معلم ا/ت اومدم بیرون*فقط دعا کن که همین اتفاق بیوفته؟
ا/ت: سوالی نگاه کردن*
* شب*
کوک: اومدین؟... قرارمون که یادت نرفته؟..من ا/ت رو میبرم؟...تقلبی هم در کار نیست اگه بفهمم من میبرم
پ/ت: باشه باشه ولی اگر من بردم چهار میلیارد باید بهم بدی
کوک؛ باشه..پورخند*
پ/ت: انگار خیلی مطمعنی
کوک: بفرمایید شروع کنیم*
.
.
.
.
*سخت شدن بازی برای پدر ا/ت*.
.
.* تقلب کردن پدر ا/ت*
.
کوک: داری تقلب میکنی !
پ/ت:( از کجا فهمید؟) چچییی...ترس
کوک: بهتون گفته بودم اگه تقلب ببینم..یعنی من بردم..
پ/ت: چچشم!... میتونی بری اتاقش و بهش بگی آماده شه
کوک: حتما
- ۶۱.۱k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط