رمان سرنوشت قراردادی:]

پارتـ۷
"یوکی
سریع و بدون وقفه دارم می دُعم.
جنا: بپر تو ماشین
یوکی: برو برو فقط برو
جنا: چی شده چرا اینقدر با عجله
یوکی: اومده بود
جنا: آخه پروازش امشب ساعت ۲ شب بود
یوکی: مطمئنم که خودش بود صورتشو دیدم
"۲ ماه بعد
تازگیا دارم برای یه بیزینس من کار میکنم که مجرده و یجورایی جذاب اسمشم کوکه.
یوکی: قربان تقریباً همهٔ کارا رو کردم میتونم یکم زودتر برم؟
کوک: خیله خب برو خدافظ
امروز با جنا توی کافه قرار دارم، میرسم کافه و سر یکی از میزا می‌شینم و یکم بعد جنا میاد.
جنا: خیلی وقت بود ندیده بودمت
یوکی: همچنین، چی کار داشتی؟
جنا: از تهیونگ خبر دارم
یوکی: برام مهم نیست
جنا: مطمئنی ینی دیگه نمیخوای باهاش زندگی کنی
خیلی دلم میخواد بهش بگم نه!
یوکی: هنوز راجبش فک نکردم
جنا: آیزیا رو کشته اونم بخاطر تو! اون وقت میگی نمیخوای باهاش زندگی کنی(خندهٔ عصبی)
یوکی: اصلا به تو ربطی نداره می‌دونی من چه بدبختی های کشیدم(داد)
از کافه میرم بیرون و وقتی میرسم خونه یه دوش میگیرم و یکم کتاب میخونم و خوابم میبره.
"صبح
بیدار میشم و میبینم ساعت ۲ ظهره! سریع آماده میشم و میرم و یکم خونه رو تمیزکاری میکنم و برای کارفرمام ناهار درست میکنم دلم خیلی درد می‌کنم و وقتی دارم کشوی میز اصلی هال رو جمع میکنم به پاکت میبینم و فک میکنم آشغاله و میندازمش د‌ور
"شب
کوک: یوکی می‌خوام چیزی بهت بگم
یوکی: چی رئیس؟
کوک: من دوست دارم
باورم نمیشه این حرفو زد و منم....منم دوسش دارم
کوک: نظرت چیه یه امشبو باهام باشی
صورتم سرخ میشه
یوکی: من میرم طبقه بالا رو تی بکشم(جهت عوض کردن بحث)
"کوک
دیوونهٔ یوکی شدم.
یاد قرار فردا شب میوفتم که با رئیسم دارم و میرم سمتش کشوی میز اصلی هال تا پاکت نامه رو بردارم.
نیست!
"یوکی
کوک از پایین با صدای بلند صدام می‌کنه
یوکی: بله رئیس
کوک سریع میاد بالا و خیلی عالیه
کوک: پاکت نامه رو چیکار کردی
یوکی: چ...چی پاکت نامه
یهو یاد پاکتی که انداختم دور میوفتم
کوک: امشب حسابتو میرسم
یوکی: آ...آه ولم کن!!
ادامه دارد....
[حمایت شم لطفا🙃امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید طولانی شد]
دیدگاه ها (۲۵)

ـLove and the moonPart48یونا بلند داد زد: گمشو عوضی دیگه به...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

اجبار به بدبختی پارت ۳۴

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت ششمآن شب، کوک چند بار کاغذ را ا...

Iove and the moonPart29کوک: خب خانم بالاخره رسیدم خونه یونا...

From hate to lovePart:9 ویو آرتمیسدلم خیلی درد میکرد و داشتم...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕‌ 𝟕منم ن...

قسمت ۶ روزهای اول زندگی مشترک، بیشتر شبیه میدان جنگ بود. جون...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط