{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 12

مدیر اومد ما رو دید و اومد سمتمون سلام کرد ما هم بلند شدیم و احترام گذاشتیم که گفت
مدیر:خب بچه ها شنیدم شما چهارتا همدیگه رو میشناسید
همه:بله
مدیر:چه عالی
مدیر:خب بچه ها همون‌طور که میدونید امتحانات ترم نزدیکه و ما برای اینکه دانشجو هامون راحت تر بتونن مطالعه کنند و فکرو ذهنشون تو این چند وقت فقط درس باشه یک تصمیمی داریم
مدیر:تا جایی که میدونم خونه های شما از مدرسه خیلی دوره
کوک و سانی:بله تقریباً یک ساعتی فاصله داره تا دانشگاه
مدیر: خب ببینید از اونجایی که گفتم این موضوع خیلی واسه ما مهمه شما میتونید طی این مدت که امتحانات هست داخل خوابگاه بمونین فقط یه چیزی ما فقط دوتا اتاق میتونیم بهتون بدیم باید دو نفری داخل یه اتاق باشین یک پسر و یک دختر (خودم نمیدونم چرا ولی شما فکر کنین قانونه دانشگاهه)(بنظر خودم هم عجیبه ولی درخواست بعضیاس😂)
با همدیگه به توافق برسید و وسایل های ضروریتون رو از خونه همراه خودتون بیارید فقط، امروز وسایل هاتون رو جمع کنین و فردا بیاید کلید اتاق هارو از من بگیرید
همه:چشم خیلی ممنون
مدیر:خب من دیگه میرم روزتون خوش بچه ها
همه:(تعظیم)
ویو سانی:
از این موضوع اصلا خوشحال نشدم یعنی چی خب اه چرا باید با اینا تو یه اتاق باشیم ایششش اعصابم خورد شد
ویو آیرین:وقتی مدیر اینو گفت سانی قیافش رفت تو هم و اعصابش بهم ریخت منم همینطور اصلا از این موضوع راضی نیستم ولی چاره ای نیست یه مدت کوتاهه تموم میشه(آره آره یه نقشه واستون دارم آیرین جون توپ توپه بوسیدنی هه😉😈)
ویو ادمین:
خب اینا یچی خوردن و رفتن ادامه کلاس و تموم شد و رفتن خونه
سانی:آیو
آیو:بله
سانی:میگم تو اگه با کسی که ازش خوشت نمیاد هم اتاقی بشی چیکار میکنی
آیو:منظورتو نمی‌فهمم
سانی:(حرف های مدیرو گفت)
آیو:او خب نمیدونم ولی چاره ای جز انجام این کار ندارین
سانی:اوهوم
آیو:نگران نباش چیزی نمیشه
سانی: امیدوارم
سانی:من میرم بالا وسایل هامو جمع کنم
آیو:باشه عزیزم برو
ادمین:
اینا وسایل هاشون جمع کردن شام خوردن خوابیدن
صبح.......
دیدگاه ها (۰)

اتاق هفتمپارت اولوقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داش...

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

پارت۴

پارت سه کوک: نهمیسو: به هر حال که تو مدرسه میری بیا دیگه( کو...

پارت 33 رمان عشق مدرسه ای مینهو: شاید لیسا: بزار 5 دقیقه دیگ...

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

دید پنهان ,انفجار اشکار

پارت 34رمان عشق مدرسه ای ⭐ویو ات: دلقک لباس ات رو تنش کرد و ...

دوست دختر کوچولوی من ویو پیش بزرگترا م/جس: پدر جان واقعا سل...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط