تولد قهرمان من. پارت چهار
(از اونجایی که کسی نیستم که تو پیام دادن و زنگ زدن به دوستام پیش قدن بشم و اون دوست پیشقدم شوم هم کمتر بهم زنگ میزنه تازگی و اصلا دلم به درس نمیشینه و حمایت ها نسبی خوب بود اینم پارت... نصفشو موقع نوشتن پارت قبلی نوشته بودم😅)
ویو المایت💛
داشتم دنبال اون تبهکار میرفتم و وقتی پیداش کردم یه پسر رو گرفته بود و یه... گرک سفید داشت به تبهکاره حمله میکرد؟ همچین قهرمانی نداشتیم... با مشت دترویتم تبهکار رو پشت و پلا کردم و کردنمش تو قوطی... بعد متوجه شدم که پسر ببهوش شده و اون گرک سفید یهو تبدیل به یه دختر شد، دختر کمی خونی بود و سرش زخمی شده بود و دو زانو افتاده بود روی زمین، انگار حالش خوب نبود و بعد از اینکه اس. تفر. اغ(ببخشید اگه حالتون رو بد کردم) کرد از هوش رفت، رفتم سمتش و علائمش رو چک کردم و با کمک های اولیه بستمش، کوسه ی خوبی داشت به نظرم (عزیزم من الان تو شوکم تو چطور انقدر ارومی، الحق که المایت خودمی بیا بغلم.... المایت جاخالی داد و بنده با صورت خوردم زمین)، چند بار به اون پسر زدم تا هوش بیاد و متوجهی شدم طرفدارمه، پس دفترش که روی زمین افتاده بود رو دو بار امضا کردم، خب، مبادا اون دختره بخواد، المایتم دیگه... وقتی پسره بهوش اومد لبخند زدم و گفتم: اوه، به هوش اومدی!! خداروشکر (اینجا دقیقا به ژاپنی میگفت یوگادااا زیادی دقیق صحنه رو یادمه چیشد) پسره سریع بلند شد و با گیجی بهم نگاه میکرد بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه سریع رفت سمت دفترچه، وقتی دید از قبل امضاش کردم شاخش پرید بالا، اما یهو دفترچه از دستش افتاد و در حالی که هنوز از به هوش اومدن حواسش سر جاش نبود شروع کرد نگاه کردن به اینور و اونور تا اینکه گفتم: دنبال اون دختر برفیه میگردی؟ "یهو عین جت برگشت و با رنگ پریده زمزمه کرد: اره اره، اون همراه من بود، فکر کنم بدجور خورده بود ب-..." تا ابنکه چشمش بالاخره به دختره که تقریبا پشت سرم افتاد و دوید و داد زد: شیرو چان!!!! "
ویو ایزوکو
وقتی دیدم شیرو چان باندپیچی شده و بیهوش روی زمین افتاده قلبم اومد تو دهنم و دویدم سمتش... نه نه نه... تکونش دادم و چند بار اسمش رو فریاد زدم تا اینکه یهو دو جفت چشماش ناهمگامش یهو باز بود و انگار که هنوز تو شو اتفاق بود سریع نشست و کلش خورد تو دماغم و به دور و بر نگاه کرد و سریع من رو تکون داد و با صدای نازکش که گرفته بود گفت: ایزو چاننننننننن دیگه اینجوری جلوتر نرووووو... خیلی ترسیدممممم"همین طور گریه میکرد و تکونم میداد... که یهو صدای المایت رو شنید و خشکش زد... سریع برگشت و المایت رو دید و ناگهان گونه هاش گل انداخت و داد زد: المایت؟ "ولی چون گلوش از اون فریاد اون موقع اسیب دیده بود سرفه ای کرد که باعث شد دلم براش بسوزه... المایت هم خنده ی بلندی کرد و گفت: خواهر و برادرید؟" باعث شد نگاهی به هم بکنیم و یک صدا گفتیم نه... اونم دوباره خنده ای کرد و گفت: پس یک روح در دو بدن... جالبه.. "اما ناگهان ایستاد و زانوهاشو خم و راست کرد و گفت: خب... فسقلی ها... من دیگه باید برم..." دو تایی با حسرت و تعجب بهش نگاه کردیم و پرسیدم به این زودی؟ "
ویو شیروها
وقتی المایت گفت باید بره بعد از ایزوکو گفتم: چرا؟ "المایت هم بدون اینکه نگاه کنه گفت: وقتی قهرمانی باید به غیر از بتهکارا با زمان هم مبارزه کنی... خب بچه ها... حتما یه سر برید بیمارستان تا مشکلی براتون پیش نیومده باشه... حواسشتون باشه که... همیشه کمک حال قهرمانا باشید!!!" بعد پرید هوا و با حسرت نگاش میکردم که با دیدن اینکه ایزوکو هم پیشم نیست به وحشت افتادم...(اینم خیلی طولانی شد... راستی بیاید باهم حرف بزنید... هر سناریویی که خواستید بسازیم من پایم... فقط تو اون قسمت که نوشته پیام بدید پیام بدید بهم ممنون میشم💚)
ویو المایت💛
داشتم دنبال اون تبهکار میرفتم و وقتی پیداش کردم یه پسر رو گرفته بود و یه... گرک سفید داشت به تبهکاره حمله میکرد؟ همچین قهرمانی نداشتیم... با مشت دترویتم تبهکار رو پشت و پلا کردم و کردنمش تو قوطی... بعد متوجه شدم که پسر ببهوش شده و اون گرک سفید یهو تبدیل به یه دختر شد، دختر کمی خونی بود و سرش زخمی شده بود و دو زانو افتاده بود روی زمین، انگار حالش خوب نبود و بعد از اینکه اس. تفر. اغ(ببخشید اگه حالتون رو بد کردم) کرد از هوش رفت، رفتم سمتش و علائمش رو چک کردم و با کمک های اولیه بستمش، کوسه ی خوبی داشت به نظرم (عزیزم من الان تو شوکم تو چطور انقدر ارومی، الحق که المایت خودمی بیا بغلم.... المایت جاخالی داد و بنده با صورت خوردم زمین)، چند بار به اون پسر زدم تا هوش بیاد و متوجهی شدم طرفدارمه، پس دفترش که روی زمین افتاده بود رو دو بار امضا کردم، خب، مبادا اون دختره بخواد، المایتم دیگه... وقتی پسره بهوش اومد لبخند زدم و گفتم: اوه، به هوش اومدی!! خداروشکر (اینجا دقیقا به ژاپنی میگفت یوگادااا زیادی دقیق صحنه رو یادمه چیشد) پسره سریع بلند شد و با گیجی بهم نگاه میکرد بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه سریع رفت سمت دفترچه، وقتی دید از قبل امضاش کردم شاخش پرید بالا، اما یهو دفترچه از دستش افتاد و در حالی که هنوز از به هوش اومدن حواسش سر جاش نبود شروع کرد نگاه کردن به اینور و اونور تا اینکه گفتم: دنبال اون دختر برفیه میگردی؟ "یهو عین جت برگشت و با رنگ پریده زمزمه کرد: اره اره، اون همراه من بود، فکر کنم بدجور خورده بود ب-..." تا ابنکه چشمش بالاخره به دختره که تقریبا پشت سرم افتاد و دوید و داد زد: شیرو چان!!!! "
ویو ایزوکو
وقتی دیدم شیرو چان باندپیچی شده و بیهوش روی زمین افتاده قلبم اومد تو دهنم و دویدم سمتش... نه نه نه... تکونش دادم و چند بار اسمش رو فریاد زدم تا اینکه یهو دو جفت چشماش ناهمگامش یهو باز بود و انگار که هنوز تو شو اتفاق بود سریع نشست و کلش خورد تو دماغم و به دور و بر نگاه کرد و سریع من رو تکون داد و با صدای نازکش که گرفته بود گفت: ایزو چاننننننننن دیگه اینجوری جلوتر نرووووو... خیلی ترسیدممممم"همین طور گریه میکرد و تکونم میداد... که یهو صدای المایت رو شنید و خشکش زد... سریع برگشت و المایت رو دید و ناگهان گونه هاش گل انداخت و داد زد: المایت؟ "ولی چون گلوش از اون فریاد اون موقع اسیب دیده بود سرفه ای کرد که باعث شد دلم براش بسوزه... المایت هم خنده ی بلندی کرد و گفت: خواهر و برادرید؟" باعث شد نگاهی به هم بکنیم و یک صدا گفتیم نه... اونم دوباره خنده ای کرد و گفت: پس یک روح در دو بدن... جالبه.. "اما ناگهان ایستاد و زانوهاشو خم و راست کرد و گفت: خب... فسقلی ها... من دیگه باید برم..." دو تایی با حسرت و تعجب بهش نگاه کردیم و پرسیدم به این زودی؟ "
ویو شیروها
وقتی المایت گفت باید بره بعد از ایزوکو گفتم: چرا؟ "المایت هم بدون اینکه نگاه کنه گفت: وقتی قهرمانی باید به غیر از بتهکارا با زمان هم مبارزه کنی... خب بچه ها... حتما یه سر برید بیمارستان تا مشکلی براتون پیش نیومده باشه... حواسشتون باشه که... همیشه کمک حال قهرمانا باشید!!!" بعد پرید هوا و با حسرت نگاش میکردم که با دیدن اینکه ایزوکو هم پیشم نیست به وحشت افتادم...(اینم خیلی طولانی شد... راستی بیاید باهم حرف بزنید... هر سناریویی که خواستید بسازیم من پایم... فقط تو اون قسمت که نوشته پیام بدید پیام بدید بهم ممنون میشم💚)
- ۱.۵k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط