پارت۷.رمان یاس سیاه.موسیقی خون. اولین روز واقعی

نور صبح از شیشه‌ی دو رنگ پنجره روی صورت هانا افتاده بود. چشم‌هایش هنوز از بی‌خوابی شب قبل سنگین بود، اما لبخند کوتاهی زد. یادش آمد دیشب تا خودِ صبح با یرین درباره‌ی زندگی‌شان حرف زده بودند. هنوز بوی کم‌رنگ قهوه‌ای که یرین آخر شب دم کرده بود، در اتاق می‌پیچید.

روی تخت نشست و موهایش را با دست کنار زد. یرین که جلوی آینه کوچک دیواری ایستاده بود، بدون برگرداندن سر گفت:
– بلند شو. اگه دیر کنیم، از همین روز اول بدنام می‌شی.
هانا کش و قوسی به بدنش داد و با صدای خواب‌آلود جواب داد:
– یک دقیقه دیگه…
– (با طعنه) یک دقیقه‌هات تو رو به اینجا رسونده؟

چند دقیقه بعد، کنار هم سر میز صبحانه در سالن غذاخوری بودند. یرین فقط یک تکه نان و قهوه گرفته بود، اما هانا با بشقابی پر از نان، مربا و یک لیوان شیر برگشت.
هانا با هیجان گفت:
– اینجا مرباش از اوناییه که تیکه‌های میوه داره. عاشق اینام.
یرین اخم کرد و گفت:
– آروم‌تر بخور، انگار از جنگ برگشتی.
هانا خندید:
– مگه نه؟ اینجا خودش جنگه!

وقتی وارد سالن تمرین شدند، سرمای کف چوبی از زیر کفش‌های ورزشی هانا حس می‌شد. دیوارها پر از آینه بود و نور سفید و تند چراغ‌ها هیچ سایه‌ای باقی نمی‌گذاشت. مربی، مردی میانسال با شانه‌های پهن و نگاه برنده، وسط سالن ایستاده بود.

هنوز سلام نکرده، صدایش بلند شد:
– دیر کردی!
هانا هول کرد:
– فقط دو دقیقه…
– اینجا دو دقیقه یعنی شکست. برو سر جای خودت.

تمرین شروع شد. مربی تک‌تک حرکاتش را با خشونت اصلاح می‌کرد.
– پاها رو جمع‌تر! نه، این‌طوری داری وقت منو هدر می‌دی!
هانا نفس‌نفس زد:
– دارم تلاش می‌کنم…
– تلاش کافی نیست. یا درست انجام می‌دی یا از اینجا می‌ری!

در گوشه‌ی سالن، یرین از ابتدا همه‌چیز را تماشا می‌کرد. دست‌هایش را در جیب هودی مشکی‌اش فرو برده بود. چند لحظه بعد جلو آمد و بی‌مقدمه گفت:
– برو کنار.
مربی اخم کرد:
– اینجا کلاس منه.
– از امروز، این دختر زیر نظر منه.

سکوت کوتاهی بینشان رد و بدل شد، اما مربی عقب رفت. یرین مقابل هانا ایستاد و گفت:
– پا رو این‌طوری بذار… شونه‌هاتو صاف کن. نفس رو نگه ندار.
هانا کمی مردد بود ولی با راهنمایی او حرکاتش نرم‌تر و دقیق‌تر شد.
– بهتره. دوباره.
– (با لبخند کوچک) تو خیلی سخت‌گیری.
– و تو خیلی شل‌گیری. وسط اینجا زنده نمی‌مونی اگه یاد نگیری سریع باشی.

یک ساعت بعد، تمرین تمام شد. هانا روی نیمکت نشست، عرق از شقیقه‌هایش می‌چکید، ولی لبخند می‌زد.
– ممنون که کمکم کردی.
– این لطف نبود. وقتی هم‌اتاقی‌م خراب کنه، منم بدنام می‌شم.

با این حال، وقتی وقت ناهار شد، یرین خودش دو سینی غذا برداشت و به سمت یکی از میزهای کنار پنجره رفت. هانا کمی جا خورد اما پشت سرش نشست.
هانا با لبخند گفت:
– می‌دونی… امروز رو بدون تو دوام نمی‌آوردم.
یرین با لحن سرد ولی کمی نرم‌تر جواب داد:
– عادت کن. این فقط روز اول بود.
بعد با نگاهی گذرا به بشقاب رنگارنگ هانا ادامه داد:
– و دفعه بعد، کمتر غذا بگیر. اینجا همه‌چیز حساب‌شده‌ست.

هانا چیزی نگفت، اما ته دلش حس کرد پشت آن نگاه سرد، چیزی شبیه به مراقبت پنهان شده.
دیدگاه ها (۰)

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

پارت 2

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(دوشنبه__ ۱۰:۲۳ د...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

سناریو

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط