{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
#℘ᾰԻт ⁦→❶
دود و شبنم شیشه پنجره هارا فرا گرفته بود.زوج ها با چتر،کت و بارونی در بالای سرشان از کافیشاپ خارج میشدند و افراد تنها تکی راه میرفتند.
روم رو از پنجره گرفتم و برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.«خیلی ممنون که اومدن اینجا،لطفا بازم سربزنید!» و قامتش را بلند کرد و روش رو به من برگردوند.چشمکی زد و گفت:«خوب لِیدِر(یعنی رئیس) ،امروز بنظرت چطور بود؟»
+«خوب،،،بد نبود!» و لبخندی زدم.میمیک صورتش از شاد به پوکر تبدیل شد و درحالی که غرغر میکرد برگشت به طرف آشپز خونه و با لحنی نگران بلند گفت:«راستی دینا، حال مامانت چطوره؟از کوراماسو شنیدم خیلی خوب نیست.» بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم و به چارچوب در تکیه دادم«خوب،،،وضعیتش وخیمه و از کافیشاپ سود بالایی درنمیاد.باباهم خیلی داره تلاش میکنه تا حال مامان رو خوب کنه اما نگار مامانش دنبال یه زن بهتر و همسطح خودشونـه اما بابا همه رو پس میزنه.خوشحالم که مامان با همچین مرد خوبی ازدواج کرد.هرچند آد خیلی بی‌قراری میکنه و همش گریه میکنه.»آه غلیظی از سر بدبختی هام میکشم و سرم رو بالا میارم و به هیناگو نگاه میکنم.با غم و نگرانی نگاهم میکنه.روم رو برگردوندم و گفتم:«هیناگو_سان،من دیگه بهتره برم آد خونه تنهاست آیانو هم مطمئنم الان داره گریه میکنه.تا فردا خداحافظ» و سریع از اونجا رفتم،پیشبندم رو روی پیشخوان گذاشتم،به طرف چوب لباسی رفتم و کت و کیفم رو برمیدارم و از در خارج میشم.
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
پارت اول✓
امیدوارم خوشتون بیاد...
دیدگاه ها (۶)

بچه ها به خوام خدایی راستشو بگم روم نبود من 17 قرص خوردم ولی...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)دستام رو گذاشتم رو میز و...

{ خوانواده بی ارامش }

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p12زنگ آخر خورد.و...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 186♡⁠。⁠)⁩نفسش ر...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط