پارت ۴
---
پارت چهارم: ضیافت مارها
سه روز از آن ناهار عجیب گذشته بود و یونا کمکم داشت به زندگی در عمارت جانگ کوک عادت میکرد. صبحها با صدای پیانو از خواب بیدار میشد، اما هرگز جرأت نمیکرد دوباره به آن اتاق برود. انگار که دیدن آن جانگ کوکِ لخت و زخمی، یک راز ممنوعه بود که نباید دوباره تکرارش میکرد.
اما امروز، همهچیز فرق داشت.
جانگ کوک سحرگاه در اتاقش را کوبید و با چهرهای عبوس گفت: «امشب مهمانی بزرگ سالانهی سازمانه. همهی روسای منطقهای میان. تو هم میآیی.»
یونا با عصبانیت گفت: «من که عضو سازمان نیستم!»
جانگ کوک لبخند خطرناکی زد: «از امروز هستی. بهعنوان نامزد من.»
قبل از اینکه یونا اعتراض کند، جانگ کوک یک جعبه مخملی مشکی جلویش گذاشت. یونا باز کرد و نفسش بند آمد: یک گردنبند الماس خیرهکننده با آویزی به شکل حرف K، درخشان و سنگین.
«اگه میخوای برادرت زنده بمونه،» جانگ کوک آرام گفت، «امشب نقش همسرم رو بازی کن. هر کسی که بهت نگاه کنه، باید بترسه که به زن من نگاه کرده.»
یونا گردنبند را با انگشتان لرزان بست. الماسها مثل قطرههای یخ روی سینهاش نشستند.
مراسم در یک عمارت مجلل در شمال سئول برگزار شد. چراغهای کریستالی، موسیقی کلاسیک، و مردانی با کتوشلوارهای صدها میلیونی که پشت میزهای گرد نشسته بودند و سیگار برگ میکشیدند. اما در میان همهی این تجمل، یک چیز یونا را وحشتزده کرد: در گوشهی سالن، یک قفس بزرگ شیشهای بود که داخلش یک پلنگ سیاهخوابیده بود.
جانگ کوک پشت میز اصلی نشست و یونا را کنار خود نشاند. همهی نگاهها به سمت آنها بود. یکی از روسا، مردی چاق با جای زخم روی گونه، با لحنی کنایهآمیز گفت: «جانگ کوک جان! شنیدیم دل باختی؟ خبر خوبیه... ولی راستش، زنها در این کار، فقط دردسرند، نه؟»
یونا زیر میز مشتهایش را گره کرد، اما جانگ کوک با خونسردی جواب داد: «اون دردسر نیست، پارک سامچون. اون کسیه که باعث میشه من به فکر انتقام نباشم، بلکه به فکر ساختن باشم.»
مکث سنگینی افتاد. ناگهان، خدمتکاری با سینی شراب به سمت یونا آمد. اما قبل از اینکه لیوان را به دستش بدهد، جانگ کوک دستش را گرفت و لیوان را چرخاند. نگاهش به کف لیوان دوخته شد. زیر نور چراغ، رسوبی ریز در ته لیوان دیده میشد.
جانگ کوک با لبخندی که هیچ گرمی نداشت، لیوان را پس داد و گفت: «متأسفم، همسرم حساسیت داره. شراب سفید نمیخوره.»
خدمتکار رنگ پرید و به سرعت عقب کشید. اما یونا فهمیده بود: آن لیوان، زهر داشت. و جانگ کوک، جانش را نجات داده بود.
در راه بازگشت، توی ماشین، یونا با صدایی که میلرزید پرسید: «اون مرد... خدمتکار... کی بود؟»
جانگ کوک در حالی که بیرون را نگاه میکرد، جواب داد: «مهرهی کوچکی بود. فرستادهی کسی که میخواد تو رو بکشه تا من رو ضعیف کنه. ولی نگران نباش...» برگشت و برای اولین بار، دستش را روی دست یونا گذاشت. «من اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه. حتی اگه قیمتش جان خودم باشه.»
یونا نگاهش را از دستش برداشت و به صورتش خیره شد. در آن تاریکی ماشین، جانگ کوک دیگر آن هیولای بیرحم نبود. کسی بود که میترسید. میترسید کسی که دوستش دارد، از دست برود.
یونا اولین بار بود که لبخندی واقعی به او زد، هرچند کمرنگ. «پس شاید تو هم، بدترین آدمی نباشی که من تا حالا دیدم.»
جانگ کوک با تعجب نگاهش کرد. و برای یک لحظه کوتاه، یخهای قلبش آب شدند. آن شب، وقتی به عمارت رسیدند، جانگ کوک قبل از رفتن به اتاقش، رو به یونا کرد و با صدایی که به سختی شنیده شد، گفت: «شب بخیر، نامزد کوچولوی من.»
و یونا، با آن گردنبند الماس سنگین روی سینهاش، فهمید که این بازی، دیگر فقط برای نجات برادرش نیست. این بازی، قلبش را هم درگیر کرده بود.
---
ادامه دارد...
پارت چهارم: ضیافت مارها
سه روز از آن ناهار عجیب گذشته بود و یونا کمکم داشت به زندگی در عمارت جانگ کوک عادت میکرد. صبحها با صدای پیانو از خواب بیدار میشد، اما هرگز جرأت نمیکرد دوباره به آن اتاق برود. انگار که دیدن آن جانگ کوکِ لخت و زخمی، یک راز ممنوعه بود که نباید دوباره تکرارش میکرد.
اما امروز، همهچیز فرق داشت.
جانگ کوک سحرگاه در اتاقش را کوبید و با چهرهای عبوس گفت: «امشب مهمانی بزرگ سالانهی سازمانه. همهی روسای منطقهای میان. تو هم میآیی.»
یونا با عصبانیت گفت: «من که عضو سازمان نیستم!»
جانگ کوک لبخند خطرناکی زد: «از امروز هستی. بهعنوان نامزد من.»
قبل از اینکه یونا اعتراض کند، جانگ کوک یک جعبه مخملی مشکی جلویش گذاشت. یونا باز کرد و نفسش بند آمد: یک گردنبند الماس خیرهکننده با آویزی به شکل حرف K، درخشان و سنگین.
«اگه میخوای برادرت زنده بمونه،» جانگ کوک آرام گفت، «امشب نقش همسرم رو بازی کن. هر کسی که بهت نگاه کنه، باید بترسه که به زن من نگاه کرده.»
یونا گردنبند را با انگشتان لرزان بست. الماسها مثل قطرههای یخ روی سینهاش نشستند.
مراسم در یک عمارت مجلل در شمال سئول برگزار شد. چراغهای کریستالی، موسیقی کلاسیک، و مردانی با کتوشلوارهای صدها میلیونی که پشت میزهای گرد نشسته بودند و سیگار برگ میکشیدند. اما در میان همهی این تجمل، یک چیز یونا را وحشتزده کرد: در گوشهی سالن، یک قفس بزرگ شیشهای بود که داخلش یک پلنگ سیاهخوابیده بود.
جانگ کوک پشت میز اصلی نشست و یونا را کنار خود نشاند. همهی نگاهها به سمت آنها بود. یکی از روسا، مردی چاق با جای زخم روی گونه، با لحنی کنایهآمیز گفت: «جانگ کوک جان! شنیدیم دل باختی؟ خبر خوبیه... ولی راستش، زنها در این کار، فقط دردسرند، نه؟»
یونا زیر میز مشتهایش را گره کرد، اما جانگ کوک با خونسردی جواب داد: «اون دردسر نیست، پارک سامچون. اون کسیه که باعث میشه من به فکر انتقام نباشم، بلکه به فکر ساختن باشم.»
مکث سنگینی افتاد. ناگهان، خدمتکاری با سینی شراب به سمت یونا آمد. اما قبل از اینکه لیوان را به دستش بدهد، جانگ کوک دستش را گرفت و لیوان را چرخاند. نگاهش به کف لیوان دوخته شد. زیر نور چراغ، رسوبی ریز در ته لیوان دیده میشد.
جانگ کوک با لبخندی که هیچ گرمی نداشت، لیوان را پس داد و گفت: «متأسفم، همسرم حساسیت داره. شراب سفید نمیخوره.»
خدمتکار رنگ پرید و به سرعت عقب کشید. اما یونا فهمیده بود: آن لیوان، زهر داشت. و جانگ کوک، جانش را نجات داده بود.
در راه بازگشت، توی ماشین، یونا با صدایی که میلرزید پرسید: «اون مرد... خدمتکار... کی بود؟»
جانگ کوک در حالی که بیرون را نگاه میکرد، جواب داد: «مهرهی کوچکی بود. فرستادهی کسی که میخواد تو رو بکشه تا من رو ضعیف کنه. ولی نگران نباش...» برگشت و برای اولین بار، دستش را روی دست یونا گذاشت. «من اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه. حتی اگه قیمتش جان خودم باشه.»
یونا نگاهش را از دستش برداشت و به صورتش خیره شد. در آن تاریکی ماشین، جانگ کوک دیگر آن هیولای بیرحم نبود. کسی بود که میترسید. میترسید کسی که دوستش دارد، از دست برود.
یونا اولین بار بود که لبخندی واقعی به او زد، هرچند کمرنگ. «پس شاید تو هم، بدترین آدمی نباشی که من تا حالا دیدم.»
جانگ کوک با تعجب نگاهش کرد. و برای یک لحظه کوتاه، یخهای قلبش آب شدند. آن شب، وقتی به عمارت رسیدند، جانگ کوک قبل از رفتن به اتاقش، رو به یونا کرد و با صدایی که به سختی شنیده شد، گفت: «شب بخیر، نامزد کوچولوی من.»
و یونا، با آن گردنبند الماس سنگین روی سینهاش، فهمید که این بازی، دیگر فقط برای نجات برادرش نیست. این بازی، قلبش را هم درگیر کرده بود.
---
ادامه دارد...
- ۴.۳k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط