^فیک جونگکوک^(پارت۱۰)
_________________
خورشید هرچقدر از دیدنش دوری میکردم،دوباره از لابهلای پردهها به روی گونههام میغلطید.
نمیخواستم روز دیگهای شروع بشه...چون من هنوز توی قبلی گیر کردم.
قوسی به کمرم دادم و نگاهی به ساعت کنار تخت انداختم.
"۹:۲۳"
خمیازهای کشیدم...
دلم نمیخواست از اتاق بیرون برم،اما اونقدری شکمم قاروقور میکرد که مجبور بودم.
_________
تا به اشپزخونه رسیدم،با چهره جو وون مواجه شدم...زیبا...
موهای گندمی رنگش رو با کش مشکی رنگی جمع کرده بود و مثل دیروز عینکش با شیشههای گرد روی بینیش قرار گرفته بود.
صبحونه مفصلی هم روی کانتر چیده شده بود که حدس میزنم کار خودشه.
سلامی زیرلب گفتم و پشت کانتر نشستم...
"اوه!سلام!صبح بخیر!"
استینامو بالا کشیدم و درجواب حرفش لبخند بیجونی زدم.
تا اومدم صدایی از جنجرم خارج کنم،حضور شخصی که مثل سایه تاریکم کرده؛زبونمو برید.
بدون اینکه حتی لحظهای بهم نگاه کنه،
به جو وون نیمنگاهی انداخت و سلامی زمزمه کرد.
حتی وقتی پشت کانتر نشست هم به خودش زحمت نداد لحظهای نگام کنه!
یعنی حتی حاضر نیست بهم سلام کنه؟...احــــمـــق!
یجوری رفتار میکنه انگار منو نمیبینه!انگار نامرئیم!
هرچند واسم اهمیتی هم نداره...
تصمیم گرفتم سریع صبحونمو کوفت کنم و برگردم به"اتاقم".
تا اومدم تیکهای پنیر از توی ظرف بردارم،دستم به دست تتودارش که قصد داشت ظرفو برداره؛ برخورد کرد.
به چشمام خیره شد که نگاهش دور گردنم پیچید،خونمو منجمد کرد و بعد خفم کرد.
تنفر چشماشو گرفته بود...اولین بار بود میتونستم حرفشو از توی چشماش بفهمم.
فکر کردم بخواد دستشو عقب بکشه تا اول من بردارم،
اما یهدندهتر از این حرفا بود!
همچنان دستشو بالای ظرف گرفته بود و منتظر بود من عقب بکشم.
اما من دستمو جلوتر بردم و با پررویی ظرفو برداشتم و جلوی خودم گذاشتم.
پیروزمندانه به چشمای پراز تنفرش خیره شدم و بعد به خوردن صبحونه ادامه دادم.
چند ضربان قلب گذشت،که چاقوشو روی میز کوبید که هم من هم جو وون از صدای بلندی که ایجاد کرد یه دور قلبمون از تپش دست کشید.
نفسای عمیقی که میکشید نشون دهنده عصبانیت بیشاز حدش بود.
"جو وون!"
جو وون بدبخت هم خشکش زده بود و با چشمای ابی رنگش که حالا از حدقه بیرون زده بود،به جفتمون خیره شده بود.
احمق روبروم سرشو کج کرد و با لحن نرمتری لب زد:
"اون پنیرو از توی یخچال به من میدی؟"
جو وون گیج نگاه کرد؛سرشو خاروند و گفت:
"ولی من یه ظرف پنیر روی میز گذاش..."
"میدونم!ولی من اون یکیو میخوام!"
جو وون که متوجه تنش بین من و اون شده بود، به خواسته جونگکوک همونکاری که گفتو انجام داد و ظرف پنیرو از توی یخچال جلوش گذاشت.
با پوزخند پیروزمندانهای که چند ثانیهپیش از آنِ من بود،نیمنگاهی بهم انداخت و به خوردن صبحونش ادامه داد.
ایشالا بپره تو گلوت!ایشالا همون چاقوی توی دستت بره تو چشت!
احــمــق!
_____
ادامه دارد...
خورشید هرچقدر از دیدنش دوری میکردم،دوباره از لابهلای پردهها به روی گونههام میغلطید.
نمیخواستم روز دیگهای شروع بشه...چون من هنوز توی قبلی گیر کردم.
قوسی به کمرم دادم و نگاهی به ساعت کنار تخت انداختم.
"۹:۲۳"
خمیازهای کشیدم...
دلم نمیخواست از اتاق بیرون برم،اما اونقدری شکمم قاروقور میکرد که مجبور بودم.
_________
تا به اشپزخونه رسیدم،با چهره جو وون مواجه شدم...زیبا...
موهای گندمی رنگش رو با کش مشکی رنگی جمع کرده بود و مثل دیروز عینکش با شیشههای گرد روی بینیش قرار گرفته بود.
صبحونه مفصلی هم روی کانتر چیده شده بود که حدس میزنم کار خودشه.
سلامی زیرلب گفتم و پشت کانتر نشستم...
"اوه!سلام!صبح بخیر!"
استینامو بالا کشیدم و درجواب حرفش لبخند بیجونی زدم.
تا اومدم صدایی از جنجرم خارج کنم،حضور شخصی که مثل سایه تاریکم کرده؛زبونمو برید.
بدون اینکه حتی لحظهای بهم نگاه کنه،
به جو وون نیمنگاهی انداخت و سلامی زمزمه کرد.
حتی وقتی پشت کانتر نشست هم به خودش زحمت نداد لحظهای نگام کنه!
یعنی حتی حاضر نیست بهم سلام کنه؟...احــــمـــق!
یجوری رفتار میکنه انگار منو نمیبینه!انگار نامرئیم!
هرچند واسم اهمیتی هم نداره...
تصمیم گرفتم سریع صبحونمو کوفت کنم و برگردم به"اتاقم".
تا اومدم تیکهای پنیر از توی ظرف بردارم،دستم به دست تتودارش که قصد داشت ظرفو برداره؛ برخورد کرد.
به چشمام خیره شد که نگاهش دور گردنم پیچید،خونمو منجمد کرد و بعد خفم کرد.
تنفر چشماشو گرفته بود...اولین بار بود میتونستم حرفشو از توی چشماش بفهمم.
فکر کردم بخواد دستشو عقب بکشه تا اول من بردارم،
اما یهدندهتر از این حرفا بود!
همچنان دستشو بالای ظرف گرفته بود و منتظر بود من عقب بکشم.
اما من دستمو جلوتر بردم و با پررویی ظرفو برداشتم و جلوی خودم گذاشتم.
پیروزمندانه به چشمای پراز تنفرش خیره شدم و بعد به خوردن صبحونه ادامه دادم.
چند ضربان قلب گذشت،که چاقوشو روی میز کوبید که هم من هم جو وون از صدای بلندی که ایجاد کرد یه دور قلبمون از تپش دست کشید.
نفسای عمیقی که میکشید نشون دهنده عصبانیت بیشاز حدش بود.
"جو وون!"
جو وون بدبخت هم خشکش زده بود و با چشمای ابی رنگش که حالا از حدقه بیرون زده بود،به جفتمون خیره شده بود.
احمق روبروم سرشو کج کرد و با لحن نرمتری لب زد:
"اون پنیرو از توی یخچال به من میدی؟"
جو وون گیج نگاه کرد؛سرشو خاروند و گفت:
"ولی من یه ظرف پنیر روی میز گذاش..."
"میدونم!ولی من اون یکیو میخوام!"
جو وون که متوجه تنش بین من و اون شده بود، به خواسته جونگکوک همونکاری که گفتو انجام داد و ظرف پنیرو از توی یخچال جلوش گذاشت.
با پوزخند پیروزمندانهای که چند ثانیهپیش از آنِ من بود،نیمنگاهی بهم انداخت و به خوردن صبحونش ادامه داد.
ایشالا بپره تو گلوت!ایشالا همون چاقوی توی دستت بره تو چشت!
احــمــق!
_____
ادامه دارد...
- ۴۰.۹k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط