دختر بابایی پارت شونزده
ادمین یونگی میره بیرون از خونه و توی یه پارک روی یه نیمکت و زنگ زد به یوجین :
+ سلام باباییییی جونمممممم خوبییییی ( لوس )
« سلام دختر قشنگم تو خوب باشی منم خوبم
+ بابایی کاری داشتی ( لوس)
« اره درمورد جونگکوکه
+ وایی اگه میخوای بگی که بهش برگردم عمرا من میخوام انتقام بگیرم و چه انتقامی بهتر از اینکه کسی که دوسش داره باهاش بد رفتاری کنه هوم
« نه نمیخواستم بگم بهش برگردی
+ پس چی
« اون هویتت رو میدونه ملکه
+ چطور مگه خودش بهت گفت ( ترسیده و شک )
« نه ولی از حرفاش فهمیدم
+ اون حرفمو باور نکرد ولی به هر حال اون که میفهمید چون میدونی توی نقشه قراره چه اتفاقی بیوفته دیگه
« چه حرفی
+ (قضیه اون روز جلسه رو براش تعریف کرد)
« الان میخوای چیکار کنی گفته که هرچی میگذره انگیزش برای بدست آوردنت براش بیشتر میشه
+ هه زهی خیال باطل من عمرا بهش برگردم اون منو نابود کرد چیزی که میتونستم داشته باشم نابود شد
+ بابا اون موقعی که تازه از کوک جدا شده بودمو یادته
« اره هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه
+ اون روزی که من بخواطر فشار عصبی حالم بد شد رو یادته منو برده بودین بیمارستان یادته که بعدش چقدر حالم بد بود
« اره چطور میشه یادم بره
+ بابا ( بغض) من اون موقع حامله بودم ولی بخواطر فشار عصبی بچم سقط شد
« چ.چی داری میگی
+ هیشکی نمیدونه بابا ( گریه ) فقط تو میدونی حتی به فیلیکس هم نگفتم فقط منو تو میدونیم
« چطور ممکنه شما که ...
+ میدونم ولی شب تولدم اون شب ...
« کافیه
+ بابا
« چرا به من اون موقع نگفته بودی حامله ای
+ چون نمیدونستم ولی بعدش که فهمیدم دیر شده بود بچم مرده بود
« ولی جونگکوک گفته بود بهت تا وقتی بزرگ نشی دست نمیزنه
+ درسته ولی توی روز تولدم به سن قانونی میرسیدم
« کوک نمیدونه
+ نه تروخدا بهش نگو
« باید بگم باید بدونه تو چقدر عذاب کشیدی
+ اونجوری بدتر میشه
« بزار خودش پشیمون شه که چرا از اول بهت آروم آروم نگفت
+ باشه فقط عصبی نباش نمیخوام ..
« نمیخوای بهش صدمه بزنم میدونم
+ نه اینطور...
« چرا هست من دخترمو نشناسم باید برم بمیرم
+ بابااااا دور از جونتتتت
« خب مراقب خودت باش نازنینم
+ چشم بابایی
.
.
.
ادمین : یونگی رفت خونه و ..
« جئونننننننن ( داد )
- یونگی داداش چته چرا داد میزنی
« تو میدونستییی ( داد ) ( یقیه کوک رو تو دستاش گرفته بود و اعضا دورشون جمع شده بودن )
- چیو خوب توضیح بده ببینم چی میگی ( داد )
« تو میدونستی وقتی یوجین ازت جدا شد حامله بودددد
- چ.چی د.داری م.میگی ه.هیونگ دختر ک.کوچولوم ح.حامله بوده
« اره حامله بوده ولی خودش نمیدونسته چند وقت بعدش فشار عصبی بهش دست داده بود برای چی برای تو برای اینکه تو رگتو زده بودی بعدش یهویی از حال رفت بردنش بیمارستان اونجا بهش گفتن بچش بخواطر فشار عصبی ای که بهش وارد شده مردههههه میفهمی یعنی چیی
- ن.نه ا.امکان ن.داره غ.غیرممکنه ( افتاد رو زمین )
جیمین : یونگی مطمئنی
« اره بچم خودش بهم گفت کسی بجز منو اون نمیدونست ولی من نتونستم نگم
تهیونگ : وای مصیبت پشت مصیبت جونگکوک رسماً ریدی جوریم ریدی که نمیشه جمعش کرد
- نمیشه من باید ببینمش هر طور که شده
« داری چه گوهی میخوری واقعا فکر کردی من میزارم
- هیونگ تو هیچی نمیفهمی من من من باعث شدم پدر کسی که روانیشم بمیره من باعث شدم بچمون بمیره و باعث شدم قسمتی از قلبم تنهام بزاره تو هیچی نمیدونی ( با بغض زیااددد)
« میخوای ببنیش خو ببین ولی اگه با اولین کلمت یدونه نخوابوند تو گوشت خود دانی
ادمین : چند ساعت گذشت دیگه شب شده بود جونگکوک آشفته بود یهویی از خونه زد بیرون ( یه نکته دخترا هیچ کدومشون نیستن ) و رفت به سمت بار چند ساعت بعد وقتی برگشت خونه کاملا مست بود
جین : یااا جونگکوکا بلخره اومدی
نامجون: میدونی چقدر نگرانت بودیم کجا بودی
- حالا براتون مهم شدم ؟ اصلا قبرستون بودم
نامجون : چی داری میگی بچه . اگه برامون مهم نبودی الان اینجوری رفتار میکردیم
- اگه براتون مهم بودم کاری میکردین که دخترکوچولوم برگرده پیشم تنها کسی که بهم کمک کرده و داره سعی میکنه برگردم بهش تهیونگه ( تهکوکرا اعلام حضور کنن😂) اون بهم کمک کرد
ته : یا جونگکوکا چی میگی ( براش ابرو بالا میزنع که بگه لو نده )
- خو مگه دارم دروغ میگم مگه نقشمون رو از قصد اینجوری نچیدیم که بتونم دوباره با یوجین روبه رو شم
ته : جونگکوک خفه شو
- میدونی چیه نقشمون خوب جواب نمیده باعث بیشتر شدن دلتنگیم و حسادتم میشه قرار نبود مایک اون ایده رو بده قرار نبود توی نقشه ریچارد عاشق دخترکم بشه و باهاش قرار بزاره
« تو الان چی گفتی نقشتون بوده
- اره هیونگ نقشمون بوده میخواستم دخترکم برگرده پیشم
« نه همین الان میریم قرارداد رو فسخ میکنیم .
+ سلام باباییییی جونمممممم خوبییییی ( لوس )
« سلام دختر قشنگم تو خوب باشی منم خوبم
+ بابایی کاری داشتی ( لوس)
« اره درمورد جونگکوکه
+ وایی اگه میخوای بگی که بهش برگردم عمرا من میخوام انتقام بگیرم و چه انتقامی بهتر از اینکه کسی که دوسش داره باهاش بد رفتاری کنه هوم
« نه نمیخواستم بگم بهش برگردی
+ پس چی
« اون هویتت رو میدونه ملکه
+ چطور مگه خودش بهت گفت ( ترسیده و شک )
« نه ولی از حرفاش فهمیدم
+ اون حرفمو باور نکرد ولی به هر حال اون که میفهمید چون میدونی توی نقشه قراره چه اتفاقی بیوفته دیگه
« چه حرفی
+ (قضیه اون روز جلسه رو براش تعریف کرد)
« الان میخوای چیکار کنی گفته که هرچی میگذره انگیزش برای بدست آوردنت براش بیشتر میشه
+ هه زهی خیال باطل من عمرا بهش برگردم اون منو نابود کرد چیزی که میتونستم داشته باشم نابود شد
+ بابا اون موقعی که تازه از کوک جدا شده بودمو یادته
« اره هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه
+ اون روزی که من بخواطر فشار عصبی حالم بد شد رو یادته منو برده بودین بیمارستان یادته که بعدش چقدر حالم بد بود
« اره چطور میشه یادم بره
+ بابا ( بغض) من اون موقع حامله بودم ولی بخواطر فشار عصبی بچم سقط شد
« چ.چی داری میگی
+ هیشکی نمیدونه بابا ( گریه ) فقط تو میدونی حتی به فیلیکس هم نگفتم فقط منو تو میدونیم
« چطور ممکنه شما که ...
+ میدونم ولی شب تولدم اون شب ...
« کافیه
+ بابا
« چرا به من اون موقع نگفته بودی حامله ای
+ چون نمیدونستم ولی بعدش که فهمیدم دیر شده بود بچم مرده بود
« ولی جونگکوک گفته بود بهت تا وقتی بزرگ نشی دست نمیزنه
+ درسته ولی توی روز تولدم به سن قانونی میرسیدم
« کوک نمیدونه
+ نه تروخدا بهش نگو
« باید بگم باید بدونه تو چقدر عذاب کشیدی
+ اونجوری بدتر میشه
« بزار خودش پشیمون شه که چرا از اول بهت آروم آروم نگفت
+ باشه فقط عصبی نباش نمیخوام ..
« نمیخوای بهش صدمه بزنم میدونم
+ نه اینطور...
« چرا هست من دخترمو نشناسم باید برم بمیرم
+ بابااااا دور از جونتتتت
« خب مراقب خودت باش نازنینم
+ چشم بابایی
.
.
.
ادمین : یونگی رفت خونه و ..
« جئونننننننن ( داد )
- یونگی داداش چته چرا داد میزنی
« تو میدونستییی ( داد ) ( یقیه کوک رو تو دستاش گرفته بود و اعضا دورشون جمع شده بودن )
- چیو خوب توضیح بده ببینم چی میگی ( داد )
« تو میدونستی وقتی یوجین ازت جدا شد حامله بودددد
- چ.چی د.داری م.میگی ه.هیونگ دختر ک.کوچولوم ح.حامله بوده
« اره حامله بوده ولی خودش نمیدونسته چند وقت بعدش فشار عصبی بهش دست داده بود برای چی برای تو برای اینکه تو رگتو زده بودی بعدش یهویی از حال رفت بردنش بیمارستان اونجا بهش گفتن بچش بخواطر فشار عصبی ای که بهش وارد شده مردههههه میفهمی یعنی چیی
- ن.نه ا.امکان ن.داره غ.غیرممکنه ( افتاد رو زمین )
جیمین : یونگی مطمئنی
« اره بچم خودش بهم گفت کسی بجز منو اون نمیدونست ولی من نتونستم نگم
تهیونگ : وای مصیبت پشت مصیبت جونگکوک رسماً ریدی جوریم ریدی که نمیشه جمعش کرد
- نمیشه من باید ببینمش هر طور که شده
« داری چه گوهی میخوری واقعا فکر کردی من میزارم
- هیونگ تو هیچی نمیفهمی من من من باعث شدم پدر کسی که روانیشم بمیره من باعث شدم بچمون بمیره و باعث شدم قسمتی از قلبم تنهام بزاره تو هیچی نمیدونی ( با بغض زیااددد)
« میخوای ببنیش خو ببین ولی اگه با اولین کلمت یدونه نخوابوند تو گوشت خود دانی
ادمین : چند ساعت گذشت دیگه شب شده بود جونگکوک آشفته بود یهویی از خونه زد بیرون ( یه نکته دخترا هیچ کدومشون نیستن ) و رفت به سمت بار چند ساعت بعد وقتی برگشت خونه کاملا مست بود
جین : یااا جونگکوکا بلخره اومدی
نامجون: میدونی چقدر نگرانت بودیم کجا بودی
- حالا براتون مهم شدم ؟ اصلا قبرستون بودم
نامجون : چی داری میگی بچه . اگه برامون مهم نبودی الان اینجوری رفتار میکردیم
- اگه براتون مهم بودم کاری میکردین که دخترکوچولوم برگرده پیشم تنها کسی که بهم کمک کرده و داره سعی میکنه برگردم بهش تهیونگه ( تهکوکرا اعلام حضور کنن😂) اون بهم کمک کرد
ته : یا جونگکوکا چی میگی ( براش ابرو بالا میزنع که بگه لو نده )
- خو مگه دارم دروغ میگم مگه نقشمون رو از قصد اینجوری نچیدیم که بتونم دوباره با یوجین روبه رو شم
ته : جونگکوک خفه شو
- میدونی چیه نقشمون خوب جواب نمیده باعث بیشتر شدن دلتنگیم و حسادتم میشه قرار نبود مایک اون ایده رو بده قرار نبود توی نقشه ریچارد عاشق دخترکم بشه و باهاش قرار بزاره
« تو الان چی گفتی نقشتون بوده
- اره هیونگ نقشمون بوده میخواستم دخترکم برگرده پیشم
« نه همین الان میریم قرارداد رو فسخ میکنیم .
- ۱.۹k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط