کسوف
پارت ۳ بخش اول اعترافی وسطِ دردسر
شب شهر غرق نور بود.
باد خنکِ بالای پشتبام، موهای میزوکی را بههم میریخت و نورهای نئونِ خیابانها زیر پایشان مثل ستارههای پراکنده میدرخشیدند.
ماموریت آن شب تازه تمام شده بود.
نه کاملاً موفق، نه کاملاً شکستخورده.
در واقع، مثل همیشه، وقتی میزوکی و کایتو کنار هم بودند، همهچیز بیشتر شبیه یک آشوبِ برنامهریزینشده بود تا یک سرقتِ حرفهای
میزوکی دستبهسینه ایستاده بود و با اخم به کایتو نگاه میکرد.
«تو واقعاً غیرقابلتحملی.»
کایتو که روی لبهی پشتبام نشسته بود، با خونسردی همیشگیاش لبخند زد.
«میدونم.»
میزوکی چشمهایش را ریز کرد.
«این تعریف نبود.»
کایتو شانهای بالا انداخت.
«ولی من ترجیح دادم تعریف حسابش کنم.»
میزوکی خواست جواب تندی بدهد، اما کایتو ناگهان از جایش بلند شد و خیلی آرام به سمتش آمد. آنقدر نزدیک که میزوکی مجبور شد کمی سرش را بالا بگیرد تا توی چشمهای آبی و براقش نگاه کند.
و این خودش خطرناک بود.
خیلی خطرناک.
کایتو با همان لبخند مغرور و بازیگوشش گفت:
«میدونی، تو از همون روز اول خیلی دردسر شدی.»
میزوکی اخم کرد.
«من؟ تو از پنجره زندگی مردم وارد میشی، لپشونو میکشی، وسط سرقت حواس آدمو پرت میکنی، بعد من دردسرم؟»
کایتو خندید.
«آره. چون من معمولاً از کسی خوشم نمیاد که بتونه اینقدر ذهنمو شلوغ کنه.»
میزوکی برای یک لحظه ساکت شد.
باد آرام از بینشان رد شد، اما انگار هوا ناگهان سنگینتر شده بود.
کایتو دستش را بالا آورد و خیلی عادی، انگار این طبیعیترین کار دنیا باشد، لپ میزوکی را بین انگشتهایش گرفت و کمی کشید.
«این لپا هم که اصلاً علیه آرامش روانی منن.»
میزوکی فوراً دستش را کنار زد.
«کایتو! جدی باش!»
کایتو این بار، بر خلاف همیشه، فوراً شوخی بعدی را نیاورد.
فقط نگاهش کرد. مستقیم. نرم. واقعی.
همین باعث شد قلب میزوکی بدجور بلرزد.
کایتو آهسته گفت:
«دارم جدی حرف میزنم.»
میزوکی پلک زد.
برای اولین بار، آن اعتمادبهنفسِ همیشگی در صورت کایتو کمی متفاوت به نظر میرسید. هنوز مغرور بود، هنوز آن برق شیطنت در چشمانش بود، اما زیر همهی آنها چیزی صادقانه پنهان شده بود.
کایتو یک قدم دیگر جلو آمد.
«من از اون مدل آدما نیستم که خیلی قشنگ و مرتب اعتراف کنن.»
لبخند کجی زد.
«یعنی اگه انتظار داری برات نامهی عاشقانه با گل خشکشده بفرستم، متأسفانه باید ناامیدت کنم.»
میزوکی با وجود تپش شدید قلبش، زیر لب گفت:
«خداروشکر.»
کایتو خندید.
بعد خیلی آرام، دستش را دور کمر میزوکی حلقه کرد و او را کمی به خودش نزدیکتر کشید
«ولی یه چیزو خوب میدونم.»
صدایش پایینتر شد.
«من دلم میخواد بیشتر از این کنارم باشی. نه فقط وقتی سر یه الماس دعوا داریم. نه فقط وقتی توی مدرسه حرصتو درمیارم. نه فقط وقتی تصادفی به هم میخوریم.»
میزوکی نفسش را نگه داشت.
کایتو پیشانیاش را کمی خم کرد تا فاصلهشان کمتر شود.
«میخوام مالِ من باشی.»
بعد سریع اضافه کرد:
شب شهر غرق نور بود.
باد خنکِ بالای پشتبام، موهای میزوکی را بههم میریخت و نورهای نئونِ خیابانها زیر پایشان مثل ستارههای پراکنده میدرخشیدند.
ماموریت آن شب تازه تمام شده بود.
نه کاملاً موفق، نه کاملاً شکستخورده.
در واقع، مثل همیشه، وقتی میزوکی و کایتو کنار هم بودند، همهچیز بیشتر شبیه یک آشوبِ برنامهریزینشده بود تا یک سرقتِ حرفهای
میزوکی دستبهسینه ایستاده بود و با اخم به کایتو نگاه میکرد.
«تو واقعاً غیرقابلتحملی.»
کایتو که روی لبهی پشتبام نشسته بود، با خونسردی همیشگیاش لبخند زد.
«میدونم.»
میزوکی چشمهایش را ریز کرد.
«این تعریف نبود.»
کایتو شانهای بالا انداخت.
«ولی من ترجیح دادم تعریف حسابش کنم.»
میزوکی خواست جواب تندی بدهد، اما کایتو ناگهان از جایش بلند شد و خیلی آرام به سمتش آمد. آنقدر نزدیک که میزوکی مجبور شد کمی سرش را بالا بگیرد تا توی چشمهای آبی و براقش نگاه کند.
و این خودش خطرناک بود.
خیلی خطرناک.
کایتو با همان لبخند مغرور و بازیگوشش گفت:
«میدونی، تو از همون روز اول خیلی دردسر شدی.»
میزوکی اخم کرد.
«من؟ تو از پنجره زندگی مردم وارد میشی، لپشونو میکشی، وسط سرقت حواس آدمو پرت میکنی، بعد من دردسرم؟»
کایتو خندید.
«آره. چون من معمولاً از کسی خوشم نمیاد که بتونه اینقدر ذهنمو شلوغ کنه.»
میزوکی برای یک لحظه ساکت شد.
باد آرام از بینشان رد شد، اما انگار هوا ناگهان سنگینتر شده بود.
کایتو دستش را بالا آورد و خیلی عادی، انگار این طبیعیترین کار دنیا باشد، لپ میزوکی را بین انگشتهایش گرفت و کمی کشید.
«این لپا هم که اصلاً علیه آرامش روانی منن.»
میزوکی فوراً دستش را کنار زد.
«کایتو! جدی باش!»
کایتو این بار، بر خلاف همیشه، فوراً شوخی بعدی را نیاورد.
فقط نگاهش کرد. مستقیم. نرم. واقعی.
همین باعث شد قلب میزوکی بدجور بلرزد.
کایتو آهسته گفت:
«دارم جدی حرف میزنم.»
میزوکی پلک زد.
برای اولین بار، آن اعتمادبهنفسِ همیشگی در صورت کایتو کمی متفاوت به نظر میرسید. هنوز مغرور بود، هنوز آن برق شیطنت در چشمانش بود، اما زیر همهی آنها چیزی صادقانه پنهان شده بود.
کایتو یک قدم دیگر جلو آمد.
«من از اون مدل آدما نیستم که خیلی قشنگ و مرتب اعتراف کنن.»
لبخند کجی زد.
«یعنی اگه انتظار داری برات نامهی عاشقانه با گل خشکشده بفرستم، متأسفانه باید ناامیدت کنم.»
میزوکی با وجود تپش شدید قلبش، زیر لب گفت:
«خداروشکر.»
کایتو خندید.
بعد خیلی آرام، دستش را دور کمر میزوکی حلقه کرد و او را کمی به خودش نزدیکتر کشید
«ولی یه چیزو خوب میدونم.»
صدایش پایینتر شد.
«من دلم میخواد بیشتر از این کنارم باشی. نه فقط وقتی سر یه الماس دعوا داریم. نه فقط وقتی توی مدرسه حرصتو درمیارم. نه فقط وقتی تصادفی به هم میخوریم.»
میزوکی نفسش را نگه داشت.
کایتو پیشانیاش را کمی خم کرد تا فاصلهشان کمتر شود.
«میخوام مالِ من باشی.»
بعد سریع اضافه کرد:
- ۲.۳k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط