رمان گناهکار قسمت نهم (716)
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
آرشام بهت گفتم با شکم خالی ترشی نخور ولی هنوزم مثل قدیما لجبازی
هیچی نگفتم و سرمو به شونش تکیه دادم غذاهامون که دست نخورده مونده بود رو بسته بندی کردیم و برگشتیم توی ماشین سرمو به
پشتی صندلی تکیه دادم و بهش نگاه کردم بریم پیش بی بی؟
حینی که ماشینو روشن میکرد جدی گفت اول می ریم بیمارستان
نه خواهش میکنم آرشام حالم خوبه
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: رنگ به صورت نداری، کجا حالت خوبه؟
زیاد راه رفتم فشارم افتاده الان بهترم بریم دیگه
سکوت کرد. تموم حواسشو داد به جاده کمی جلوتر نگه داشت و رفت توی به فروشگاه و چند لحظه بعد با به آب میوه و شکلات و کیک برگشت پاکتو گذاشت. توی بغلم و گفت همشو باید بخوری و گرنه از خونه ی بی بی خبری نیست خوشحال از اینکه نمی ریم بیمارستان سرمو تکون دادم به زور فقط تونستم آبمیوه رو بخورم ولی با اخم و جذبه ای که آرشام نشونم داد به کم از شکلات رو هم خوردم حالم خیلی بهتر شده بود و دیگه حالت تهوع نداشتم.
آرشام واسه بی بی هم غذا گرفته بود ولی بین راه بهش زنگ زدن که باید بره گفته بود به شرکت تجاری داره که امیر هم توی سهامش شریکه
کنار بی بی نشستم و سفره رو پهن کردم منی که فکر میکردم حالم بهتره و میتونم غذامو بخورم با دیدن کباب و بوش که تو دماغم
پیچید باز دویدم سمت دستشویی این قدر عق زدم که جون نداشتم راه برم با حال زار ا برم با حال زار از دستشویی اومدم بیرون که بی بی رو نگران
جلوی خودم دیدم خدا مرگم بده دخترم چت شد؟
خدا نکنه بی بی هیچی بیرونم که بودیم همین جور شدم فکر کنم فشارم افتاده
نشستم و به پشتی تکیه دادم دیدم بی بی هیچی نمیگه نگاهش کردم جلوم ایستاده بود و یه جور خاصی نگاهم می کرد.
چی شده بی بی؟
رو به روم نشست و دست سردمو گرفت.
بی بی فدات شه مادر چند وقته حالت بهم می خوره؟
مردد گفتم: والا تهوع که الان یکی دو روزه دارم ولی امروز دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم چطور بی بی؟
- عقیم انداختی؟
منظورشو فهمیدم. سرمو تکون دادم و گفتم آره، سه هفته ای می شه.
ولی به نظر خودم طبیعی بود؛ آخه قبلا هم گاهی عقب مینداختم. حتی یه بار رفتم پیش دکتر که گفت مشکلات عصبی، استرس و اضطراب
و حتی اختلال تو غذا خوردنمم می تونه باعثش باشه
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
آرشام بهت گفتم با شکم خالی ترشی نخور ولی هنوزم مثل قدیما لجبازی
هیچی نگفتم و سرمو به شونش تکیه دادم غذاهامون که دست نخورده مونده بود رو بسته بندی کردیم و برگشتیم توی ماشین سرمو به
پشتی صندلی تکیه دادم و بهش نگاه کردم بریم پیش بی بی؟
حینی که ماشینو روشن میکرد جدی گفت اول می ریم بیمارستان
نه خواهش میکنم آرشام حالم خوبه
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: رنگ به صورت نداری، کجا حالت خوبه؟
زیاد راه رفتم فشارم افتاده الان بهترم بریم دیگه
سکوت کرد. تموم حواسشو داد به جاده کمی جلوتر نگه داشت و رفت توی به فروشگاه و چند لحظه بعد با به آب میوه و شکلات و کیک برگشت پاکتو گذاشت. توی بغلم و گفت همشو باید بخوری و گرنه از خونه ی بی بی خبری نیست خوشحال از اینکه نمی ریم بیمارستان سرمو تکون دادم به زور فقط تونستم آبمیوه رو بخورم ولی با اخم و جذبه ای که آرشام نشونم داد به کم از شکلات رو هم خوردم حالم خیلی بهتر شده بود و دیگه حالت تهوع نداشتم.
آرشام واسه بی بی هم غذا گرفته بود ولی بین راه بهش زنگ زدن که باید بره گفته بود به شرکت تجاری داره که امیر هم توی سهامش شریکه
کنار بی بی نشستم و سفره رو پهن کردم منی که فکر میکردم حالم بهتره و میتونم غذامو بخورم با دیدن کباب و بوش که تو دماغم
پیچید باز دویدم سمت دستشویی این قدر عق زدم که جون نداشتم راه برم با حال زار ا برم با حال زار از دستشویی اومدم بیرون که بی بی رو نگران
جلوی خودم دیدم خدا مرگم بده دخترم چت شد؟
خدا نکنه بی بی هیچی بیرونم که بودیم همین جور شدم فکر کنم فشارم افتاده
نشستم و به پشتی تکیه دادم دیدم بی بی هیچی نمیگه نگاهش کردم جلوم ایستاده بود و یه جور خاصی نگاهم می کرد.
چی شده بی بی؟
رو به روم نشست و دست سردمو گرفت.
بی بی فدات شه مادر چند وقته حالت بهم می خوره؟
مردد گفتم: والا تهوع که الان یکی دو روزه دارم ولی امروز دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم چطور بی بی؟
- عقیم انداختی؟
منظورشو فهمیدم. سرمو تکون دادم و گفتم آره، سه هفته ای می شه.
ولی به نظر خودم طبیعی بود؛ آخه قبلا هم گاهی عقب مینداختم. حتی یه بار رفتم پیش دکتر که گفت مشکلات عصبی، استرس و اضطراب
و حتی اختلال تو غذا خوردنمم می تونه باعثش باشه
- ۱.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط