آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲۰

..
.
.
.
بالاخره نویسنده ی گلتون داستان رو میگه🤡✌️




گیو کمربندش رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.




_ماکومو؟ تو اینجا چی کار میکنی؟


ماکومو با حالت جدی ای که از او بعید بود گفت:«داشتم تحقیق میکردم که گرفتنم.... گوشی باحاته؟»

این آخری رو با لحن نگران گفت.

_آره....چطور ؟مگه خودت باهات نیست؟


& نه متأسفانه شکوندنش🗿🎀 بیخیال! زنگ بزن آتش نشانی!!!! مگه نمیبینی داره آتیش میگیره؟؟؟

_کسی داخل هست؟

&آره


گیو برای لحظه ای امیدوار شد که شینوبو اونجاست و بالاخره میتونه مأموریتی که سابیتو بهش سپرده بود رو تموم کنه کهههههه

















ماکومو گفت:« کوپو شینوبو ، همونی که سابیتو گفت پزشک قانونی عه و داره جسد های پرونده ی سوسن عنکبوتی رو برسی میکنه... چرا منتظری زنگ بزن خوووووو»

میناتو از ناکجاآباد پیداش شد و گفت:« نگران نباش من زنگ زدم»

گیو رفت سمت در بزرگ خاکستری رنگ جلوی کارخونه.
دستش رو روی دستگیره قرار داد.
دستگیره گرم بود ولی نه اونقدری که بشه گفت آتیش طبقه ی پایین هم هست.

گیو سعی کرد در رو باز کنه ولی نشد.


&قفل عه الکی تلاش نکن.


منتظر آتش نشانی مونده بودن که یهو یه فکری به ذهن گیو رسید.

رفت پیش میناتو و سریع سوئیج ماشینش رو ازش قاپید.


_شرمنده!


میناتو که نمیدونست گیو میخواد چیکار بکنه‌و برای چی شرمندس با قیافه ی علامت سوال منتظر حرکت بعدی گیو بود.


گیو سوار ماشین میناتو شد و در ماشین رو قفل کرد. بعدش هم کمربندش رو بست و ماشین رو روشن کرد.


میناتو تازه فهمیده بود گیو میخواد چی کار کنه برای همین جیغ زد.


÷نههههههههههههههههههههه!!!!! چند سال طول کشید که این ماشین رو بخرم!! خودت آسیب میبینی بیچارههه!!! نکننننننن!

رفت سمت ماشینش و سعی کرد در رو باز کنه ولی گیو اونو بسته بود.


گیو بدون توجه به التماس ها و گریه های میناتو گاز و گرفت و محکم کوبید به در😃🎀


در باز شد و ماشین داخل کارخونه شد.
چراغ های جلوش شکسته شدن و شیشه ماشین ترک برداشت.

چند ثانیه بعد اون ترک بزرگ تر شد و بعد شیشه خرد شد.

گیو که به نظر سالم میومد از ماشین پیاده شد و گفت:«ماکومو ، کوچو دقیقا کجاست؟»

ماکومو به طبقه ی بالا اشاره کرد و گفت:« راه رو بهت نشون میدم.» بعد به سمت پله ها رفت که گیو جلوش رو گرفت.

_تو همین جا پیش میناتو میمونی ، نمیشه ریسک کرد.

بعد هم سریع خودش رفت بالا ماکومو هم رفت دنبالش چون میدونست گیو نمیتونه یه بلایی سر خودش نیاره .
میناتو اسمش رو صدا زد و برای لحظه ای اونو نگه داشت.

÷نمیتونی بری. اگه بری .... خودت که گیو رو میشناسی.

ماکومو یاد آخرین باری که با سابیتو ، توی یکی از پرونده های مربوط به سایت های قمار آنلاین ، حرف گیو رو گوش نداده بودن افتاد.

گیو عصبانی بود چون کار اونا باعث شده بود مجرم اصلی فرار کنه و از کشور با کلی پول خارج شه.
تا یه مدت طولانی باهاشون حرف نمیزد و جواب تماس هاشون ر هم نمی داد.

ماکومو تردید کرد.

نمیخواست دوست چند سالش و کسی که براش احترام قائل بود رو از دست بده.

برگشت پیش میناتو چون از طرفی میدونست شینوبو سالم بر میگرده و گیو دیگه یه بچه نیست.

اون میدونست کوچو شینوبو کیه ولی تاحالا ندیده بودش.
از اینکه فهمیده بود شینوبو چه جور آدمیه و چقدر جسور عه خوشحال بود و احترام خیلی زیادی براش قائل بود.

گیو همچنان هر دری رو که میتونست از توی راهرو باز میکرد.

یه در شکسته دید.

میدونست این باید همونجایی باشه که ماکومو و شینوبو زندانی شده بودن. پس این راهرو رو درست انتخاب کرده بود.

همون مسیر رو ادامه داد.

_کوچو!؟

اسمش رو چند بار صدا زد ولی جوابی دریافت نکرد.

یه در باز آخر راهرو بود.

میتونست چند تا جعبه رو ببینه و همینطور یه سر قطع شده که روی زمین افتاده بود.

گیو سریع جلو رفت و توی چارچوب در ایستاد و شینوبو رو با یه چاقو و یه انگشت توی دستش دید.

قلبش ایستاد.

اون...اون نمی‌تونه آدم بکشه...

این چیزی بود که گیو فکر کرد.

چند تا صحنه ی مبهم توی ذهنش شکل گرفت.

طرز ایستادن شینوبو جلوی اون جعبه خیلی شبیهِ.....

یه زن با چاقوی آشپزی پشت صندلی ایستاده بود.

چهره ی نامعلوم مردی که بسته شده بود.

کفش پاشنه بلند قرمز.

خون.

انگار نمیتونست نفس بکشه.

شاید به خاطر یادآوری گذشته اش بود.

گیو روی زمین افتاد. نمیخواست ضعف نشون بده اما دیگه نمیتونست کاریش کنه.

همچنان به شینوبو خیره شده بود.

+عههههه!! تومیوکا تو اینحایی! چی شد یهو حالت خوبه؟؟ بیا کمکم کن.

گیو نمیفهمید شینوبو داره چیکار میکنه یا منظورش چیه.

دست و پاش رو گم کرده بود.
خونسردیش از بین رفته بود.
چرا ترسیده بود؟




ادامه دارد...

نام نام😃🎀
پرونده جدیدی که خدمتتون دادم چطوره؟🤣☝️✨️
دیدگاه ها (۱۱)

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲۳

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت⁴⁸ویو یونگیراهرو طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.ه...

پارت ۴۳

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

🌹 رزهای خونینپارت هفتماتاق در تاریکی فرو رفت.یونا با ترس کنا...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط