پارت 44
*وقتی رسیدم هتل خیلی ذهنم درگیر بود کی بود که ازم در برابر اون حوری محافظت کرد ، یهو چارلی بهم نزدیک شد *
چارلی : امییییی ... خون طلایی رنگ روت ریخته ! ... فرشته ها بهت حمله کردن !؟
امیلی : مشکلی نیست چارلی همه چی اوکیه و منم حالم خوبه
*بدون اینکه منتظر باشم حرفش رو ادامه بده رفتم اتاق انجل و خوراکی ها رو پرت کردم رو تختش ، با تعجب بهم نگاه کرد *
آنجل: زنده ای ؟
امیلی : انتظار داشتی بمیرم !؟
*آنجل خندید *
آنجل :باید دوش بگیری سر تا پا خونی شدی
امیلی : اره پر از خون هم نوع هام
*رفتم توی حموم اتاق آنجل و بعد از حموم کردن لباس های آنجل رو پوشیدم و اومدم کنارش روی تخت نشستم *
امیلی: آنجی دلم شور میزنه
*درحالی که داشت پاستیل میخورد بهم خیره شد و منتظر موند ادامه بدم *
امیلی : من اونجا یه حوری رو کشتم و وقتی خونش ریخت روم حالت تهوع گرفتم ... این قضیه دیگه داره منو میترسونه
*آنجل با شنیدن این حرفم خشکش زد و پاستیل ها رو به زور قورت داد *
آنجل : خب من یه حدثی دارم ... البته فقط یه حدث اما احتمالش زیاده
*نگاهم رو به آنجل دادم *
آنجل: تو گفتی با فرشته ی مرگ رابطه داشتی پس شاید ....
امیلی: نه ! امکان نداره پس حتی بهش فکر هم نکن و دیگه به زبون نیارش !
*از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره ، آنجل هم بلند شد و اومد سمتم ، دستش رو روی شونم گذاشت *
آنجل : ولی امی احتمال داره ... بهتر نیست یه تست بدی و مطمئن بشی
امیلی : نه! ... آنجی اگه بچه ای تو شکم من بود با اون ورجه ورجه هام تا الان مرده بود بعدش هم اصلا امکان نداره بچه ای باشه وقتی من سقوط کردم طوری به زمین برخوردم که مطمئنا دیگه هیچ وقت بچه دار نمیشم !
*آنجل لبخند غمگینی زد و نگاهش رو به بیرون پنجره داد *
آنجل : نمیدونم ... منم نمیدونم اما حسم بهم میگه بهتره امتحانش کنی اما نمیخوام مجبورت کنم
*پرش زمانی فردا از خواب بیدار شدم و چون دیشب از شدت گریه و فکر و خیال نخوابیده بودم امروز از همه دیر تر بیدار شده بودم ، درحالی که خمیازه میکشیدم از پله ها پایین میومدم که یهو یه پورتال دیدم که امیلی(سرافیم ) نصفه و نیمه از اون پورتال به داخل هتل اومده بود و با چارلی حرف میزد ، خشکم زد و با چشم های گشاد بهش خیره شدم*
چارلی : صبح بخیر امیلی
*امیلی (سرافیم) نگاهش سمت مخاطب وارلی که من بودم رفت و با دیدن من از پورتال دراومدم و اومد سمتم و بغلم کرد *
امیلی(سرافیم) : امیلییییی ... خیلی خوشحالم که حالت خوبه ... خبر تبعیدت رو شنیدم و واقعا بابتش متاسفم نمیتونم تصور کنم چقدر وحشتناکه که عشقت بهت پشت کنه و حتی زحمت مقاومت بخاطر تو رو به خودش نده
*لعنتی .... همه چی بهم ریخته بود و چارلی داشت با دهن باز به من و امیلی نگاه میکرد *
وگی : اینجا چه خبره !؟
امیلی : بهتون توضیح میدم
امیلی (سرافیم) : امیلی بهشون نگفتی که از مایی ؟
*چارلی تو همون حالت خشکش زد و وگی نگاه مرگ باری بهم انداخت *
امیلی : نه نه بهتون توضیح میدم من مجبور بودم
*یهو وگی نیزه ش رو گرفت زیر گلوم *
وگی : اومدی به چارلی آسیب بزنی !
امیلی: نه نه من تبعید شدم
*یک قدم عقب رفتم ، یهو الستور بین من و وگی ظاهر شد و با دستش نیزه ی وگی رو کنار زد *
الستور : اهاهاها ... وگی این ترز برخوردت با یه فرشته ی بالا مقام اشتباهه
وگی: توهم میدونستی !؟
الستور: معلومه که میدونستم هیچ چیزی نیست که من ندونم ... البته که پادشاه جهنم هم موضوع رو میدونه
*شروع کرد به خندیدن ، چارلی وقتی شنید که پدرش هم از این موضوع خبر داشته با صدای بلند فریاد زد *
چارلی : پدرررررر !!!
*لوسی سریع از اتاقش بیرون اومد و با تعجب به چارلی نگاه کرد *
چارلی : تو میدونستی امیلی یه فرشته ست !؟
*لوسی شکه به من نگاه کرد و بعد مصنوعی خندید *
لوسیفر : اره میدونستم دخترم ولی چه فرقی میکنه .. خب پدرت هم یه فرشته ست و دوست دخترت هم یه فرشته ست چه بهتر که دوستت هم یه فرشته باشه
*چارلی به حالتی شیطانیش دراومد و بعد نفس عمیقی کشید و به حالت عادی برگشت ، شقیقه هاش رو ماساژ داد و عصبی خندید *
چارلی : من یه هتل تاسیس کردم تا گناه کار ها رو رستگار کنم اما اینجا تبدیل شده به مکانی برای فرشته های طرد شده !
وگی : عزیزم آروم باش
چارلی : چطور آروم باشم ! اولش تو بهم دروغ گفتی ! بعدش بابام دسته گل به آب داد و الان هم امیلی بهمون دروغ گفت و یه فرشته ست !
وگی : چارلی درسته امیلی دروغ گفته اما بیا بهش فرصت توضیح بدیم
*چارلی نگاهش رو به من داد و بعد اخم کرد *
چارلی : باشه
*روی کاناپه نشست و منتظر بود توضیح بدم *
چارلی : امییییی ... خون طلایی رنگ روت ریخته ! ... فرشته ها بهت حمله کردن !؟
امیلی : مشکلی نیست چارلی همه چی اوکیه و منم حالم خوبه
*بدون اینکه منتظر باشم حرفش رو ادامه بده رفتم اتاق انجل و خوراکی ها رو پرت کردم رو تختش ، با تعجب بهم نگاه کرد *
آنجل: زنده ای ؟
امیلی : انتظار داشتی بمیرم !؟
*آنجل خندید *
آنجل :باید دوش بگیری سر تا پا خونی شدی
امیلی : اره پر از خون هم نوع هام
*رفتم توی حموم اتاق آنجل و بعد از حموم کردن لباس های آنجل رو پوشیدم و اومدم کنارش روی تخت نشستم *
امیلی: آنجی دلم شور میزنه
*درحالی که داشت پاستیل میخورد بهم خیره شد و منتظر موند ادامه بدم *
امیلی : من اونجا یه حوری رو کشتم و وقتی خونش ریخت روم حالت تهوع گرفتم ... این قضیه دیگه داره منو میترسونه
*آنجل با شنیدن این حرفم خشکش زد و پاستیل ها رو به زور قورت داد *
آنجل : خب من یه حدثی دارم ... البته فقط یه حدث اما احتمالش زیاده
*نگاهم رو به آنجل دادم *
آنجل: تو گفتی با فرشته ی مرگ رابطه داشتی پس شاید ....
امیلی: نه ! امکان نداره پس حتی بهش فکر هم نکن و دیگه به زبون نیارش !
*از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره ، آنجل هم بلند شد و اومد سمتم ، دستش رو روی شونم گذاشت *
آنجل : ولی امی احتمال داره ... بهتر نیست یه تست بدی و مطمئن بشی
امیلی : نه! ... آنجی اگه بچه ای تو شکم من بود با اون ورجه ورجه هام تا الان مرده بود بعدش هم اصلا امکان نداره بچه ای باشه وقتی من سقوط کردم طوری به زمین برخوردم که مطمئنا دیگه هیچ وقت بچه دار نمیشم !
*آنجل لبخند غمگینی زد و نگاهش رو به بیرون پنجره داد *
آنجل : نمیدونم ... منم نمیدونم اما حسم بهم میگه بهتره امتحانش کنی اما نمیخوام مجبورت کنم
*پرش زمانی فردا از خواب بیدار شدم و چون دیشب از شدت گریه و فکر و خیال نخوابیده بودم امروز از همه دیر تر بیدار شده بودم ، درحالی که خمیازه میکشیدم از پله ها پایین میومدم که یهو یه پورتال دیدم که امیلی(سرافیم ) نصفه و نیمه از اون پورتال به داخل هتل اومده بود و با چارلی حرف میزد ، خشکم زد و با چشم های گشاد بهش خیره شدم*
چارلی : صبح بخیر امیلی
*امیلی (سرافیم) نگاهش سمت مخاطب وارلی که من بودم رفت و با دیدن من از پورتال دراومدم و اومد سمتم و بغلم کرد *
امیلی(سرافیم) : امیلییییی ... خیلی خوشحالم که حالت خوبه ... خبر تبعیدت رو شنیدم و واقعا بابتش متاسفم نمیتونم تصور کنم چقدر وحشتناکه که عشقت بهت پشت کنه و حتی زحمت مقاومت بخاطر تو رو به خودش نده
*لعنتی .... همه چی بهم ریخته بود و چارلی داشت با دهن باز به من و امیلی نگاه میکرد *
وگی : اینجا چه خبره !؟
امیلی : بهتون توضیح میدم
امیلی (سرافیم) : امیلی بهشون نگفتی که از مایی ؟
*چارلی تو همون حالت خشکش زد و وگی نگاه مرگ باری بهم انداخت *
امیلی : نه نه بهتون توضیح میدم من مجبور بودم
*یهو وگی نیزه ش رو گرفت زیر گلوم *
وگی : اومدی به چارلی آسیب بزنی !
امیلی: نه نه من تبعید شدم
*یک قدم عقب رفتم ، یهو الستور بین من و وگی ظاهر شد و با دستش نیزه ی وگی رو کنار زد *
الستور : اهاهاها ... وگی این ترز برخوردت با یه فرشته ی بالا مقام اشتباهه
وگی: توهم میدونستی !؟
الستور: معلومه که میدونستم هیچ چیزی نیست که من ندونم ... البته که پادشاه جهنم هم موضوع رو میدونه
*شروع کرد به خندیدن ، چارلی وقتی شنید که پدرش هم از این موضوع خبر داشته با صدای بلند فریاد زد *
چارلی : پدرررررر !!!
*لوسی سریع از اتاقش بیرون اومد و با تعجب به چارلی نگاه کرد *
چارلی : تو میدونستی امیلی یه فرشته ست !؟
*لوسی شکه به من نگاه کرد و بعد مصنوعی خندید *
لوسیفر : اره میدونستم دخترم ولی چه فرقی میکنه .. خب پدرت هم یه فرشته ست و دوست دخترت هم یه فرشته ست چه بهتر که دوستت هم یه فرشته باشه
*چارلی به حالتی شیطانیش دراومد و بعد نفس عمیقی کشید و به حالت عادی برگشت ، شقیقه هاش رو ماساژ داد و عصبی خندید *
چارلی : من یه هتل تاسیس کردم تا گناه کار ها رو رستگار کنم اما اینجا تبدیل شده به مکانی برای فرشته های طرد شده !
وگی : عزیزم آروم باش
چارلی : چطور آروم باشم ! اولش تو بهم دروغ گفتی ! بعدش بابام دسته گل به آب داد و الان هم امیلی بهمون دروغ گفت و یه فرشته ست !
وگی : چارلی درسته امیلی دروغ گفته اما بیا بهش فرصت توضیح بدیم
*چارلی نگاهش رو به من داد و بعد اخم کرد *
چارلی : باشه
*روی کاناپه نشست و منتظر بود توضیح بدم *
- ۴۰.۲k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط