Pt7
{ از زبان یونگی} رفتیم دکتر دکتر: چیزی نیس شوک زیادی بهش وارد شده برا همین ایجور شده ۳_۴روز دیگ هم خوب میشه یونگی:......... ا/ت:............. اعظم خانم:........ عباس اقا:...... من: ......... عباس اقا: چیزی نیس فقط ۴_۳روزه هههههه( زدی بچم ناقص کردی بعد میخندی) برگشتیم خونه منم ک اصلا حال حوصله نداشتم رفتم بالا بخوابم این تنها راهی بود ک بهم ارامش میداد نمدچن ساعت گذش بیدا شدم داشتم دور ور انالیز میکردم ک ی صدایی اومد ؟؟:بیا اینجاا مرتیکهههههههههه( صدای خیلیییییییییییییی بلند) یونگی: صدای کیه؟ ( تو ذهنش میگه برا همین لکنت ندارع) ؟؟: مگه با تو نیسم بیا اینجا کاریت ندارم(داد) یونگی: اینکه صدای مامان ا/ت بلند شدم رفتم بیرون دیدم اعظم خانم با ی دمپایی اشنا افتاده دنبال عباس اقا یونگی: پ...شمام ..ن..کن دیه { از زبان ا/ت} صب بیدار شدم رفتم رفتم دس ب اب اومدم رفتم پایین ا/ت: سلام بابا جونممممم عباس اقا: سلام دخترم صبت بخیر ا/ت: صب شماهم بخیر عباس اقا: من بابت یونگی .... ا/ت: اشکال ندارع بابا تقصیر خودش بود تا اون باشه وقتی میاد بیرون نخوابه(من:😐💔) عباس اقا: ارع راس میگی ها الان چی کا میکنه؟ ا/ت: خوابه مث خر میخوابه( خر خودتیییییی) داشتیم خندیدیم ک یهو مامان اومد اعظم خانم: پدر دختر نقشه میکشید ک داماد منو اذیت کنید ارع ا/ت عباس اقا: نهههه غلط کردیم اعظم خانم: الان دیگ عن قیمه هم بخورید فایده نداره { از زبان عباس اقا} بعد از این حرفش دمپایی ورداش افتاد دنبالمون ( وایسا منم چماقمو بیارم)
- ۳۵.۱k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط