من و نامجون در این فیک هم خونه و هم دانشگاهی هستیم
پارت اول:من ازت خوشم نمیاد.
_ویرا فقط یه خواهش ازت دارم
_بگو بابابزرگ.
کتابی که توی دستش بود همونجا متوقف شد.
_...چی صدام کردی؟
لبخند گشادی زدم.
_بابابزرگ.مشکلی داری؟
کتابش رو بست و عینکش رو از روی چشمش برداشت.
_میدونی مشکل تو چیه؟
_اینکه تو هر روز صبح که بیدار میشی تصمیم میگیری اعصاب منو خورد کنی؟
_نه مشکل تو آینه که فکر میکنی خیلی بامزه ای.
_و مشکل توهم اینه که خیلی خوشگلی ولی شخصیتت مال دوران پارینه ی سنگیه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
و بعد خندید.
و من از این متنفر بودم که وقتی کیم نامجون میخندید چقدر جذاب تر میشد.
لعنت بهش.
لعنت به اون لبخندش (لعنت به خودت)
لعنت به ژن های خانوادگیش (باز هم لعنت به خودت)
اصلا لعنت به تمام تکامل بشر که این مرد رو به وجود آورده. (و باز هم لعنت به خودت)
دوباره کتابش رو باز کرد
_میتونی ۵ دقیقه ساکت شی؟
_ میتونی ۵ دقیقه به من دستور ندی؟
_ میتونی ۵ دقیقه از زندگیم خارج شی؟
گوشیم رو برداشتم و از جان بلند شدم.
_با کمال میل.امید وارم کتابت بهت عشق بده چون ظاهرا هیچ کش دیگه ای تحملت رو نداره.
از کنارش رد شدم که صدای آرومش بلند شد
_ویرا؟
برگشتم
_بله؟
نگاهش هنوز روی کتابش بود
_هودی منو پس بده.
به هودی گشادی که تنم بود نگاه کردم.
_کدوم هودی؟
بالاخره سرش رو بلند کرد.
نگاهش رو صورتم موند و بعد به آستین های بلند هودی خیره شد.
_همونی که الان پوشیدی.
_مدرک داری که برای توعه؟
_اسم من پشتشه.
آروم برگشتم و پشت هودی رو نشونش دادم.
_اوه دچراشت میگی چه شباهت عجیبی.
_ویرا...
_نامجون...
چند ثانیه بهم زل زدیم.
بعد با خونسردی گفت:
_نگهش دار
ابروهام بالا رفت
_چی؟
_گفتم نگهش دار بهت میاد.
و دوباره سرش رو روی کتابش انداخت.
ببخشید؟
این مرد همین الان بهم گفت که هودیش بهم میاد و بعد برگشت کتاب خوند؟
باور نکردنی بود
به سمتش خم شدم
_نامجون؟
_هوم؟
_تو مریضی؟
این بار سرش رو بلند کرد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت
_چرا؟نگرانمی؟
_نه دارم دنبال نزدیک ترین بیمارستان روانی میگردم.
_پس حتما آدرسش رو برات میفرستم.به نظر میاد بهش نیاز داری.
زیر لب فحشی دادم و از اتاق بیرون رفتم.
امل چیزی که نمیدونستم این بود که اون به محض خارج شدن من کتابش رو بست.
به صندلی خالی من نگاه کرد.
و بعد به هودی همیشگی خودش فکر کرد که الان روی بدن من بود.
لبخند کوچکی زد و زیر لب گفت:
احمق... اصلا میدونی چقدر قشنگ میشی وقتی لباسای منو میپوشی؟
مکث کرد .
بعد با کف دستش صورتش رو پوشوند
_بعنتی . من واقعا بدبخت شدم.
اما داستان اصلی هنوز شروع نشده...
_ویرا فقط یه خواهش ازت دارم
_بگو بابابزرگ.
کتابی که توی دستش بود همونجا متوقف شد.
_...چی صدام کردی؟
لبخند گشادی زدم.
_بابابزرگ.مشکلی داری؟
کتابش رو بست و عینکش رو از روی چشمش برداشت.
_میدونی مشکل تو چیه؟
_اینکه تو هر روز صبح که بیدار میشی تصمیم میگیری اعصاب منو خورد کنی؟
_نه مشکل تو آینه که فکر میکنی خیلی بامزه ای.
_و مشکل توهم اینه که خیلی خوشگلی ولی شخصیتت مال دوران پارینه ی سنگیه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
و بعد خندید.
و من از این متنفر بودم که وقتی کیم نامجون میخندید چقدر جذاب تر میشد.
لعنت بهش.
لعنت به اون لبخندش (لعنت به خودت)
لعنت به ژن های خانوادگیش (باز هم لعنت به خودت)
اصلا لعنت به تمام تکامل بشر که این مرد رو به وجود آورده. (و باز هم لعنت به خودت)
دوباره کتابش رو باز کرد
_میتونی ۵ دقیقه ساکت شی؟
_ میتونی ۵ دقیقه به من دستور ندی؟
_ میتونی ۵ دقیقه از زندگیم خارج شی؟
گوشیم رو برداشتم و از جان بلند شدم.
_با کمال میل.امید وارم کتابت بهت عشق بده چون ظاهرا هیچ کش دیگه ای تحملت رو نداره.
از کنارش رد شدم که صدای آرومش بلند شد
_ویرا؟
برگشتم
_بله؟
نگاهش هنوز روی کتابش بود
_هودی منو پس بده.
به هودی گشادی که تنم بود نگاه کردم.
_کدوم هودی؟
بالاخره سرش رو بلند کرد.
نگاهش رو صورتم موند و بعد به آستین های بلند هودی خیره شد.
_همونی که الان پوشیدی.
_مدرک داری که برای توعه؟
_اسم من پشتشه.
آروم برگشتم و پشت هودی رو نشونش دادم.
_اوه دچراشت میگی چه شباهت عجیبی.
_ویرا...
_نامجون...
چند ثانیه بهم زل زدیم.
بعد با خونسردی گفت:
_نگهش دار
ابروهام بالا رفت
_چی؟
_گفتم نگهش دار بهت میاد.
و دوباره سرش رو روی کتابش انداخت.
ببخشید؟
این مرد همین الان بهم گفت که هودیش بهم میاد و بعد برگشت کتاب خوند؟
باور نکردنی بود
به سمتش خم شدم
_نامجون؟
_هوم؟
_تو مریضی؟
این بار سرش رو بلند کرد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت
_چرا؟نگرانمی؟
_نه دارم دنبال نزدیک ترین بیمارستان روانی میگردم.
_پس حتما آدرسش رو برات میفرستم.به نظر میاد بهش نیاز داری.
زیر لب فحشی دادم و از اتاق بیرون رفتم.
امل چیزی که نمیدونستم این بود که اون به محض خارج شدن من کتابش رو بست.
به صندلی خالی من نگاه کرد.
و بعد به هودی همیشگی خودش فکر کرد که الان روی بدن من بود.
لبخند کوچکی زد و زیر لب گفت:
احمق... اصلا میدونی چقدر قشنگ میشی وقتی لباسای منو میپوشی؟
مکث کرد .
بعد با کف دستش صورتش رو پوشوند
_بعنتی . من واقعا بدبخت شدم.
اما داستان اصلی هنوز شروع نشده...
- ۱.۶k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط