اجبار به بدبختی پارت ۹
وقتی رسیدیم خونه جونگ کوک از ماشین اومد پایین اومد سمته دره شاگرد درشو باز کردو از بازوم گرفو کشید
دیار... اخخخ دردم میاد
کوک... درد بخوره تو سرت کثافت
همین چوری داشت منو با خودش میکشید توی خونه درو بستو منو با یه زربه کوبید روزمین
کوک... گفتم من بلای جونتم اما نشد بهت یاد بدم
از مو هام گرفتو بلندم کرد تو چشمام نگاه کردو گفت
کوک... چی گفتی بهتره همه چیو برام بگی تا نفستو نبربدم
با صدای بلند دیار... من از خودم دفاع کردم بهش بی ادبی نکردم
که با یک ضربه که به شکمم زد چشمام کور شدو از حال رفتم
میدونم این یکی پارت کمه دوستانی که لایک میکنید لطفا برام کامنت های باحال بزارید تا با کامنت های خوبتون انرژی بگیرم 😘😘❤️❤️❤️
دیار... اخخخ دردم میاد
کوک... درد بخوره تو سرت کثافت
همین چوری داشت منو با خودش میکشید توی خونه درو بستو منو با یه زربه کوبید روزمین
کوک... گفتم من بلای جونتم اما نشد بهت یاد بدم
از مو هام گرفتو بلندم کرد تو چشمام نگاه کردو گفت
کوک... چی گفتی بهتره همه چیو برام بگی تا نفستو نبربدم
با صدای بلند دیار... من از خودم دفاع کردم بهش بی ادبی نکردم
که با یک ضربه که به شکمم زد چشمام کور شدو از حال رفتم
میدونم این یکی پارت کمه دوستانی که لایک میکنید لطفا برام کامنت های باحال بزارید تا با کامنت های خوبتون انرژی بگیرم 😘😘❤️❤️❤️
- ۲.۴k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط