{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخوام یه خاطره از خودم و عشقم ابوذر براتون بگم که مربوط

میخوام یه خاطره از خودم و عشقم ابوذر براتون بگم که مربوط به یکماه قبل از اینه که تو تصادف کشته بشه بخونید و هرکسی قبول داشت که بامعرفت بوده و خواست براش فاتحه بفرسته لایک کنه و کامنت بذاره مرسی

من 13سالم بود که با ابوذر دوست شدم و اون16سالش بود دو سال با هم بودیم که وقتی من15سالم بود و ابوذر 18سالش بود یعنی سه سال پیش من امتحان داشتم ولی ابوذر اصرار داشت که قبل از امتحان میخوام ببینمت و دلم برات خ تنگ شده منم قبول کردم با ماشینش اومد دنبالم و منو برد یکی از بیابونهای اطراف تا زمینی که خریده بود و قرار بود بسازه تا وقتی ازدواج کردیم توش زندگی کنیم رو بهم نشون بده بعد از اینکه زمین رو دیدیم اون جلو نشست و منم عقب و حرف میزدیم که صدای موتور شنیدیم و دیدیم از این نگهبانهای بیابونها هستن من ترسیدم براشون سوءتفاهم بشه سریع زیر صندلی عقب دراز کشیدم و پتویی هم کشیدم روم موتوره کنار ماشین وایساد و یکم با ابوذر حرف زد ولی من که از ترس هنگ کرده بودم سرم و از زیر پتو بیرون اوردم و نگاشون کردم اونا منو ندیدن ولی لحظه اخر منو دیدن و دور زدن و افتادن دنبالمون ابوذر هم با اخرین سرعت می روند هرچی هم من ازش میپرسیدم کجان جواب نمیداد تا بیشتر نترسم حتی تو اون حالت هم به فکر من بود کم کم مارو گم کردن چون ماشینش خ مدل بالا بود و سرعتش از اونا بیشتر ولی بخاطر همین سرعت زیاد نتونست ماشین رو کنترل کنه و ماشین سه تا معلق زد و یه وری وایساد یعنی روی دوتا از چرخاش وایساد و دوتا دیگه از چرخاش رو هوا بود و تمام شیشه های ماشین ریز ریز شد من که بخاطر معلق ها سرم گیج بود نمیدونستم چیکار کنم ابوذر سریع پیاده شد و منو جوری از ماشین کشید بیرون که با شیشه ها تماس پیدا نکنم نگرانی از چشمهاش میبارید و همش میپرسید خوبی؟بعد بهم گفت از این کوه که بری بالا اون ورش شهر پیداست زود برو نمیخوام برات دردسر شه دوباره به فکر من بود گفتم باشه و رفتم ولی بخاطر سرگیجه م مدام میخوردم زمین یه جا نشستم و به ابجیم که درجریان رابطه مون بود زنگ زدم تا یکم دلداریم بده به ابوذر نمیتونستم زنگ بزنم چون میترسیدم نگهبانا پیشش باشن بعد از اینکه حرف زدم دوباره ادامه دادم که وقتی رسیدم بالای کوه دوتا نگهبان رو دیدم و خشکم زد
یکی از نگهبانا که دید تعادل ندارم دستمو گرفت و کمکم کرد برم بالا پرسیدن تو با اون ماشین بودی؟منم گفتم نه من همینجوری اومدم کوهنوردی هه چه دروغ ضایعی اون لحظه گفتم اونا با دیدن چهره من که خ معصوم دلشون سوخت و گفتن برو اشکال نداره منم که بلد نبودم ادرس شهر رو گرفتم و رفتم داشتم از کوه میرفتم پایین که ابوذر زنگ زد و با نگرانی گفت کجایی؟بهش گفتم و گفت بیا پایین کوه من و پسرعموم و دوستاش منتظرتیم باهربدبختی بود خودمو رسوندم پایین کوه ابوذر هول شده دوید سمتم و هی میگفت چطوری؟من گفتم تو ماشین و چیکار کردی گفت من ماشین و میسپارم به رضا(پسرعموش)و دوستاش زنگ زدم که اونا بیان و موتور بیارن که من تورو برسونم مدرسه امتحانت رو بدی.باورم نمیشد تو اون لحظه به فکر امتحان من بود گفتم نه نمیخواد برا امتحان نمیرم بس که ترسیده بودم یادم رفت بهش بگم که نگهبانا رو بالای کوه دیدم و متاسفانه اجل هم بهش مهلت نداد که هیچوقت براش تعریف کنم خلاصه گفت نه باید امتحان بدی اونا رو فرستاد دنبال ماشین و منو هم سوار موتور کرد بریم سمت شهر و مدرسه ما موتوره از این موتورهای ریس بود و چون ظهر هم خلوت صدای موتور خ جلب توجه میکرد ابوذر هم با اخرین سرعت میرفت حتی وقتی فهمید مداد ندارم زد کنار و برام مداد خرید خلاصه منو رسوند مدرسه و گفت میام با مدیرتون حرف میزنم که با من تصادف کردی گفتم نیازی نیست وقتی رفتم داخل مدرسه چهل و پنج دقیقه از امتحان گذشته بود و بعضی از بچه ها بلند شده بودن من به مسئول جلسه گفتم تصادف کردم و اینقدر حالم نزار بود که باور کرد حتی یکی از معلمهای مردمون اومد بالا سرم و گفت طوریت نشده
خلاصه امتحان دادم و بعد هرچی از ابوذر پرسیدم خرج ماشینت چقدر شده نگفت ولی دوستش بهم گفت که پنج میلیون ماشینش ضرر دیده ولی ابوذر اینقدر مرد بود که به روم نیاره ولی خب خدا گلچین و مهلتش نداد و یک ماه بعد توی تصادف با پنج تا از دوستاش درجا کشته شد روحش شاد تا ابد عاشقش می مونم.

"شیلا"
دیدگاه ها (۲۱۴)

رومان عشو بی نھایت پارت 10از زبان ملیسا رفتم خونہ و تمام مدت...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت1ویو اتسلام ...

.قتل. پارت چهارم

لبخند قاتلپارت²⁶ویو سلیناز وقتی از خونه بیرون اومده بودم، حس...

همسر پادشاه مین

ستاره ی من(پارت۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط