P:²⁵ «قربانی»
باید طوری که خودم میدونم وارد عمل بشم....
کمرمو گرفتو از نرده های بالکن خم کرد...جوری ک میخواست پرتم کنه پایین...دستام و سرم تو هوا معلق بود و همه چی برام برعکس شده بود...به گردنم فشار اومده بود...خودشو روی شکمم لم داد ک فکر کنم روده و هرچیز دیگه ای ک توشکمم بودو له کرد...از اینکه سرم تو هوا برعکس بود...(اگه نفهمیدید تصور کنید که روی تختتون به صورت پشت خوابیدید اما پاهاتون رو ب دیوار بالا ببرید و سرتون رو بندازید پایین تخت یجورایی سرتون تو هوا معلق میشه و همه چی برعکس میشه..امیدوارم فهمیده باشید.اما اونو دیگه رو بالکن تصور کنید.)
سرم تو هوا برعکس بود سرگیجه و حالت تهوع گرفتم...
&:ههههه(خنده بلند)حالا باید بفهمی نتیجه دروغ گفتن به من چیه بانو(نیشخند)
فکم درد میکرد...از توی جیبش یه تیغ آورد بیرون و دست چپمو گرفت...وای اون میخواد چیکار کنه...تنها چیزی ک تونستم به زبون بیارم یه التماست میکنم بود اما اون عوضی تر از این حرفا بود...
&:میخوام رو دستت از خودم یادگاری بزارم بیب.
ا.ت:نه..ل..لطفا..ن
هنوز جملمو تموم نکرده بودم ک با سوزش خیلی بدی که توی دستم حس کردم جیغ کشیدم...انگار داشت یه چیزی رو دستم مینوشت و خیلی محکم اون تیغ رو میکشید رو دستم منم ک فقط جیغ میزدمو کمک میخواستم...
ا.ت:کمککککککککککککک(جیغ فرابنفش)
&:اینجا این چیزا عادیه عزیزم.
ا.ت:ولمممممم کنننننننن...کــمک(گریه و داد)
دیگه تیغو ول کردو رفت سراغ گلوم سعی داشت خفن کنه...از اینکه اونجوری تو هوا بودم داشتم خفه میشدم دیگه چ برسه به اینکه بخواد با دستای خودش خفم کنه...هیچی نمیفهمیدم هرچی با دستام تقلا میکردم اون فشار دستشو بیشتر میکرد...دیگه کم کم جلوی چشمام داشت سیاه میشد ک با شتاب پرت شد اونطرف...پاهام سست شد افتادم زمین آخرین چیزی ک دیدم چهره کوک بود ک داشت اونو میزد و بعد سیاهی................
ویو کوک
رسیدیم به عمارتش...بادیگاردا تا پلیس دیدن اول اصلحه هاشونو درآوردند اما بعد با اخطار های پلیس ترسیدن و هرجور بود تونستیم وارد حیاط اصلی بشیم...ب/ت داشت میدوید و اطراف رو نگاه میکرد و گاهی هم آروم اسم ا.ت رو میآورد...من از همشون عقب تر بودم...اومدم برم داخل که حس کردم صدای جیغ شنیدم...اون جیغ ا.ت بود...سریع دنبال صدا رفتم پلیسا هم دنبالم میومدن...به در اتاق ک رسیدیم قفل بود اما شکستیمش...با چیزی که دیدم خیلی عصبی تر از اون چیزی که فکرشو بکنم رفتم اون عوضی گرفتمو پرتش کردم ک خورد به یه در شیشه ای و شکست...خودم هم رفتم تا تونستم زدمش...پلیسا اومدن از اون یارو جدام کردن چشمم افتاد به ا.ت که ب/ت هی صداش میزد اما بیهوش شده بود...دویدم پیشش و نشستم کنارش...
ب/ت: ا.تتتت بیدارشو اون باهات چیکار کردههه(باگریه)
کوک:ب/ت باید ببریمش بیمارستان بهتره عجله کنی
اومدم...ا.ت رو بلند کنم ک چشمم خورد به دست چپش...انگار روش یه چیزی نوشته بود اما ب خاطر خون نمیشد فهمید...صدای اون عوضی تو اتاق میومد ک پلیسا با دستبند بزور میبردنش.
&:عوضیاااااا بهش بگووووو...به ا.ت بگوو من برمیگردم...طوری میام ک زندگیش رو براش جهنم میکنممممم...ولمممم کنید خودم میامممم(با داد)
من بیخیال به حرف اون ا.ت رو بغل کردمو رفتیم گذاشتم تو ماشین صندلی عقب...ب/ت هم نشستو سریع حرکت کردم سمت بیمارستان...
..................................
(بیمارستان) ویو ا.ت
با حس خیس شدن دستم چشمامو باز کردم...(منحرف نشیدااا دستش به خاطر سرم که یخ بود حس میکرد خیس شده.) سرگیجه داشتم...با یادآوری اتفاقاتی ک افتاد...به زور سرمو تکون دادمو سمت چپم رو نگاه کردم...ب/ت روی مبل کنار تخت خوابش برده بود...دست راستم به خاطر سرم یخ شده بود و همینطور بی حس...دست چپم باندپیچی بود اما بازم درد داشت...گلوم که مطمعنم تا چند روز نمیتونم چیزی بخورم از درد...سرم ک داشت منفجر میشد...
کمرمو گرفتو از نرده های بالکن خم کرد...جوری ک میخواست پرتم کنه پایین...دستام و سرم تو هوا معلق بود و همه چی برام برعکس شده بود...به گردنم فشار اومده بود...خودشو روی شکمم لم داد ک فکر کنم روده و هرچیز دیگه ای ک توشکمم بودو له کرد...از اینکه سرم تو هوا برعکس بود...(اگه نفهمیدید تصور کنید که روی تختتون به صورت پشت خوابیدید اما پاهاتون رو ب دیوار بالا ببرید و سرتون رو بندازید پایین تخت یجورایی سرتون تو هوا معلق میشه و همه چی برعکس میشه..امیدوارم فهمیده باشید.اما اونو دیگه رو بالکن تصور کنید.)
سرم تو هوا برعکس بود سرگیجه و حالت تهوع گرفتم...
&:ههههه(خنده بلند)حالا باید بفهمی نتیجه دروغ گفتن به من چیه بانو(نیشخند)
فکم درد میکرد...از توی جیبش یه تیغ آورد بیرون و دست چپمو گرفت...وای اون میخواد چیکار کنه...تنها چیزی ک تونستم به زبون بیارم یه التماست میکنم بود اما اون عوضی تر از این حرفا بود...
&:میخوام رو دستت از خودم یادگاری بزارم بیب.
ا.ت:نه..ل..لطفا..ن
هنوز جملمو تموم نکرده بودم ک با سوزش خیلی بدی که توی دستم حس کردم جیغ کشیدم...انگار داشت یه چیزی رو دستم مینوشت و خیلی محکم اون تیغ رو میکشید رو دستم منم ک فقط جیغ میزدمو کمک میخواستم...
ا.ت:کمککککککککککککک(جیغ فرابنفش)
&:اینجا این چیزا عادیه عزیزم.
ا.ت:ولمممممم کنننننننن...کــمک(گریه و داد)
دیگه تیغو ول کردو رفت سراغ گلوم سعی داشت خفن کنه...از اینکه اونجوری تو هوا بودم داشتم خفه میشدم دیگه چ برسه به اینکه بخواد با دستای خودش خفم کنه...هیچی نمیفهمیدم هرچی با دستام تقلا میکردم اون فشار دستشو بیشتر میکرد...دیگه کم کم جلوی چشمام داشت سیاه میشد ک با شتاب پرت شد اونطرف...پاهام سست شد افتادم زمین آخرین چیزی ک دیدم چهره کوک بود ک داشت اونو میزد و بعد سیاهی................
ویو کوک
رسیدیم به عمارتش...بادیگاردا تا پلیس دیدن اول اصلحه هاشونو درآوردند اما بعد با اخطار های پلیس ترسیدن و هرجور بود تونستیم وارد حیاط اصلی بشیم...ب/ت داشت میدوید و اطراف رو نگاه میکرد و گاهی هم آروم اسم ا.ت رو میآورد...من از همشون عقب تر بودم...اومدم برم داخل که حس کردم صدای جیغ شنیدم...اون جیغ ا.ت بود...سریع دنبال صدا رفتم پلیسا هم دنبالم میومدن...به در اتاق ک رسیدیم قفل بود اما شکستیمش...با چیزی که دیدم خیلی عصبی تر از اون چیزی که فکرشو بکنم رفتم اون عوضی گرفتمو پرتش کردم ک خورد به یه در شیشه ای و شکست...خودم هم رفتم تا تونستم زدمش...پلیسا اومدن از اون یارو جدام کردن چشمم افتاد به ا.ت که ب/ت هی صداش میزد اما بیهوش شده بود...دویدم پیشش و نشستم کنارش...
ب/ت: ا.تتتت بیدارشو اون باهات چیکار کردههه(باگریه)
کوک:ب/ت باید ببریمش بیمارستان بهتره عجله کنی
اومدم...ا.ت رو بلند کنم ک چشمم خورد به دست چپش...انگار روش یه چیزی نوشته بود اما ب خاطر خون نمیشد فهمید...صدای اون عوضی تو اتاق میومد ک پلیسا با دستبند بزور میبردنش.
&:عوضیاااااا بهش بگووووو...به ا.ت بگوو من برمیگردم...طوری میام ک زندگیش رو براش جهنم میکنممممم...ولمممم کنید خودم میامممم(با داد)
من بیخیال به حرف اون ا.ت رو بغل کردمو رفتیم گذاشتم تو ماشین صندلی عقب...ب/ت هم نشستو سریع حرکت کردم سمت بیمارستان...
..................................
(بیمارستان) ویو ا.ت
با حس خیس شدن دستم چشمامو باز کردم...(منحرف نشیدااا دستش به خاطر سرم که یخ بود حس میکرد خیس شده.) سرگیجه داشتم...با یادآوری اتفاقاتی ک افتاد...به زور سرمو تکون دادمو سمت چپم رو نگاه کردم...ب/ت روی مبل کنار تخت خوابش برده بود...دست راستم به خاطر سرم یخ شده بود و همینطور بی حس...دست چپم باندپیچی بود اما بازم درد داشت...گلوم که مطمعنم تا چند روز نمیتونم چیزی بخورم از درد...سرم ک داشت منفجر میشد...
- ۱۴.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط