{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوست دختر کوچولوی من

دوست دختر کوچولوی من

ویو پیش بزرگترا

م/جس: پدر جان واقعا سلیقه خوبی دارین دختر خوشگلیه

&میدونم و بخاطر سادگیش انتختبش کردم

ب/جس: ولی من حس میکنم یه اتفاقی قراره بیوفته

ته یونگ(عموی جونسوو و سلین)
منم همینطور

ویو شب وقت شام

جونسوو_سلین و ماهلین تو اتاق بازی میکردن که خدمتکا در زد و اومد تو

خ:کوچولو ها بیاین شام حاضره بدویین

هر سه از پله ها پایین اومدن و رفتن تو پذیرایی پشت میز نشست جونسوو کنار باباش و سلین هم پیش مامانش نشت اما ماهلین نمیدونست باید کا بشینه
که آقای چوی گفت:

&ماهلین عزیززم بیا. پیش من بشنی

و ماهلین بدون هیچ حرفی رفت پیش آقای چوی نشست (اینم از خدا خاسته😑)

شام خوردن و دیگه هیچ اتافق جالبی نیقتاد(گشادم توضیح بدم چیشد چی نشد🙄🤧)

بعد شام تو سالن
ویو راوی دسته گلتون

بزرگترا نشسته بودن و حرف میزدم بچه ها تو اتاق داشتن بازی میکردن ساعت حدود 10بود که خدمتکار اومد تو اتاق و به جونسوو و سلین گفت

خ: بچه ها مامان باباتون دارن مسگن بیای بریم خونه

♡ولی من میخوام با ماهلین یازی کنم
☆منم همینطور

♡ماهلین کاش میشد با ما زندگی کنی اینطوری میتوونستیم هر روز باهم بازی کنیم

☆من یه فکری دارم

+چه فکری

☆روبه سلین گفت: به مامان بابا میگیم ماهلین با هامون زنگی کنه دیگه هرروز پیشمونه(پسرم چه فکر خوبی کردی😐)

♡منم موافقم پس بریم پایین

بدو بدو دست ماهلین رو گرقتن و رفتن پایین

م/جس: خب بچه ها بریم

☆ماماننن

م/جس: بلهه

♡مامانیی میشه ماهلین باهامون بیاد زندگی کنه

م/جس: اوه سلین

♡مامان لطفا

م/جس: خب من مشکلی ندارم باید ببینیم خود ماهلین و بابابزرگتون نظرشون چیه

&من که مشکلی ندارم اگه ازش خوب مراقبت میکنید ماهلین نظر خوذت چیه

+خب منم مشکلی ندارم اینجوری بیشتر باهم وقت میگذرونیم

♡-☆آخجونن

م/جس: خب عزیزم پس برو وسایلتو بیار بریم خونه ما

+باشه
خلاصه ماهلین وسایلش رو برداشت و رفتن خونه و خوابیدن و صبخ ساعت 8بیدار شدن و صبحونه خوردن و

مود راوی: و و و و و و🙄

دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد(حقیقتا نمیدونم چی بگم😔)

سه ماه بعد

از اون روز سه ماه میگذره و الان دیگه چیزی تا شروع مدرسه ها نمونده

ویو ماهلین

من الان سه ماهه که تو خونه سلین و جونسوپ اینا زندگی میکنم و مامان باباشون خیلی باهام مهربونن و من بهشون میگم مامان و بابا

م/جس: بچه ها بیاین بریم دیرمون شد

+اومدیم مامان

☆مامان اول کجا میخوایم بریم

م/جس: اول میریم عکاسی ازتون عکس بگیریم

☆آهاا

خب اینا رفت عکس گرفتن_برای مدرسه شون ثبت نام کردن و کارای اداری رو انجام دادن ساعت 1ظهر برگشتن خونه

همین که وارد. خونه شدن بوی خوبی توی فظا (فظا یا فضا؟) پیچیده بود

وقتی رفتن تو آشپز خونه ب/جس رو دیدن که داشت غذا درست میکرد و میز رو چیده بود

+به به بابایی چه کرده

ب/جس: ما اینیم دیگه

نشستن پشت میز و غذا خوردن و کلی تعریف کردن از همدیگه و شوخی کردن
همچنان مود نویسنده: ووووووو

ویو روز اول مدرسه




اگه میخوای بدونی روز اول مدرسه چیشد لایک کن منم فالو کن گمم نکنی❤
پارت های بعد فردا🫴🏾❤🍓🎀

فعلا بدرود ماهزاد👋🏾😘
دیدگاه ها (۰)

دوست دختر کوچولوی من

دوست دختر کوچولوی من پارت2|مرد تقریبا پیر امت جذابی از ماشی...

دوست دختر کوچولوی من

وقتی از دست پدر مافیات فرار کردیپپارت ۵شروع :ته . یعنی چی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط