اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟔
.
.
.
.
.
.
دخترک با دو وارد اتاقک کوچک تاریکش شد محل سیلی را لمس کرد بسیار درد داشت
نفس عمیقی کشید و در اتاقش را بست و میان گوشه ی اتاقش نشست و زانوهایش را در آغوش گرمش گرفت و اروم اشک میریخت که اجوما بدون در زدن وارد شد و به سوی ات کوچولو اش حمله ور شد لب زد
✧ا.. ات.. خوبی عزیزم....
ات چون رودخانه زاری اشک میریخت و توانایی صحبت نداشت


ادامه دارد...







(ببخشید کم نوشتم چند وقته حالم خوب نبود 🥺)
دیدگاه ها (۱)

وقتی که عشق قصه میشدربات فعاله گزارش کنی با ۲۰ اکانت‌گزارشیP...

چند شاتی از جونگکوک ' وقتی بهت سیلی میزنه 'جونگکوک با تمام خ...

ویو اتآجوما داشت از ترس میلرزید که رفتم داخل اتاقم و درو بست...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

چه عجب... این زندگی بود زندگی اون زندگی که ۷ سال براش خواب ش...

part⁵⁷بغضم هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد،، متوجه حضور ته شدم ک...

p33پنج دقیقه مونده به یازده.ات پشت دستگاه قهوه‌ساز ایستاده ب...

سه پارتی: نام:"_ببخشید...از حالا مراقبتم!" شرط:۱۰ کامنت🍫

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط