ولی بااین حرفه عمه ی ارتین کله وجودم سوخت..
ولی بااین حرفه عمه ی ارتین کله وجودم سوخت..
عمش سرشو انداخت پایین ..
رعنا جون گفت
-زهرا دستت درد نکنه واقعا!!خواهره دوماده منو نمیشناسی؟
عمش گفت
-چیییی؟نه بابا خیلی عوض شده..اون که یه دختره سفید خوشگل و سرحال بود..ولی این دختر خیلی بی حاله
من دیگه طاقت نیاوردم
-دلیله این وضعم فقط به خودم مربوطه ..اگه کسی دیگه هم بود ناراحت میشد حق نداشتید اینجوری خطابم کنید
دختر خانومشون تازه سرشونو بالا اوردن
-مامان ول کن عزیزم...این زیره چشاش گوده به من و تو ربطی نداره
و با تمسخر منو نگاه کرد..
صدای زنگ در به صدا دراومد..
یهو دیدم دختره رزا پرید بالا
-من میرم درووو باز میکنممم جیـــــغ آرتینه فک کنم
من اصن مونده بودم این چرا اینجوریه..
خیلی حالم خوب نبود با روبه رو شدن بااون حرفا یکم اوقاتم تلخ شده بود..
یهو صدای رزا و رو میشنیدم که از ذوقش داشت جیغ میکشید ینی انقدر پسرعموشو دوس داشت..عجیب بود
بدونه هیچ محل دادنی رفتم تو آشپزخونه..
دیگه داشتیم سفره رو پهن میکردیم
سبزی و نمک دونارو اب و نوشابه و ماستارو ظرف خورشتارو اوردم
بقیشونو رعناجون ومریم خانوم اوردن..
حواسم اصلا به هیج جا نبود همینجوری رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم که یهو....
آرتینو بدونه لباس دیدم که داشت تیشرتشو میپوشید
یهو دستامو گرفتم جلو چشمم و زود برعکس شدم با هول گفتم
-بب...ب ..ببخشید حواسم نبود
تو اون موقعیت هم اوقاتم تلخ بود هم نمیتونستم جلو خندمو بگیرم..آرتینم از حالتای من خندش گرفته بود..
زود لباسشو پوشید..من دوباره برگشتم به حالته قبلیم..
نمیدونستم اومدم تو اتاق واسه چی ..که یهو یادم افتاد میخواستم گوشیمو بردارم..
رفتم سمته تخته ماهان که گوشیمو بردارم یهو صدای رزا خانوم اومد..
-آرتین جان ..
آرتین:
-بله؟
-بیا بیرون یه چیزو بهت نشون بدم..
-باشه کم کم میام..
انگار آرتین خسته بود..
انگارم آرتین حوصلمو نداشت..به درک
بدونه نگاه تو صورتش رفتم تو
گوشیمو از رو تخت برداشتم داشتم از کنارش رد میشدم که یهو مچه دستمو گرفت..
برگشتم ببینم دلیله این کارش چی بوده؟
درو بست و گفت
-برو رو تخت بشین..
واسم عادی بود چون تو اون مدتی که باهاش بودم خوب شناخته بودمش..آدمی نبود که نمیشد بهش اعتماد کرد..
رفتم نشستم رو تخت..
داشتم باانگشتام بازی میکردم که گفت
-چیزی شده؟
واقعا در تعجب بودم که چجوری از کجا میهمید من حالم چجوریه؟خوبم؟بدم؟چه مرگمه
با صدای آرومی گفتم
-هیچی
-نمیگی؟
-چیزی نیس
-باشه
رفت درو هم کوبید به هم...
منم چن دقیقه بعد رفتم بیرون..
دیدم ماهان و آرتین و رزا خانوم://///
حیفه اون خانومی که رو این گذاشتم...خودمم نمیدونم چرا..
یهو ماهان چشمش افتاد به منو با خنده گفت
-مهتاب بیا بیا اینجا بشین ببین چیشده؟
نمیخواشتم ناراحتش کنم با لبخنده کوچیکی که میدونم از تهه دل نبود گفتم
-چیشده؟
-رزا تو یه گروهه خانوادگی تلگرام داره پسرعمه و دختر عمه هامو سره کار میزاره..
خیلی مهم نبود برام ولی رفتم نشستم پیشه رزا خانوم که اونورشم ماهان بود و جلو روم آرتین...
یهو رزا زد زیره خنده و گفت
-وای وای ببینید چی گفتن..سوگل دراومد گفت وای کثافت آرتین ماله من بود متین گفت بابا آرتین ماله این حرفا نیس چرت نگو رزا لیدا دراومده گفته آخه احمق صدتا دختر دوروبرشه بعد بیاد خواستگاریه تو؟...
اسمه آرتینو که شنیدم گوشام تیز شد کنجکاو بودم ببینم اینا چی میگن..هنوز قضیرو نگرفته بودم
با منگی نگا کردم به بقیه خبری از رعنا جون نبود..آرتینم سرش تو گوشیش بود هر از گاهی هم یه نیشخند میزد به ماهانو رزا
گفتم
-یه سوال چیشده؟میشه درست بگید
یهو رزا برگشتم به سمتمو یه لبخند به حالته تمسخر زد ...
منم با حالته تمسخر زل زدم تو چشاش که سرشو انداخت پایین
ماهان گوشی به دست گفت
-وای وای ببین مهتاب..رزا دراومد گفت آرتین اومده خواستگاریم خب؟
اینو که شنیدم خشک شدم یه نگاه کردم به آرتین که دیدم فقط چشاش رو گوشیشه
ماهانم گوشیرو گرفته بود به سمته من ..فک کردم آرتین داره بااونا حرف میزنه که دیدم نه پروفایلی از آرتین دیده نمیشه
با صدای آرومی گفتم
-خب؟
-بعد رزا هی به این احمقا میگه وای ینی بگم نه؟یا جوابه مثبت بدمو اینا اینا باورشون نشد اول بعد من رفتم گفتم آره و داداشم از رزا خوشش اومده و اینا
من یهو گلوم خشک شد نمیدونم چرا اینجوری شدم ..ولی آرتین اگه چیزی بود حتما به من میگفت ..یا ماهانی کسی به من میگفتن
یهو گوشیم تو دستم زنگ خورد
سحر بود...
جواب دادم
-علو جانم سحر
با گریه و بغض گفت
-مهتاب😭
-چیشدهعهع؟
-مهتاب میتونم ببینمت
-آره عزیزم حتماا فقط زود باید برم
-باشه..کجا میتونی بیای بیام دنبالت ؟
-آره
-همون آدرسه قبلی دیگه که دو سه روز پیش اومدم دنبالت
-آره آره
-زود میام
-باشه خواهری
قط کرد
خیلی نگرانش بودم یعنی چش بود که اینجور گریه میک
عمش سرشو انداخت پایین ..
رعنا جون گفت
-زهرا دستت درد نکنه واقعا!!خواهره دوماده منو نمیشناسی؟
عمش گفت
-چیییی؟نه بابا خیلی عوض شده..اون که یه دختره سفید خوشگل و سرحال بود..ولی این دختر خیلی بی حاله
من دیگه طاقت نیاوردم
-دلیله این وضعم فقط به خودم مربوطه ..اگه کسی دیگه هم بود ناراحت میشد حق نداشتید اینجوری خطابم کنید
دختر خانومشون تازه سرشونو بالا اوردن
-مامان ول کن عزیزم...این زیره چشاش گوده به من و تو ربطی نداره
و با تمسخر منو نگاه کرد..
صدای زنگ در به صدا دراومد..
یهو دیدم دختره رزا پرید بالا
-من میرم درووو باز میکنممم جیـــــغ آرتینه فک کنم
من اصن مونده بودم این چرا اینجوریه..
خیلی حالم خوب نبود با روبه رو شدن بااون حرفا یکم اوقاتم تلخ شده بود..
یهو صدای رزا و رو میشنیدم که از ذوقش داشت جیغ میکشید ینی انقدر پسرعموشو دوس داشت..عجیب بود
بدونه هیچ محل دادنی رفتم تو آشپزخونه..
دیگه داشتیم سفره رو پهن میکردیم
سبزی و نمک دونارو اب و نوشابه و ماستارو ظرف خورشتارو اوردم
بقیشونو رعناجون ومریم خانوم اوردن..
حواسم اصلا به هیج جا نبود همینجوری رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم که یهو....
آرتینو بدونه لباس دیدم که داشت تیشرتشو میپوشید
یهو دستامو گرفتم جلو چشمم و زود برعکس شدم با هول گفتم
-بب...ب ..ببخشید حواسم نبود
تو اون موقعیت هم اوقاتم تلخ بود هم نمیتونستم جلو خندمو بگیرم..آرتینم از حالتای من خندش گرفته بود..
زود لباسشو پوشید..من دوباره برگشتم به حالته قبلیم..
نمیدونستم اومدم تو اتاق واسه چی ..که یهو یادم افتاد میخواستم گوشیمو بردارم..
رفتم سمته تخته ماهان که گوشیمو بردارم یهو صدای رزا خانوم اومد..
-آرتین جان ..
آرتین:
-بله؟
-بیا بیرون یه چیزو بهت نشون بدم..
-باشه کم کم میام..
انگار آرتین خسته بود..
انگارم آرتین حوصلمو نداشت..به درک
بدونه نگاه تو صورتش رفتم تو
گوشیمو از رو تخت برداشتم داشتم از کنارش رد میشدم که یهو مچه دستمو گرفت..
برگشتم ببینم دلیله این کارش چی بوده؟
درو بست و گفت
-برو رو تخت بشین..
واسم عادی بود چون تو اون مدتی که باهاش بودم خوب شناخته بودمش..آدمی نبود که نمیشد بهش اعتماد کرد..
رفتم نشستم رو تخت..
داشتم باانگشتام بازی میکردم که گفت
-چیزی شده؟
واقعا در تعجب بودم که چجوری از کجا میهمید من حالم چجوریه؟خوبم؟بدم؟چه مرگمه
با صدای آرومی گفتم
-هیچی
-نمیگی؟
-چیزی نیس
-باشه
رفت درو هم کوبید به هم...
منم چن دقیقه بعد رفتم بیرون..
دیدم ماهان و آرتین و رزا خانوم://///
حیفه اون خانومی که رو این گذاشتم...خودمم نمیدونم چرا..
یهو ماهان چشمش افتاد به منو با خنده گفت
-مهتاب بیا بیا اینجا بشین ببین چیشده؟
نمیخواشتم ناراحتش کنم با لبخنده کوچیکی که میدونم از تهه دل نبود گفتم
-چیشده؟
-رزا تو یه گروهه خانوادگی تلگرام داره پسرعمه و دختر عمه هامو سره کار میزاره..
خیلی مهم نبود برام ولی رفتم نشستم پیشه رزا خانوم که اونورشم ماهان بود و جلو روم آرتین...
یهو رزا زد زیره خنده و گفت
-وای وای ببینید چی گفتن..سوگل دراومد گفت وای کثافت آرتین ماله من بود متین گفت بابا آرتین ماله این حرفا نیس چرت نگو رزا لیدا دراومده گفته آخه احمق صدتا دختر دوروبرشه بعد بیاد خواستگاریه تو؟...
اسمه آرتینو که شنیدم گوشام تیز شد کنجکاو بودم ببینم اینا چی میگن..هنوز قضیرو نگرفته بودم
با منگی نگا کردم به بقیه خبری از رعنا جون نبود..آرتینم سرش تو گوشیش بود هر از گاهی هم یه نیشخند میزد به ماهانو رزا
گفتم
-یه سوال چیشده؟میشه درست بگید
یهو رزا برگشتم به سمتمو یه لبخند به حالته تمسخر زد ...
منم با حالته تمسخر زل زدم تو چشاش که سرشو انداخت پایین
ماهان گوشی به دست گفت
-وای وای ببین مهتاب..رزا دراومد گفت آرتین اومده خواستگاریم خب؟
اینو که شنیدم خشک شدم یه نگاه کردم به آرتین که دیدم فقط چشاش رو گوشیشه
ماهانم گوشیرو گرفته بود به سمته من ..فک کردم آرتین داره بااونا حرف میزنه که دیدم نه پروفایلی از آرتین دیده نمیشه
با صدای آرومی گفتم
-خب؟
-بعد رزا هی به این احمقا میگه وای ینی بگم نه؟یا جوابه مثبت بدمو اینا اینا باورشون نشد اول بعد من رفتم گفتم آره و داداشم از رزا خوشش اومده و اینا
من یهو گلوم خشک شد نمیدونم چرا اینجوری شدم ..ولی آرتین اگه چیزی بود حتما به من میگفت ..یا ماهانی کسی به من میگفتن
یهو گوشیم تو دستم زنگ خورد
سحر بود...
جواب دادم
-علو جانم سحر
با گریه و بغض گفت
-مهتاب😭
-چیشدهعهع؟
-مهتاب میتونم ببینمت
-آره عزیزم حتماا فقط زود باید برم
-باشه..کجا میتونی بیای بیام دنبالت ؟
-آره
-همون آدرسه قبلی دیگه که دو سه روز پیش اومدم دنبالت
-آره آره
-زود میام
-باشه خواهری
قط کرد
خیلی نگرانش بودم یعنی چش بود که اینجور گریه میک
- ۱۲.۲k
- ۲۶ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط