{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که د

در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم..........؟؟؟؟؟؟!!!!!!


الــــــــــــــــــــــــــــی
دیدگاه ها (۱۲)

Enemys Embrsce [ part ۲۶ ]

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت اول: برخوردِ تقدیر[دیدگاه تهیونگ]سلا...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"14"ویو کوکبرای لحظه ای هیچ صدایی...

پشت نگاه سردت — پارت دهم ویو تهاز خواب بیدار شدم، دوش گرفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط