پارت دوم
پارت دوم
چاعان : خیلی خب سلام...بزارین خودم رو معرفی کنم زندگی چنان عالی نداشتم و قبلا پلیس بودم ولی حوصله قهرمان بازی نداشتم و در آخرین ماموریتم یکیو به قتل رسوندم و این باعث شد...بوم اخراج بشم...و دیدم که دیگه حال نمیده متاسفانه به کارای بدی پناه بردم الان میگید خانوادت کجاست خب...مادرم بعد از اینکه به دنیا اومدم از دنیا رفت و اگه پدرم رو هم بپرسین خدا اونو هم بیامرزه اگه رو مخم راه نمیرفت که نمیکشتمش
چاعان و آدماش تو مخفیگاه در حال عشق کردن با اسکورت ها بودن و چاعان میدونست که پلیس ها سعی دارن ازش یه ایرادی بگیرن تا بندازنش زندان به خاطر همین حواسش جمع بود ساعت دقیقا ۶ صبح میدش که چاعان با آدماش از تونل زیر زمینی وارد عمارتش شد و از در عمارت دید پلیس ها پنهونی دارن عمارتش رو دید میزنن چاعان یه پوزخندی زد و رفت به سمت عمارت
چاعان بلاخره وقتی به خودش میاد پا میشه میره کافه...نشسته بود که یه دختر چشم رنگی میاد سمت میزش ( همون لیا )
نویسنده : لیا اینجا هنوز نمیدونه این همون چاعان فقط میخواست درحواست کمک کنه
لیا : ببخشید گوشیم خاموشه میتونم با گوشیتون تماس بگیرم ؟
چاعان حتی به دختره هم نگاه نکرد سرش تو گوشیش بود و نفهمید دختره چی میگه از جیبش یک دلار درآورد و داد دست دختره و گفت برو دیگه
لیا که فهمید چاعان فکر کرده او به خاطر صدق گرفتن اومده عصبانی شد و نوشیدنی رو گرفت به پاشید به صورت چاعان...چاعان سریع پاشد و با خنده ی ترسناک و ملایمی گفت : تو چه غلطی کردی
لیا : درست حصحبت کن مرد حسابی تو چیکار میکنی منظورت از دادن پول چی بود
چاعان نخواست با پلیس دعوا کنه چون با پلیس درگیر بود
چاعان : خب مگه تو پول نمیخواستی صدقه دادم دیگه ببخشید نفهمیدم
لیا : تو به عنوان صدقه یک دلار میدی به بقیه ؟؟؟؟؟؟
چاعان : آره خب چه اشکالی داره...از سر راهم برو کنار
لیا عصبی شد از کافه زد بیرون...رفت سمت کلانتری
آلیسا عکس چاعا افه آک رو آورد و داد به لیا
آلیسا : ببین به عنوان خدمتکار به عمارت این میری آدرس هم هست خودتو یجوری وارد خونه کن
لیا وقتی به عکسا نگاه کرد فهمید که اون پسره همین چاعانه...یعنی اون این بود
آلیسا : کودوم کی بود چی میگی
لیا : ها هیچی چیزی نیست من حلش میکنم...لیا میره نقشه بکشه که چجوری وارد خونه چاعان بشه
چاعان : خیلی خب سلام...بزارین خودم رو معرفی کنم زندگی چنان عالی نداشتم و قبلا پلیس بودم ولی حوصله قهرمان بازی نداشتم و در آخرین ماموریتم یکیو به قتل رسوندم و این باعث شد...بوم اخراج بشم...و دیدم که دیگه حال نمیده متاسفانه به کارای بدی پناه بردم الان میگید خانوادت کجاست خب...مادرم بعد از اینکه به دنیا اومدم از دنیا رفت و اگه پدرم رو هم بپرسین خدا اونو هم بیامرزه اگه رو مخم راه نمیرفت که نمیکشتمش
چاعان و آدماش تو مخفیگاه در حال عشق کردن با اسکورت ها بودن و چاعان میدونست که پلیس ها سعی دارن ازش یه ایرادی بگیرن تا بندازنش زندان به خاطر همین حواسش جمع بود ساعت دقیقا ۶ صبح میدش که چاعان با آدماش از تونل زیر زمینی وارد عمارتش شد و از در عمارت دید پلیس ها پنهونی دارن عمارتش رو دید میزنن چاعان یه پوزخندی زد و رفت به سمت عمارت
چاعان بلاخره وقتی به خودش میاد پا میشه میره کافه...نشسته بود که یه دختر چشم رنگی میاد سمت میزش ( همون لیا )
نویسنده : لیا اینجا هنوز نمیدونه این همون چاعان فقط میخواست درحواست کمک کنه
لیا : ببخشید گوشیم خاموشه میتونم با گوشیتون تماس بگیرم ؟
چاعان حتی به دختره هم نگاه نکرد سرش تو گوشیش بود و نفهمید دختره چی میگه از جیبش یک دلار درآورد و داد دست دختره و گفت برو دیگه
لیا که فهمید چاعان فکر کرده او به خاطر صدق گرفتن اومده عصبانی شد و نوشیدنی رو گرفت به پاشید به صورت چاعان...چاعان سریع پاشد و با خنده ی ترسناک و ملایمی گفت : تو چه غلطی کردی
لیا : درست حصحبت کن مرد حسابی تو چیکار میکنی منظورت از دادن پول چی بود
چاعان نخواست با پلیس دعوا کنه چون با پلیس درگیر بود
چاعان : خب مگه تو پول نمیخواستی صدقه دادم دیگه ببخشید نفهمیدم
لیا : تو به عنوان صدقه یک دلار میدی به بقیه ؟؟؟؟؟؟
چاعان : آره خب چه اشکالی داره...از سر راهم برو کنار
لیا عصبی شد از کافه زد بیرون...رفت سمت کلانتری
آلیسا عکس چاعا افه آک رو آورد و داد به لیا
آلیسا : ببین به عنوان خدمتکار به عمارت این میری آدرس هم هست خودتو یجوری وارد خونه کن
لیا وقتی به عکسا نگاه کرد فهمید که اون پسره همین چاعانه...یعنی اون این بود
آلیسا : کودوم کی بود چی میگی
لیا : ها هیچی چیزی نیست من حلش میکنم...لیا میره نقشه بکشه که چجوری وارد خونه چاعان بشه
- ۱۰.۱k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط