چه عجب... این زندگی بود زندگی اون زندگی که ۷ سال براش خوا
چه عجب... این زندگی بود زندگی اون زندگی که ۷ سال براش خواب شد تهیونگ پسرک لیسو بود یه جای خوندم زندگی وقتی خوب میشه که پلک هایش را برای همیشه ببند ولی در پشتی چی میشه آنانی که پشت در بودند...
دست لرزاند تهیونگ روی قلب گذاشته شد پلک هایش را بست و به سختی نفس کشید ولی ات مات و مبهوت بود وقتی نگاهش به پایین کشیده شد دست و پاهایش لرزید چه بلای سر تهیونگش اومده بود نباید اینجوری میشد قرار بود سالم بیاد قرار بود این قصه خوب پیش بره .. چونش لرزید و اشکش را با پشت دست هایش پارک کرد سریع روبه رو مردش نشست دست هایش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد چنان سفت و محکم سمت اوغش کشید با تمام توانش بفضش را نگهداشت سپس گردن گرم شوهرش را بوسید و با صدای ضعیف و دستوری گفت : با تو چیکار کردند .. با شوهرم چیکار کردند..
مردش تنها اشک ریخت بیصدا و آرام دستش را بلند کرد و روی کمر او گذاشت سپس سرش را کمی خم کرد و در موهای خوش بو و گل اش پنهان کرد چطور این ۷ سال رو بدون بو کشیدن این گل گذراند باورش هنوز سخت بود ..
به نرمی یک عشق و علاقه موهای همسرکش را بوسید سپس آرام گفت : داغونش کردند تمومش کردند..
دخترک بغضش ترکید و اشک هایش جاری شدند با صدای بلند گریه کرد و ژجه زد .. در این حال داغون .. از تهیونگ فاصله گرفت اسم بار اون بود که پیشانیش را تکیه پیشانی تهیونگ کرد و دست هایش را دو طرف صورتش گذاشت با صدای پر از اشک و گریه گفت : اینجوری.. نگو..
تهیونگ پلک هایش را بست سپس بینیش را به بینی همسرش کشید و سپس نیک رخش را درست روی نیم رخ دخترک کشید با حرکت نرم و عاشقانه گونه ای که بوی تخممرغ میداد را نرم بوسید سپس با لحن غمگینی گفت : یه من میگفتی پیر خودتو ببین عینک زدی پیر شدی ولی من جون..
در میان آن اشک آن غم آن آتش دل ها لبخند ناخودآگاه با خنده بلند روی لب هر دو نشست.. تهیونگ خندید و همراه همسرش...
دخترک پلک زد سپس چشم در چشم های تهیونگ دوخت .. حسرت حسرت .. داغون بود و تنها.. بغضش گرفت ولی راهش را بست چونش لرزید و به پایین خیره شد .. تهیونگ با نرمی و گرمی پیشانی همسرش را بوسید پلک های هر دو بسته شدند
وقتی تهیونگ لبای گرمش را برداشت باز هم نگاه قرمز غمگین و داغون به دیگری دوخته شدند
ات خندید سپس پیشانیش را تکیه گاه پیشانی تهیونگ کرد سپس موهای رو گوش تهیونگ را لمس کرد و با لبخند گفت: اینا چین؟....
تهیونگ با حسرت به دل و جانش پلک زد و پر چشم های همسرش چشم دوخت تیله هایش میچرخید درست رو کله صورت همسرش .. سپس با صدای آرام و دلنشین گفت : نشانه حسرت ها...
پلک عمیقی زد سپس سرش را بلند کرد چون کم کم هوا داشت تاریک میشد ..
دخترک متقابل با بغض و غرض سخت آب دهان قورت داد داغون و کلافه دستی به چشم هایش کشید وقتی نگاهش به سمت دیوار رفت چسهیونگ را دید که پشت دیوار قائم شده بود آروم با یک چشم نگاهشان میکرد .. دخترک با حرکت سریع از روی زمین بلند شد سپس به سمت چیهیونگ هجوم برد به آرامی دست کوچیک اش را در دستش گرفت و سمت تهیونگ راهی شد ..
دست لرزاند تهیونگ روی قلب گذاشته شد پلک هایش را بست و به سختی نفس کشید ولی ات مات و مبهوت بود وقتی نگاهش به پایین کشیده شد دست و پاهایش لرزید چه بلای سر تهیونگش اومده بود نباید اینجوری میشد قرار بود سالم بیاد قرار بود این قصه خوب پیش بره .. چونش لرزید و اشکش را با پشت دست هایش پارک کرد سریع روبه رو مردش نشست دست هایش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد چنان سفت و محکم سمت اوغش کشید با تمام توانش بفضش را نگهداشت سپس گردن گرم شوهرش را بوسید و با صدای ضعیف و دستوری گفت : با تو چیکار کردند .. با شوهرم چیکار کردند..
مردش تنها اشک ریخت بیصدا و آرام دستش را بلند کرد و روی کمر او گذاشت سپس سرش را کمی خم کرد و در موهای خوش بو و گل اش پنهان کرد چطور این ۷ سال رو بدون بو کشیدن این گل گذراند باورش هنوز سخت بود ..
به نرمی یک عشق و علاقه موهای همسرکش را بوسید سپس آرام گفت : داغونش کردند تمومش کردند..
دخترک بغضش ترکید و اشک هایش جاری شدند با صدای بلند گریه کرد و ژجه زد .. در این حال داغون .. از تهیونگ فاصله گرفت اسم بار اون بود که پیشانیش را تکیه پیشانی تهیونگ کرد و دست هایش را دو طرف صورتش گذاشت با صدای پر از اشک و گریه گفت : اینجوری.. نگو..
تهیونگ پلک هایش را بست سپس بینیش را به بینی همسرش کشید و سپس نیک رخش را درست روی نیم رخ دخترک کشید با حرکت نرم و عاشقانه گونه ای که بوی تخممرغ میداد را نرم بوسید سپس با لحن غمگینی گفت : یه من میگفتی پیر خودتو ببین عینک زدی پیر شدی ولی من جون..
در میان آن اشک آن غم آن آتش دل ها لبخند ناخودآگاه با خنده بلند روی لب هر دو نشست.. تهیونگ خندید و همراه همسرش...
دخترک پلک زد سپس چشم در چشم های تهیونگ دوخت .. حسرت حسرت .. داغون بود و تنها.. بغضش گرفت ولی راهش را بست چونش لرزید و به پایین خیره شد .. تهیونگ با نرمی و گرمی پیشانی همسرش را بوسید پلک های هر دو بسته شدند
وقتی تهیونگ لبای گرمش را برداشت باز هم نگاه قرمز غمگین و داغون به دیگری دوخته شدند
ات خندید سپس پیشانیش را تکیه گاه پیشانی تهیونگ کرد سپس موهای رو گوش تهیونگ را لمس کرد و با لبخند گفت: اینا چین؟....
تهیونگ با حسرت به دل و جانش پلک زد و پر چشم های همسرش چشم دوخت تیله هایش میچرخید درست رو کله صورت همسرش .. سپس با صدای آرام و دلنشین گفت : نشانه حسرت ها...
پلک عمیقی زد سپس سرش را بلند کرد چون کم کم هوا داشت تاریک میشد ..
دخترک متقابل با بغض و غرض سخت آب دهان قورت داد داغون و کلافه دستی به چشم هایش کشید وقتی نگاهش به سمت دیوار رفت چسهیونگ را دید که پشت دیوار قائم شده بود آروم با یک چشم نگاهشان میکرد .. دخترک با حرکت سریع از روی زمین بلند شد سپس به سمت چیهیونگ هجوم برد به آرامی دست کوچیک اش را در دستش گرفت و سمت تهیونگ راهی شد ..
- ۵۳
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط