فیک مافیای سیاه من part 8
(Part 8)
میرسن خونه مامان و بابای ا/ت که مامان ا/ت در رو باز میکنه و با دیدن ا/ت خیلی خوشحال میشه و بغلش میکنه و گریه میکنه که یونگی رو میبینه...(مامان ا/ت رو با "م.ا/ت" و باباشو با "ب.ا/ت" نشون میدم)
م.ا/ت:دخترم...این اینجا چیکار میکنه
ا/ت:مامان..میام داخل برات توضیح میدم
م.ا/ت:باشه بیا داخل
ا/ت و یونگی میرن داخل که بابای ا/ت یونگی رو میبینه و میشناستش
ب.ا/ت:(بلند میشه)یونگی!
یونگی:هه سلام
ب.ا/ت:این اینجا چیکار میکنهههه(با داد)
ا/ت:بابا اروم باش توضیح بدم
ب.ا/ت و م.ا/ت:باشه بگو
ا/ت:خب...من و یونگی همو دوست داریم...ممنون میشم مانع نشید و اجازه بدید باهم زیر یه سقف زندگی کنیم...
یونگی:(به ا/ت نگاه میکنه و تایید میکنه)
ب.ا/ت:دخترم خانواده ی یونگی بزرگترین دشمن ما هستن
ا/ت:بابا...دعواتون خیلی مسرخست..تمومش کنید..بزارید من و یونگی باهم باشیم...لطفااا...بابا ببین بعد چند سال بالاخره بعد نیک عاشق یکی شدم..لطفا این خوشبختی رو ازم نگیر..
م.ا/ت:خب من که نظرم مثبته ولی بابات...
ب.ا/ت:چیبگم...خب دخترم نمیشه...نمیدونم چی بگم
ا/ت:بابا لطفا...
یونگی:مامان...بابا...لطفا..بزارید ما ازدواج کنیم..درسته با خانوادم مشکل دارید ولی میتونم حلش کنم قول میدم
م.ا/ت:عشقم؟!(رو به بابای ا/ت)
ب.ا/ت:خب...اگه خانواده ی یونگی هم راضی باشن من اوکیم..
ا/ت و یونگی:خیلی ممنوننن(با خوشحالی)
یونگی:پس من با خانوادم صحبت میکنم..
مامان و بابای ا/ت:باشه
چند ساعت بعد...
ا/ت:خب ما دیگه میریم
یونگی:اره..خوشحال شدم دیدمتون..
م.ا/ت:ماهم
ا/ت و یونگی تو راه بودن که یونگی میگه...
یونگی:خب نظرت چیه خونه خانواده منم بریم که حرف اونارم بشنویم؟
ا/ت:باشه ولی اگه قبول نکنن چی؟
یونگی:اگا قبول نکنن فرار میکنیم..
ا/ت:چی داری میگی(باخنده)
یونگی:جدی میگم..
ا/ت:باشه اقا بریم ببینیم چیمیگن
یونگی:باشه ولی اگه قبول نکردن همون کاری که گفتم رو میکنیماااا
ا/ت:باشههه بریمممم
ا/ت و یونگی میرن خونه مامان و بابای یونگی که وقتی میرسن...
میرسن خونه مامان و بابای ا/ت که مامان ا/ت در رو باز میکنه و با دیدن ا/ت خیلی خوشحال میشه و بغلش میکنه و گریه میکنه که یونگی رو میبینه...(مامان ا/ت رو با "م.ا/ت" و باباشو با "ب.ا/ت" نشون میدم)
م.ا/ت:دخترم...این اینجا چیکار میکنه
ا/ت:مامان..میام داخل برات توضیح میدم
م.ا/ت:باشه بیا داخل
ا/ت و یونگی میرن داخل که بابای ا/ت یونگی رو میبینه و میشناستش
ب.ا/ت:(بلند میشه)یونگی!
یونگی:هه سلام
ب.ا/ت:این اینجا چیکار میکنهههه(با داد)
ا/ت:بابا اروم باش توضیح بدم
ب.ا/ت و م.ا/ت:باشه بگو
ا/ت:خب...من و یونگی همو دوست داریم...ممنون میشم مانع نشید و اجازه بدید باهم زیر یه سقف زندگی کنیم...
یونگی:(به ا/ت نگاه میکنه و تایید میکنه)
ب.ا/ت:دخترم خانواده ی یونگی بزرگترین دشمن ما هستن
ا/ت:بابا...دعواتون خیلی مسرخست..تمومش کنید..بزارید من و یونگی باهم باشیم...لطفااا...بابا ببین بعد چند سال بالاخره بعد نیک عاشق یکی شدم..لطفا این خوشبختی رو ازم نگیر..
م.ا/ت:خب من که نظرم مثبته ولی بابات...
ب.ا/ت:چیبگم...خب دخترم نمیشه...نمیدونم چی بگم
ا/ت:بابا لطفا...
یونگی:مامان...بابا...لطفا..بزارید ما ازدواج کنیم..درسته با خانوادم مشکل دارید ولی میتونم حلش کنم قول میدم
م.ا/ت:عشقم؟!(رو به بابای ا/ت)
ب.ا/ت:خب...اگه خانواده ی یونگی هم راضی باشن من اوکیم..
ا/ت و یونگی:خیلی ممنوننن(با خوشحالی)
یونگی:پس من با خانوادم صحبت میکنم..
مامان و بابای ا/ت:باشه
چند ساعت بعد...
ا/ت:خب ما دیگه میریم
یونگی:اره..خوشحال شدم دیدمتون..
م.ا/ت:ماهم
ا/ت و یونگی تو راه بودن که یونگی میگه...
یونگی:خب نظرت چیه خونه خانواده منم بریم که حرف اونارم بشنویم؟
ا/ت:باشه ولی اگه قبول نکنن چی؟
یونگی:اگا قبول نکنن فرار میکنیم..
ا/ت:چی داری میگی(باخنده)
یونگی:جدی میگم..
ا/ت:باشه اقا بریم ببینیم چیمیگن
یونگی:باشه ولی اگه قبول نکردن همون کاری که گفتم رو میکنیماااا
ا/ت:باشههه بریمممم
ا/ت و یونگی میرن خونه مامان و بابای یونگی که وقتی میرسن...
- ۱۶۰.۷k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط