Porsche
Part:28
[اکنون،ساعت 10:07]
•ویو بیول•
نور آفتاب مستقیم داشت میخورد تو چشم و داشت کورم میکرد،صدای دستگاه قهوه ساز میومد.
کمی چشمام رو مالوندم و به دور و ورم نگاه کردم،بوی قهوه و نان تازه پیچیده بود تو فضای هواپیما،کسی هم جز من و جونگکوک توی هواپیما نبود.
دمپایی هامو پوشیدم و به سمت شلفی رفتم که جونگکوک کنارش ایستاده بود و داشت و با دستگاه قهوه ساز،قهوه درست میکرد.از پشت بغلش کردم و به صورتش نگاه کردم.
_واسه منم قهوه درست کردی؟
خندید و لپمو کشید
+کی بیدار شدی قربونت برم؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:همین چند ثانیه پیش
ناگهان نگاهم سمت تستر روی شلف رفت،کروسان های نصف شده داخلش بود و داشت گرم میشد،نوتلا هم کنارش بود،با ذوقی که تبدیلم میکرد به یه بچه ۶ ساله دستمو سمت شیشه نوتلا بردم و یه قاشق ازش برداشتم و گذاشتم توی دهنم،با همون ذوق و چشمایی که داشت برق میزد به جونگکوک نگاه کردم،اونم چشماش برق زد،البته همیشه برق داره،همین برق چشمات منو کور کرد موسیو!
قاشق نوتلا رو از توی دهنم بیرون کشید و داخل دهن خودش گذاشت،اخم مصنوعی کردم و دستام رو روی کمرم گذاشتم و طلبکارانه گفتم
_چرا دزدیدیش؟!
+دلم خواست!تازه نوتلا با طعم تو خوشمزه تره
یه نگاهی بهم انداخت و دوباره نگاهشو داد به قهوه ساز،یکی از لیوان هارو سمتم گرفت.
+بفرمایید لیدی
لبخندی زدم و قهوه رو ازش گرفتم.
کمی از قهوه رو نوشیدم و مزه مزه کردم،رو به جونگکوک کردم و با صدای بچگونه گفتم.
_هوممم،نه خوشم اومد
خودشم خندید و به قهوه خوردن ادامه داد.
منم وسط کروسان ها نوتلا و موز گذاشتم،چقد من خوش سلیقه وایییی با افتخار یه Persian girl ام!!!
جونگکوک روی صندلی نشسته بود و سرش تو گوشی بود؛بشقاب کروسان رو جلوش گذاشتم و روی صندلیم نشستم
[اکنون،ساعت 10:07]
•ویو بیول•
نور آفتاب مستقیم داشت میخورد تو چشم و داشت کورم میکرد،صدای دستگاه قهوه ساز میومد.
کمی چشمام رو مالوندم و به دور و ورم نگاه کردم،بوی قهوه و نان تازه پیچیده بود تو فضای هواپیما،کسی هم جز من و جونگکوک توی هواپیما نبود.
دمپایی هامو پوشیدم و به سمت شلفی رفتم که جونگکوک کنارش ایستاده بود و داشت و با دستگاه قهوه ساز،قهوه درست میکرد.از پشت بغلش کردم و به صورتش نگاه کردم.
_واسه منم قهوه درست کردی؟
خندید و لپمو کشید
+کی بیدار شدی قربونت برم؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:همین چند ثانیه پیش
ناگهان نگاهم سمت تستر روی شلف رفت،کروسان های نصف شده داخلش بود و داشت گرم میشد،نوتلا هم کنارش بود،با ذوقی که تبدیلم میکرد به یه بچه ۶ ساله دستمو سمت شیشه نوتلا بردم و یه قاشق ازش برداشتم و گذاشتم توی دهنم،با همون ذوق و چشمایی که داشت برق میزد به جونگکوک نگاه کردم،اونم چشماش برق زد،البته همیشه برق داره،همین برق چشمات منو کور کرد موسیو!
قاشق نوتلا رو از توی دهنم بیرون کشید و داخل دهن خودش گذاشت،اخم مصنوعی کردم و دستام رو روی کمرم گذاشتم و طلبکارانه گفتم
_چرا دزدیدیش؟!
+دلم خواست!تازه نوتلا با طعم تو خوشمزه تره
یه نگاهی بهم انداخت و دوباره نگاهشو داد به قهوه ساز،یکی از لیوان هارو سمتم گرفت.
+بفرمایید لیدی
لبخندی زدم و قهوه رو ازش گرفتم.
کمی از قهوه رو نوشیدم و مزه مزه کردم،رو به جونگکوک کردم و با صدای بچگونه گفتم.
_هوممم،نه خوشم اومد
خودشم خندید و به قهوه خوردن ادامه داد.
منم وسط کروسان ها نوتلا و موز گذاشتم،چقد من خوش سلیقه وایییی با افتخار یه Persian girl ام!!!
جونگکوک روی صندلی نشسته بود و سرش تو گوشی بود؛بشقاب کروسان رو جلوش گذاشتم و روی صندلیم نشستم
- ۱۰.۱k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط