رمان اسیر خان پارت چهارم ۴
اسیر.خان.👑🔥پارت⁴
اردوان:
رفتم سمت در عمارت بفهمم کی جرعت کرده سمت عمارت من شلیک کنه خاندانشو به آتیش میکشم
داشتم میرفتم توی حیاط عمارت که دستم از پشت کشیده شد. برگشتم و دیدم پیروز دست راستمه
خان نرو خطرناکه بزار اول بچه ها برن
دستمو با قدرت از دستش بیرون کشیدم:
عمارت منه دیار منه حق ندارن شلیک کنن!
با قدم های محکم سمت دروازه رفتم و دستور دادم بازش کنن
به محض باز شدن دروازه چیزی دیدم که حتی انتظارش رو هم نداشتم!
عمو هام و پسر همو هام با چنتا از اهالی ده تفنگ به دست اومده بودن جلوی عمارت من!
عربده زدم:چخبرتونه هاا؟!
عموی بزرگم جلو اومد و گفت:تو باید بگی چخبره خان!تویی که قاتل برادر زاده منو آوردی و عروس این خونه کردی(فریاد)
تصویرش واسم مبهم شد!چی میگه؟قاتل؟دلنواز؟
چی میگی عمو؟
من چی میگم پسر؟خواهرت بهار به دست خانواده این دختر کشته شدن تو میگی من چی میگم؟
امکان نداره.چرا کسی چیزی به من نگفته؟
اون زمان تو شهر بودی پسرم ما هم گفتیم به جای اینکه یه آتیش دیگه بین این دو خاندان درست بشه به تو بگیم بهار بخاطر ضرب مغزی مرده!
نمیدونم چی شد ولی حس میکردم چشم هام داره آتیش میگیره میتونستم ببینم که چجوری تصوری افراد جلوی صورتم قرمز میشه
فریاد زدم عربده کشیدم!به حدی بلند بود که عموم چند قدم عقب رفت
چرا به من نگفتین ها؟(فریاد)
عموم با ترس و بهت گفت:
پسرم ما فکرشو نمیکردیم یه روزی بخواین از ین خانواده دختر ببرید!
کی؟کدومشون؟یه اسم بهم بگید!
تک پسرش کامران....
پیروز(فریاد)
پیروز سریع به سمتم دیوید
بله خان؟
سریع میری این کامران رو برام میاری فهمیدی یا نه؟لازم شده کل ده پایین رو شخم میزنی ولی برام میاریش فهمیدی؟(فریاد)
چ...چشم خان!
امروز به آتیش میکشم هر کسی که خواهر کوچولوی منو ازم گرفت!
تو آتیش بودم. تو آتیش داغی که تازه شده بود
تو آتیش دروغی که این همه سال پشت سرم بوده و من مثل احمقا باور کرده بودم
#رمان
اردوان:
رفتم سمت در عمارت بفهمم کی جرعت کرده سمت عمارت من شلیک کنه خاندانشو به آتیش میکشم
داشتم میرفتم توی حیاط عمارت که دستم از پشت کشیده شد. برگشتم و دیدم پیروز دست راستمه
خان نرو خطرناکه بزار اول بچه ها برن
دستمو با قدرت از دستش بیرون کشیدم:
عمارت منه دیار منه حق ندارن شلیک کنن!
با قدم های محکم سمت دروازه رفتم و دستور دادم بازش کنن
به محض باز شدن دروازه چیزی دیدم که حتی انتظارش رو هم نداشتم!
عمو هام و پسر همو هام با چنتا از اهالی ده تفنگ به دست اومده بودن جلوی عمارت من!
عربده زدم:چخبرتونه هاا؟!
عموی بزرگم جلو اومد و گفت:تو باید بگی چخبره خان!تویی که قاتل برادر زاده منو آوردی و عروس این خونه کردی(فریاد)
تصویرش واسم مبهم شد!چی میگه؟قاتل؟دلنواز؟
چی میگی عمو؟
من چی میگم پسر؟خواهرت بهار به دست خانواده این دختر کشته شدن تو میگی من چی میگم؟
امکان نداره.چرا کسی چیزی به من نگفته؟
اون زمان تو شهر بودی پسرم ما هم گفتیم به جای اینکه یه آتیش دیگه بین این دو خاندان درست بشه به تو بگیم بهار بخاطر ضرب مغزی مرده!
نمیدونم چی شد ولی حس میکردم چشم هام داره آتیش میگیره میتونستم ببینم که چجوری تصوری افراد جلوی صورتم قرمز میشه
فریاد زدم عربده کشیدم!به حدی بلند بود که عموم چند قدم عقب رفت
چرا به من نگفتین ها؟(فریاد)
عموم با ترس و بهت گفت:
پسرم ما فکرشو نمیکردیم یه روزی بخواین از ین خانواده دختر ببرید!
کی؟کدومشون؟یه اسم بهم بگید!
تک پسرش کامران....
پیروز(فریاد)
پیروز سریع به سمتم دیوید
بله خان؟
سریع میری این کامران رو برام میاری فهمیدی یا نه؟لازم شده کل ده پایین رو شخم میزنی ولی برام میاریش فهمیدی؟(فریاد)
چ...چشم خان!
امروز به آتیش میکشم هر کسی که خواهر کوچولوی منو ازم گرفت!
تو آتیش بودم. تو آتیش داغی که تازه شده بود
تو آتیش دروغی که این همه سال پشت سرم بوده و من مثل احمقا باور کرده بودم
#رمان
- ۱۱.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط