{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه پارت اول

رز سیاه پارت اول
از زبان دازای:
من هیچوقت هیچ دوستی نداشتم....هیچ والدینی نداشتم....هیچ آشنایی نداشتم...من فقط یه دختر تنهام من حتی نمیدونم دوست داشتن یعنی چی عشق چیه .... هیچی نمیدونستم
تو همین فکر بودم که صاحب کارم داد زد سرم ...
صاحب کار: داد* دازای
دازای: ب..بله
صاحب کار: داد* چند دقیقه هست که دارم صدات میکنم برا چی جواب نمیدی؟
دازای:متاسفم قربان
صاحب کار: یه قهوه تلخ به همراه کیک شکلاتی ببیر به میز دو
دازای: چشم
صاحب کافه: دختر یه به درد نخور
دازای: یه سینی برد به میز دو* بفرمایید قربان ببخشید که دیر شد
مشتری: داد* خفه شو دختره ی بی عرضه مگه چی سفارش دادم که انقدر طول کشید
دازای: متاسفم قربان
مشتری: متاسف بودن تو به چه دردم میخوره زنیکه
دازی:داد* دیگه داری دهنتو زیادی باز میکنی کله هویچی
مشتری: داد* به کی میگی کله هویچی کوتوله
دازای: من کوتوله نیستم دراز
مشتری: من دراز نیستم
دازی: برو به جهنم میخوری بخور نمیخوری هم به راست،ترین کوچه م
مشتری: داره از کافه میره بیرون* دارم برات
دازای: هر غلطی دلت میخواد بکن من از تو نمی‌ترسم
مشتری: خودت خواستی کوتوله
ساعت هشت شب*
دازای: اخش چقدر خسته شدم خودمونیم ولی اون کله هویچی زیادی جذاب بود
از زبان نویسنده *
دازای داشت میرفت سمت خونه ش که یکی با ماشین اومد پشت دازای سریع از ماشین پیاده شد و رفت پشت سر دازای اونو گرفت و یه دستمال میگیره جلو دهنش و اونو بیهوش میکنه و میبره سمت ماشین و راه می افته و میره سمت یه عمارت
ساعت یازده شب*
دازای: بیدار شد*چی...چه اتفاقی افتاد ..... من کجام ......سرم خیلی درد میکنه
از زبان دازای:
در حالی که تازه بیدار شده بودم خودمو دیدم که به یه صندلی بسته شدم سعی کردم تکون بخورم ولی انقد محکم بسته بودن که نتونستم همینجوری داشتم سعی می‌کردم خودمو آزاد کنم که مشتریی که صب باهاش دعوام شد رو دیدم
////////////////////////////////////////////////
نظر؟ لایک؟
امیدوارم که خوشتون بیاد
دیدگاه ها (۷)

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت7ویو اتصبح ب...

رمان بهترین من،پارت۴☆چویا:گ..م شو اون طرفدازای:من که روی زمی...

رمان آخرین دیدار پارت۵₍ ⑅ ᐢ..ᐢ₎،شرمنده اگه دیر به دیر پارت م...

پارت ۴ویو الینا:با کوک سوار ماشین شدیم و به سمت ساحل رفتیمال...

جوانه عشق در قلبی سنگی))part:1[ویو ساعت ۷ صبح به وقت کره ]خو...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۴🌸اودا:خب.....دازای با کمی ترس : اتفاقی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط