{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل سی‌وسوم: یک روزِ عادی

---

صبح.

از دخمه بیرون آمدیم. خسته. خونین. اما زنده.

راه افتادیم. به سمت شهر. شهری که نمی‌شناختیم. شهری که کسی ما را نمی‌شناخت.

ایزولده نبود. دِه‌گو نبود. پدرم نبود. هیچ‌کس.

فقط من. او. سایه.

و جاده.

---

شهر.

شلوغ. پرسروصدا. زنده.

دستش را گرفتم. او تکان نخورد. فشار داد.

از کوچه‌ها گذشتیم. از بازار. از مردم. از بچه‌ها که می‌دویدند. از پیرزنی که نان می‌فروخت. از مردی که آواز می‌خواند.

عادی. ساده. زنده.

---

رستوران.

کوچک. دنج. بوی غذا. بوی ادویه. بوی زندگی.

نشستیم. کنارِ پنجره. رو‌به‌روی هم.

منو آمد. نگاه کردیم. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه بخوریم.

— تو چه می‌خوری؟

— نمی‌دانم. تو؟

— نمی‌دانم.

خندیدیم. آرام. واقعی.

خدمتکار آمد. پیرمردی با سبیلِ خاکستری. لبخند.

— اولین بار است؟

— آره.

— پیشنهاد من... — دفترچه‌اش را باز کرد. — خوراکی‌های خیابانی. ارزان. خوشمزه. برای عاشق‌ها.

نگاهش کردم. سرخ شدم.

او خندید. بلند.

— باشه. برای عاشق‌ها.

---

غذا.

آمد.

اول: سوپِ عدس. داغ. با نانِ تازه. با لیمو.

دوم: کبابِ مرغ. با برنجِ زعفرانی. با کره.

سوم: قیمه. با نان. با پیاز. با ریحان.

چهارم: دلمه. با ماست. با نعنا.

پنجم: شیرینی. عسل. گردو. دارچین.

ششم: چای. با نبات. با خرما.

میز پر شد. بوی غذا. بوی عشق.

— این همه را چطور بخوریم؟

— با هم.

خوردیم. آرام. بی‌عجله. مثل کسانی که تمام عمر وقت **دارند.

او لقمه‌ای گرفت. به سمتم **آورد.

— بخور.

خجالت کشیدم. اما خوردم.

من هم لقمه‌ای گرفتم. به سمتش **آوردم.

— تو هم بخور.

خورد. لبخند.

سایه زیر میز. از زیرِ میز میو کرد.

— تو هم داری. — لقمه‌ای گوشت به زیرِ میز **دادم.

خندیدیم. بلند.

---

بعد از غذا.

چای. آرام. گرم.

دستش روی میز. دستم روی دستش.

نگاهش کردم. طولانی.

— جونگ‌کوک.

— بله؟

— من... — مکث کردم. — من هیچ‌وقت این کار را نکرده بودم.

— چه کاری؟

— این. — به اطراف اشاره کردم. — غذا خوردن. در رستوران. با کسی. بی‌ترس. بی‌... بی‌ نفرین.

او نگاهم کرد. گرم.

— من هم.

سکوت.

— می‌دانی... — گفت. — من از پانزده سالگی این کار را نکرده بودم. غذا خوردن. آرام. با کسی. که دوستش دارم.

سکوت.

دستم فشار داد.

— حالا داری.

— آره. — لبخند. گشاد. کودکانه. — حالا دارم.

---

بیرون.

غروب. نارنجی. سرخ. بنفش.

دست در دست. راه رفتیم.

از میدان. از فواره. از کبوتر. از بچه‌ها.

— می‌خواهی برویم بالای تپه؟

— آره.

رفتیم.

تپه. بالا. منظره. شهر. کوه. جنگل. غروب.

نشستیم. کنارِ هم. سایه در بغلش.

— زیباست.

— آره.

سکوت.

— کاساندرا.

— بله؟

— فردا... — مکث کرد. — فردا می‌رویم دنبال دِه‌گو.

قلبم ایستاد. لحظه‌ای.

— می‌دانم.

— می‌ترسی؟

— آره.

— من هم.

سکوت.

سرم روی شانه‌اش.

— اما امروز...

— امروز چه؟

— امروز عادی بود. مثل آدم‌های دیگر. مثل کسانی که زندگی دارند.

— آره.

— و من... من دوست داشتم.

او نگاهم کرد. طولانی. و بعد... بوسیدم. روی موهایم. آرام.

— من هم.

غروب. تپه. شهر. دست در دست.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

ما عادی بودیم.

فقط دو آدم. یک گربه. و یک روزِ عادی.

---

پایان فصل سی‌وسوم.

---

فصل سی‌وچهارم: «...» — به‌زودی.

«آن روز... آن روز ما عادی بودیم. مثل همه. مثل کسانی که جنگ ندارند. که نفرین ندارند. که انتقام ندارند. فقط غذا. فقط خنده. فقط دست در دست. و من... من می‌خواستم آن روز تمام نشود. اما تمام شد. و فردا... فردا باید می‌جنگیدیم.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۱)

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط