{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت78

پارت78
زدم زیر خنده دنیکا داره گریه می کنه من می خندم
رایان: سارا زشته
من: نمیشه رایان خیلی باحاله
دنیکا :بعدم میگن نباید با دوستام بیرون برم واز کشور خارج بشم و خانواده ام ببینم و کار کنم و تو یکی دوماه هم باید بچه بیارم تازه اگه منو به اعنوان عروسشون قبول کنن
دانیال: خب بده مگه
دنیکا :اگه تو جای من بودی می تونستی پدرو مادرتو نبینی اسمتو تغییر بدی شبیه اینه که من بگم اسمتو بزار امیلاکی
دانیال: فش
من: اسم یکی از طراح های فرانسه وی احمق
دانیال: اها
رایان: واقعا شما شورشو در اوردینا اون از امیر اینم از تو یکم جلو خانواده اوتون واستین دیگه اگه واقعا می خواهینشون
امیر :داداش خانواده امه مهم تر برام از هرکی
امی:من هرکی م امیر من بابت تو موتورو کورس زندگی تو خارج گذاشتم کنار بعد تو
امیر: هرچی باشه تو خلافکار بودیا معلومه نمی تونی
دانیال: درسته گذشته خودتون و یادتون نره
رایان هرچی چشمک میزد حرف نزن مگه لال میشدم
امی قرمز شده بود خیلی
دنیکا :اره مشکل از ما ما خلافکاریم ما ادم کشیم بدرد خانواده شما نمی خوریم
دانیال: افرین
اینا شوخی گرفتن جان من
امی پاشد چادر در اورد پرت کرد کنار امیر
امی:باشه اقای راد بنده خلافکارم اوکی بس برمی گردم از اونجای که اومدم با کسی ازدواج می کنم منو بخواهد برام هرکاری کنه نه ادمی بزدلی مثل تو منو برای صیقه بخواهد امیر تا الان فکر می کردم بهترین مردی هستی که دیدم شجاع و مهربون اما نه مادرم راست می گفت هیچ پسری ارزش نداره
بعد پاشد رفت
من: امی
دنیکا: منم میرم اونجا میرم با پسر خاله ام ازدواج می کنم درسته عاشقش نیستم اما اون دوستم داره به مرور زمان عاشقش میشم خوش گذشت دانیال خان
اونم رفت
دویدم دنبالشون
من: دخترا
امی:بعدن حرف میزنیم
من: کجا
سوار ماشین شدن رفتن
رفتم تو سالن واقعا از دست دانیال عصبی بودم
پاشده بود داشت از پنجره دیواری بیرون نگاه می کرد
من: این چه کاری بود دانیال
دانیال: ولش ابجی
من: مسخره دنیکا بره رفتا
دانیال: مهم نیست
امیر: درسته واقعا مادرم میگه خراب بودن
من: چی گفتی
یقعشو گرفتم پرت کردم طرف مبل
من: یادت نره اونا کین
دانیال: دروغ مگه ندیدی
محکم زدم تو گوش دانیال
رایان: سارا
من: هیچ وقت فکر نمی کردم برادرم این جور تفکر داشته باشه اونا خرابن بس منم خرابم نه اره خوشت میاد یکی درباره من اینو بگه احمقا اون دوتا عاشقتون بودن دنیکا از خانواده اش زد امد ایران بابت تو خانواده اش برنامه ازدواجشو با پسر خاله اش ریخته بودن اون گفت تو دوست داره
برگشتم طرف امیر
من: اخه تو که میگی خرابه عوضی امی برای تو اشغال خلاف گذاشت کنار یه عالمه کار خانوم بودن دخترونه یاد گرفت جور لباس پوشینشو عوض کرد امی که پیراهن بلند نمی پوشید چادر گذاشته
بفهمید
دیدگاه ها (۰)

پارت 79امیر:معلوم نیست پدرش کیهمن: منظورت اینه که حرام زاده ...

پارت 80رمان از زبان سارا*&*صدای دانیال اومد ترسم ریخت موم پ...

پارت77رایان: اه بابا کلفت گرفتی مگهمن: چی می خواهی رفتم نشست...

پارت76رمان از زبان سارا*&*خاک تت سرم شد وای خدااسریه لباسمو ...

پارت اول🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو[باکوگو: من تو ...

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

پارت 182

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

پارت ۱۷∆ اینکه توئم دوسم داری × آره ولی نمیشه .. داداشم ∆ خب...

پارت ۲۱ 🖤جیمین کنار پنجره ایستاد و چند لحظه به بیرون خیره شد...

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

پارت چهارم: نقابِ دوستکلاس هنوز پر از همهمه بود که برادرهام ...

پارت 180

قسمت ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط