قسمت 7
قسمت 7
پدرام:یه نقص مادرزادی بوده
_ولی یادم نمیادهیچ وقت گونش دردی توی قلبش حس کنه
پدرام:بایدوقتی به دنیااومده تشخیص داده شده باشه ولی مثه اینکه اینطورنبوده خوب دقت کن تنگی نفس یااینکه خستگی زودوعلایم دیگه نداشت
_وقتی میدویدزودخسته میشدوطول میکشیدتانفسش سرجاش بیادواسه همین عمه نمیزاشت زیادبدوه یااینکه زیادخسته شه
پدرام:تابه حانگفته دردی داشته؟
_نه اگرم داشته باشه نمیگه
پدرام:دایان بایدبیشترازقبل مواظبش باشی نبایدبزاری فشارروحی وعصبی داشته باشه وازهرچیزی که باعث ناراحتیش میشه دورش کنی
_میدونم ولی این کارخیلی سخته کاش میتونستم همه دردوغصه هاشوازقلبش بردارم
پدرام:میتونی دایان فقط بیشترمواظبش باش.ازاین به بعدهم بایداسپری اکسیژن مصرف کنه هروقتم دردداشت قرص نیتروگیلیسیرین بهش بده.
_باشه حواسم هست
پدرام:اگه دوباره دچارحمله قلبی بشه یافشاری که بهش واردمیشه خیلی سخت باشه بایدعملش کنیم.
_امیدوارم نیازی به عمل نباشه
پدرام:امیدوارم
برگشتم تواتاق گونش.هنوزم چشماش بسته بود.نشستم کنارتختش ودستشوگرفتم.
حال گونش وقتی رفت اون جشن خراب شد.وقتی اومده بودپایین داشت گریه میکرد.یعنی چی شده بود؟نکنه اون پسره بازحرفی زده یاکاری کرده که حال گونش اینجوری شده؟فردامیفهمم چی شده..دیگه بسه نمیزارم خواهرم روبیشترازاین عذاب بدی سردار...نمیزارم....
پلکای گونش لرزیدوآروم چشماشوبازکرد..باصدای ضعیفی آب خواست.سریع یه لیوان آب ریختم ودادم بهش یه قلپ بیشترنخورد.
_خوبی کوچولو؟
گونش:برای چی اومدیم بیمارستان؟
_یادت نمیادکه حالت بدشدوازحال رفتی؟
گونش:چراولی نیازی بیمارستان نبود
_چرااتفاقالازم بود
گونش:من زیاداینجوری شدم دیگه عادیه
_نه این دفعه بادفعه های قبل فرق داره
گونش:چه فرقی؟
_حالابعدادرموردش حرف میزنیم.
گونش:چیه نکنه قراره بمیرم؟
اخم کردم وگفتم:بارآخرت باشه اینطوری میگی
گونش:نترس نمیمیرم زندگی تاقشنگ نابودم نکنه نمیزاره ازاین دنیابرم
حرفی نداشتم بهش بگم...من هیچی نمیدونستم برای همین هرحرفی بزنم مسخره می اومد.بعدازمعاینه کردن گونش برگه ترخیصش روامضاکردم وبردمش خونه.
_بخواب روی تخت که میخوام پرستارت بشم
گونش:تو؟پرستارمن؟
_چیه خانم کوچولونپسندیدی؟پسربه این ماهی...خوشتیپی...جیگری
گونش:بپانخورنت...
_نه دلشون نمیاد....
گونش:اهههه لوووووس...
************
دایان ازاتاق رفت بیرون منم رفتم دوش بگیرم تابوی بیمارستان ازبدنم خارج شه. حرفای سردارهنوزم توگوشم بود...نگاهش جلوچشمام بود....تونگاهش عشق نبودجاش پرازنفرت بود...
سردار:میدونی این همه مدت کجابودم؟باعشقم شیرین رفته بودیم روسیه...
خیلی نامردی سردار...
سردار:ببین دختر جون گدای محبت نباش که تایکی بهت محبت کرد سریع عاشقش شی تواین دنیا هیچ کی الکی بهت محبت نمیکنه.
سردارفک نمیکردم توهم مثه بقیه باشی...اخه بی معرفت که دوست داشتم....اخه نامردمن که خواستم ازت دورباشم تواصرار کردی....ساده ای گونش....ساده...خاک توسرت کنن بدبخت....
سردار:این دایان چیت میشه؟پسر خالت؟داداشت؟عزیز ترین کست؟شایدم همسر آیندت؟فک کردی من میام بادختری ازدواج میکنم که شب وروز پیشش یهمردی هس که اسمش روگذاشته داداشم درصورتیکه نه شرعا ونه رسما داداشته؟اصلا ازکجامعلوم که هنوزم دختر باشی؟این همه سال تنها زندگی کردی وهیچ کسی بالاسرت نبوده.
این حرفش آتیشم زد....نابودم کرد....داغونم کرد....تومنوکشتی سردار....منو،احساسمو،قلبمو کشتی....نابودم کردی... یه جون دارم بیااونم بگیروراحتم کن....خدایا چراهرچی درده ریختی تودل من؟به بزرگی خودت قسم دیگه جاندارم....دیگه تحمل ندارم...کی میگه عشق قشنگه؟قشنگی عشق اگه فقط درده من غلط کردم که عاشق شدم....دلم بیخودکرد که عاشق شد...اونی که اسمش روگذاشتن عشق،عشق نیست فقط درده....فقط آتیشه...آتیشی که ذره ذره وجودتومیسوزونه ونابودت میکنه....
لعنت به من....لعنت به سردار...لعنت به عشقی که ازسردارتوقلبمه...لعنت به این زندگی....
ازگریه زیادی نفسم بنداومده بود.شروع به سرفه کردم دردقلبم هم شروع شده بود.همینطورکه سرفه میکردم حولم روپوشیدم وازاتاق اومدم بیرون.دایان بانگرانی وارداتاق شد.وقتی سرفه های منودیدسریع رفت بیرون وبایه اسپری برگشت.منونشوند روی تخت واسپری اکسیژن روگرفت سمت دهنم.بعدازاینکه نفسم سرجاش اومدخواست قرص روبده که دستموبردم بالابه نشونه اینکه نیازی نیس.
_میبینم که زندگی بازشرمندم کرده ازاین همه لطف
دایان باناراحتی گفت:ازاین به بعدهروقت اینطوری شدی اینارومصرف کن همیشه هم همراهت باشه یکی دیگه ازاین اسپری هاگذاشتم توکشوی پاتختی.
_تاکی؟
دایان:چی تاکی؟
_تاکی بایدزندگیمومدیون ایناباشم
دایان:هرهفته میریم بیمارستان واسه چک کردن انشالله که مشکل جدی پیش نمیادگونش جان اگه میخوای خ
پدرام:یه نقص مادرزادی بوده
_ولی یادم نمیادهیچ وقت گونش دردی توی قلبش حس کنه
پدرام:بایدوقتی به دنیااومده تشخیص داده شده باشه ولی مثه اینکه اینطورنبوده خوب دقت کن تنگی نفس یااینکه خستگی زودوعلایم دیگه نداشت
_وقتی میدویدزودخسته میشدوطول میکشیدتانفسش سرجاش بیادواسه همین عمه نمیزاشت زیادبدوه یااینکه زیادخسته شه
پدرام:تابه حانگفته دردی داشته؟
_نه اگرم داشته باشه نمیگه
پدرام:دایان بایدبیشترازقبل مواظبش باشی نبایدبزاری فشارروحی وعصبی داشته باشه وازهرچیزی که باعث ناراحتیش میشه دورش کنی
_میدونم ولی این کارخیلی سخته کاش میتونستم همه دردوغصه هاشوازقلبش بردارم
پدرام:میتونی دایان فقط بیشترمواظبش باش.ازاین به بعدهم بایداسپری اکسیژن مصرف کنه هروقتم دردداشت قرص نیتروگیلیسیرین بهش بده.
_باشه حواسم هست
پدرام:اگه دوباره دچارحمله قلبی بشه یافشاری که بهش واردمیشه خیلی سخت باشه بایدعملش کنیم.
_امیدوارم نیازی به عمل نباشه
پدرام:امیدوارم
برگشتم تواتاق گونش.هنوزم چشماش بسته بود.نشستم کنارتختش ودستشوگرفتم.
حال گونش وقتی رفت اون جشن خراب شد.وقتی اومده بودپایین داشت گریه میکرد.یعنی چی شده بود؟نکنه اون پسره بازحرفی زده یاکاری کرده که حال گونش اینجوری شده؟فردامیفهمم چی شده..دیگه بسه نمیزارم خواهرم روبیشترازاین عذاب بدی سردار...نمیزارم....
پلکای گونش لرزیدوآروم چشماشوبازکرد..باصدای ضعیفی آب خواست.سریع یه لیوان آب ریختم ودادم بهش یه قلپ بیشترنخورد.
_خوبی کوچولو؟
گونش:برای چی اومدیم بیمارستان؟
_یادت نمیادکه حالت بدشدوازحال رفتی؟
گونش:چراولی نیازی بیمارستان نبود
_چرااتفاقالازم بود
گونش:من زیاداینجوری شدم دیگه عادیه
_نه این دفعه بادفعه های قبل فرق داره
گونش:چه فرقی؟
_حالابعدادرموردش حرف میزنیم.
گونش:چیه نکنه قراره بمیرم؟
اخم کردم وگفتم:بارآخرت باشه اینطوری میگی
گونش:نترس نمیمیرم زندگی تاقشنگ نابودم نکنه نمیزاره ازاین دنیابرم
حرفی نداشتم بهش بگم...من هیچی نمیدونستم برای همین هرحرفی بزنم مسخره می اومد.بعدازمعاینه کردن گونش برگه ترخیصش روامضاکردم وبردمش خونه.
_بخواب روی تخت که میخوام پرستارت بشم
گونش:تو؟پرستارمن؟
_چیه خانم کوچولونپسندیدی؟پسربه این ماهی...خوشتیپی...جیگری
گونش:بپانخورنت...
_نه دلشون نمیاد....
گونش:اهههه لوووووس...
************
دایان ازاتاق رفت بیرون منم رفتم دوش بگیرم تابوی بیمارستان ازبدنم خارج شه. حرفای سردارهنوزم توگوشم بود...نگاهش جلوچشمام بود....تونگاهش عشق نبودجاش پرازنفرت بود...
سردار:میدونی این همه مدت کجابودم؟باعشقم شیرین رفته بودیم روسیه...
خیلی نامردی سردار...
سردار:ببین دختر جون گدای محبت نباش که تایکی بهت محبت کرد سریع عاشقش شی تواین دنیا هیچ کی الکی بهت محبت نمیکنه.
سردارفک نمیکردم توهم مثه بقیه باشی...اخه بی معرفت که دوست داشتم....اخه نامردمن که خواستم ازت دورباشم تواصرار کردی....ساده ای گونش....ساده...خاک توسرت کنن بدبخت....
سردار:این دایان چیت میشه؟پسر خالت؟داداشت؟عزیز ترین کست؟شایدم همسر آیندت؟فک کردی من میام بادختری ازدواج میکنم که شب وروز پیشش یهمردی هس که اسمش روگذاشته داداشم درصورتیکه نه شرعا ونه رسما داداشته؟اصلا ازکجامعلوم که هنوزم دختر باشی؟این همه سال تنها زندگی کردی وهیچ کسی بالاسرت نبوده.
این حرفش آتیشم زد....نابودم کرد....داغونم کرد....تومنوکشتی سردار....منو،احساسمو،قلبمو کشتی....نابودم کردی... یه جون دارم بیااونم بگیروراحتم کن....خدایا چراهرچی درده ریختی تودل من؟به بزرگی خودت قسم دیگه جاندارم....دیگه تحمل ندارم...کی میگه عشق قشنگه؟قشنگی عشق اگه فقط درده من غلط کردم که عاشق شدم....دلم بیخودکرد که عاشق شد...اونی که اسمش روگذاشتن عشق،عشق نیست فقط درده....فقط آتیشه...آتیشی که ذره ذره وجودتومیسوزونه ونابودت میکنه....
لعنت به من....لعنت به سردار...لعنت به عشقی که ازسردارتوقلبمه...لعنت به این زندگی....
ازگریه زیادی نفسم بنداومده بود.شروع به سرفه کردم دردقلبم هم شروع شده بود.همینطورکه سرفه میکردم حولم روپوشیدم وازاتاق اومدم بیرون.دایان بانگرانی وارداتاق شد.وقتی سرفه های منودیدسریع رفت بیرون وبایه اسپری برگشت.منونشوند روی تخت واسپری اکسیژن روگرفت سمت دهنم.بعدازاینکه نفسم سرجاش اومدخواست قرص روبده که دستموبردم بالابه نشونه اینکه نیازی نیس.
_میبینم که زندگی بازشرمندم کرده ازاین همه لطف
دایان باناراحتی گفت:ازاین به بعدهروقت اینطوری شدی اینارومصرف کن همیشه هم همراهت باشه یکی دیگه ازاین اسپری هاگذاشتم توکشوی پاتختی.
_تاکی؟
دایان:چی تاکی؟
_تاکی بایدزندگیمومدیون ایناباشم
دایان:هرهفته میریم بیمارستان واسه چک کردن انشالله که مشکل جدی پیش نمیادگونش جان اگه میخوای خ
- ۵۴.۷k
- ۱۷ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط