پارت 14

کف زمین مثل سفره ماهی پهن شده بود و به آسمون نگاه میکرد..

انگشتش رو سوالی تکون میداد و از خودش میپرسید:

☆ چرا... چرا تا الان کسی به سوهی نبودن من شک نکرده؟... یعنی... یعنی در این حد شبیه هم هستیم؟... تهیونگ که از همه اسکل تر!(هوی🤬🔪😂) سوهی هرشب تو بغلشه بعد نفهمید من اون سوهی سابق نیستم!...

دستاشو کوبید رو صورتش..

☆ اهههههه خسته شدم!!

---

روی صندلی چرمیش نشسته بود و یواش به عقب جلو تاب میخورد..

پاش رو روی پاش انداخته بود و ذهنش درگیر بود..

_ این... این دختر.... واقعاً سوهیه منه؟.. اون خیلی ساکت و آروم بود و به زور میزاشت بهش دست بزنم ولی... الان خیلی شیطون و پیش فعال شده.. لپ هاشم تازه نرم تر و تپل ترن... اوفف... این که نشد دلیل... ولی... حس عادی بهش ندارم..

پَره توی دستش رو با حرص پرت کرد اونور🪶..

_ اوفففف...

با کلافگی از جاش بلند میشه و از اتاق بیرون میره..

وارد باغ شد تا هوایی به سرش بخوره..

اسب مشکی و همیشگیش رو اورد و سرش رو نوازش کرد...

که دید لیسا داره یواشکی از پشت دیوار باغ گل ها نگاش میکنه..

بهش لبخند زد و چشمای لیسا گرد شد..

☆ منو دیــــد؟؟

_ اون... واقعاً بامزس!... من این نسخه سوهی رو بیشتر دوست دارم..

با دست بهش اشاره کرد که بیاد سمتش..

لیسا سعی کرد قیافه جدی به خودش بگیره که بیشتر خنده دار شد..

دامنشو توی دستاش گرفت و با عشوه اومد بیرون که دوباره پای کبودش تحمل نکرد و لیسا رو انداخت زمین..

☆(جیــــــــغ)

تهیونگ با استرس میدوه سمتش و توی بغلش میگیره...

_ حالت خوبه ملکه من؟

☆ میشه... میشه پامو بِبُرین بندازین دور؟ دیگه به درد نمیخوره..

پوزخند میزنه و موهای لیسا رو پشت گوشش میزنه..

_ الان وقت نمک ریختن نیست بیا ببرمت پاتو پانسمان کنیم..

لیسا رو براید بلند میکنه و...(جووون😩منم میخوام🥺)

---

بعد از اینکه پزشک دربار مچشو جا انداخت با کرم مخصوص باند پیچی کرد و جوراب نرمشو دوباره پوشوند...

لیسا با چشمای گرد به تهیونگ که اونور به میز تکیه داده بود نگاه کرد..

☆ م... مچ پام در رفته بود!... فک... فکر کردم یه پیچ سادس!

_ اشکالی نداره مادمازل!... بیا بریم بیرون از سرت بپره!

---

به تهیونگ نگاه میکرد که سوار به اسبش داره سمتش میاد..

☆ واااوو... چه بزه جذابی داری! درست مثل خودت!

یه پوزخند میزنه..

_ زبون ریختن یاد گرفتی شیطون؟ ولی این که بز نیست!🐐

☆ با تو نبودم با این مشکیه بودم که سوارشی!

_ من بزم بی ادب؟!

که لیسا از خنده پاره میشه و روی چمن ها غلت میخوره...

ولی یهو جدی بلند میشه و لباسشو میتکونه..

☆ اهم اهم.. خب.. بریم سر یه بحث دیگه..

ته خندید و دستشو سمتش دراز کرد..

_ بیا سوار شو ملکه!.. بریم یه دوری بزنیم!

لیسا هم از خدا خواسته لبخند ملیحانه ای زد و دستشو گرفت و یه وری جلوی ته نشست..

ته دستاشو از پشت و جلوی لیسا رد کرد و طناب اسب رو میگیره.. (چه میدونم اسمش چیه حالا من میگم طناب😂😒)

اسب شیهه ای کشید و شروع به دویدن کرد..

باد خنک موهای لیسا رو روی هوا شناور میکرد.. و با لبخند دندون نمایی به جلوش نگاه میکرد..

ته با لبخند به نیم رخ خوشحاله لیسا خیره میشه..

_ این ملکه منه؟... من.. عاشق خوشحالیشم!


(حاجی دهنم سرویس عجب چیزی نوشتم🤤😂)

next part:
Like: 13
Coment: 15

(حمایتا کم شده هااا🥺از وقتی فیک جیمین تموم شد خیلیاتون هم رفتین😒)

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ
دیدگاه ها (۱۸)

هیونگ آزاری😂

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶سر میز شام، پدر با لحنی جدی ولی مهربون، به جیم...

پارت ۳۹

.....پارت پنجم.....

dark life = 31

.....پارت هجدهم.....

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت ۱۶

#درخواستیپارت ۳که یهو همه وارد دستشویی شدن و خشکشون زد...چند...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط