پارت اول | میزِ کنار پنجره
پارت اول | میزِ کنار پنجره
صدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بود، برای چندمین بار آن صبح به صدا درآمد.
جنگکوک سرش را از روی دستگاه اسپرسو بالا آورد.
دختر جوانی وارد کافه شد؛ موهایش را پشت گوشش زد، نگاهی به اطراف انداخت و مستقیم رفت سمت همان میز همیشگی.
میز کنار پنجره.
جنگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
باز هم خودش بود.
لیانا.
هنوز حتی کیفش را کامل روی صندلی نگذاشته بود که جنگکوک از پشت کانتر گفت:
«لاته؟»
لیانا سرش را بلند کرد.
«با یه شات اضافه.»
جنگکوک خندید.
«امروزم همون؟»
«مگه سفارش جدیدی هم بلدی؟»
«نه.»
«پس چرا پرسیدی؟»
«محض اطمینان.»
لیانا نشست و لپتاپش را از کیف بیرون آورد.
«امروز اگه قهوهم بد باشه، شکایت میکنم.»
جنگکوک در حالی که مشغول آماده کردن قهوه بود گفت:
«پس امروز باید خیلی مراقب باشم.»
چند دقیقه بعد، فنجان روی میز قرار گرفت.
لیانا نگاهی به آن انداخت.
«این چرا فرق داره؟»
جنگکوک مکث کرد.
«چی فرق داره؟»
«فومش.»
جنگکوک به فنجان نگاه کرد.
«آها...»
روی فوم شیر، یک طرح خیلی ساده شبیه قلب افتاده بود.
«اتفاقیه.»
لیانا خندید.
«آره، معلومه.»
جنگکوک چیزی نگفت و برگشت سمت کانتر.
همکارش که تمام صحنه را دیده بود، زیر لب گفت:
«اتفاقی؟»
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
«چیه؟»
«هیچی. فقط دستگاه اسپرسوت خیلی احساساتیه.»
جنگکوک نگاه تندی به او انداخت.
«برو سفارش اون میز رو آماده کن.»
همکارش خندید و رفت.
لیانا اما بیخبر از همهچیز، هدفونش را گذاشته بود و مشغول کار خودش شده بود.
نیم ساعت گذشت.
بعد یک ساعت.
کافه کمکم شلوغ شد.
جنگکوک آنقدر مشغول سفارشها شد که دیگر فرصت نکرد به میز کنار پنجره نگاه کند.
تا اینکه صدای لیانا را شنید.
«ببخشید؟»
سرش را بلند کرد.
«جانم؟»
لیانا سریع گفت:
«میشه یه لیوان آب بدی؟»
جنگکوک یک لحظه مکث کرد.
«آره، حتماً.»
لیوان آب را برایش برد.
لیانا تشکر کرد و دوباره مشغول لپتاپش شد.
جنگکوک برگشت پشت کانتر.
چند ثانیه بعد، بیاختیار به میز نگاه کرد.
لیانا سرش پایین بود و موهایش کمی روی صورتش ریخته بود.
جنگکوک زیر لب گفت:
«مشتری ثابت...»
همکارش از کنارش رد شد.
«چی گفتی؟»
«هیچی.»
«پس با خودت حرف میزدی؟»
«آره.»
«خیلی خوبه.»
جنگکوک اخم کرد.
«مشکلی داری؟»
«نه، فقط فکر کنم امروز زیادی حواست پرته.»
جنگکوک جوابی نداد.
چون خودش هم میدانست.
از وقتی لیانا مشتری ثابت کافه شده بود، یک چیز عجیب اتفاق افتاده بود.
کافه برای جنگکوک دیگر فقط محل کار نبود.
هر روز، ناخودآگاه منتظر یک صدای خاص میماند.
صدای همان زنگ کوچک بالای در.
و دختری که همیشه بعد از شنیدن آن، مستقیم به سمت میز کنار پنجره میرفت.
اما خودش هنوز نمیدانست چرا.
صدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بود، برای چندمین بار آن صبح به صدا درآمد.
جنگکوک سرش را از روی دستگاه اسپرسو بالا آورد.
دختر جوانی وارد کافه شد؛ موهایش را پشت گوشش زد، نگاهی به اطراف انداخت و مستقیم رفت سمت همان میز همیشگی.
میز کنار پنجره.
جنگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
باز هم خودش بود.
لیانا.
هنوز حتی کیفش را کامل روی صندلی نگذاشته بود که جنگکوک از پشت کانتر گفت:
«لاته؟»
لیانا سرش را بلند کرد.
«با یه شات اضافه.»
جنگکوک خندید.
«امروزم همون؟»
«مگه سفارش جدیدی هم بلدی؟»
«نه.»
«پس چرا پرسیدی؟»
«محض اطمینان.»
لیانا نشست و لپتاپش را از کیف بیرون آورد.
«امروز اگه قهوهم بد باشه، شکایت میکنم.»
جنگکوک در حالی که مشغول آماده کردن قهوه بود گفت:
«پس امروز باید خیلی مراقب باشم.»
چند دقیقه بعد، فنجان روی میز قرار گرفت.
لیانا نگاهی به آن انداخت.
«این چرا فرق داره؟»
جنگکوک مکث کرد.
«چی فرق داره؟»
«فومش.»
جنگکوک به فنجان نگاه کرد.
«آها...»
روی فوم شیر، یک طرح خیلی ساده شبیه قلب افتاده بود.
«اتفاقیه.»
لیانا خندید.
«آره، معلومه.»
جنگکوک چیزی نگفت و برگشت سمت کانتر.
همکارش که تمام صحنه را دیده بود، زیر لب گفت:
«اتفاقی؟»
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
«چیه؟»
«هیچی. فقط دستگاه اسپرسوت خیلی احساساتیه.»
جنگکوک نگاه تندی به او انداخت.
«برو سفارش اون میز رو آماده کن.»
همکارش خندید و رفت.
لیانا اما بیخبر از همهچیز، هدفونش را گذاشته بود و مشغول کار خودش شده بود.
نیم ساعت گذشت.
بعد یک ساعت.
کافه کمکم شلوغ شد.
جنگکوک آنقدر مشغول سفارشها شد که دیگر فرصت نکرد به میز کنار پنجره نگاه کند.
تا اینکه صدای لیانا را شنید.
«ببخشید؟»
سرش را بلند کرد.
«جانم؟»
لیانا سریع گفت:
«میشه یه لیوان آب بدی؟»
جنگکوک یک لحظه مکث کرد.
«آره، حتماً.»
لیوان آب را برایش برد.
لیانا تشکر کرد و دوباره مشغول لپتاپش شد.
جنگکوک برگشت پشت کانتر.
چند ثانیه بعد، بیاختیار به میز نگاه کرد.
لیانا سرش پایین بود و موهایش کمی روی صورتش ریخته بود.
جنگکوک زیر لب گفت:
«مشتری ثابت...»
همکارش از کنارش رد شد.
«چی گفتی؟»
«هیچی.»
«پس با خودت حرف میزدی؟»
«آره.»
«خیلی خوبه.»
جنگکوک اخم کرد.
«مشکلی داری؟»
«نه، فقط فکر کنم امروز زیادی حواست پرته.»
جنگکوک جوابی نداد.
چون خودش هم میدانست.
از وقتی لیانا مشتری ثابت کافه شده بود، یک چیز عجیب اتفاق افتاده بود.
کافه برای جنگکوک دیگر فقط محل کار نبود.
هر روز، ناخودآگاه منتظر یک صدای خاص میماند.
صدای همان زنگ کوچک بالای در.
و دختری که همیشه بعد از شنیدن آن، مستقیم به سمت میز کنار پنجره میرفت.
اما خودش هنوز نمیدانست چرا.
- ۴۶۴
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط