این چند روز قراره اتفاقات خوبی بیوفته.زودتر گذاشتم :))
امروز ۲ پارت میزارم 💋💋
𝖋𝗼𐑕ʈᧉɼ ნ𐑾꧐τꫀ𐑾 ᪶ ۫
թᥑꭉȶ 𝟕
𓂃 𝟐𝟎مین بعد 𓂃
کوک : رسیدیم عمارت ، پیاده شدیم سوئیچ رو دادم به یکی از نگهبانا تا ماشین رو پارک کنه ..وارد شدیم ...
..مدتی بعد ...
ویو هانا : آجوما برای ناهار صدامون کرد ، نیم ساعتی طول کشید تا غذا خوردیم ..
سمت کاناپه رفتم و خودمو روش پرت کردم
کوک اومد تا پیشم بشینه یکم خودمو جمع و جور کردم و مهربون نشستم تا بغلم راحت بشینه ...
کوک: خب مصاحبه ات چطور بود؟
هانا : * وای الان حوصله بحث جدید ندارمم*
" تو دلش با خودش میگه"
بنظر خودم عالی بوددد🙃
جونگکوک: آهان " سرد و عصبی
_کی جوابش میاد؟
امروز عصر
جونگکوک : " سکوت
هانا : مطمئنم قبول میشم
جونگکوک: وقت نمیفهمم به چه بهونه ی فاک.ی ای میخوای بری یه شرکت دیگه وقتی من هستم .. وقتی این شرکت ، شرکته پدرمونه چرا باید بری یه جای دیگه...
" با صدای بلند
هانا : واییی جونگکوک خواهش میکنم الان شروعش نکن باز " کلافه
کوک : نه اتفاقا بزار بگممم ...شروع چی دارم راست میگم ..
هانا : توروخدا بس کنن ...ممنون از تو و پدر .مادر بابت تمام خوبی هایی که در حقم کردین ، کارایی برام انجام دادین که بقیه ی دخترا باید کلی جون بکنن تا بدستش بیارن
اما کوک !! به این فک کن اگ بیا تو شرکت شما تو کشی هستی که اونجا رو اداره میکنی و برادر منی تو به راحتی بدون تشکیل پرونده و مصاحبه و تست و هر کوفتی منو قبول میکنی چون خواهرتم ..و بقیه پشت سرم میگن این با پارتی بازی قبول شده چون شرکت پدر خواندش بود * با صدای بلندد*
مردم اون جوری فک میکنن هیچ استعدادی ندارم ..با خودشون میگن خب دیگه کاری نکرده که اومده بدونه هیچ زحمتی شرکت خانوادش ور دل داداشش.. یکم به این فک کنن!! * آخرشو داد میزنه*
من این همه تلاش نکردم ..زحمت نکشیدم که بقیه بیان بگن با پارتی بازی اومده یا دیگه نرفته دنبال آرزوش چون جایی بوده که همینجوری قبولش میکردن ..
جونگکوک : تمام مدتی که داشت حرف میزد سکوت کرده بودم ..تو این موقعیت سکوت بهترین گزینه بود..یکم عصبی بودن اما حرفاش با عقل جور درمیومد .. " حتی اگ تو واقعا کار منطقی انجام بدی یا تصمیم درستی برای زندگی خودت بگیری ..همیشه آدمایی هستن که قضاوتت کنن و برات حرف دربیارن و تو میتونی دهناشونو ببندی!! "
هانا : لطفا بزار برم دیگه دنبال خواسته هام حالا که به سنی رسیدم که بتون برای خودم تصمیم بگیرم ..تو دیگه این حقو ازم نگیر
هانا: با چشایی که حالا اشک اونا رو تصاحب کرده بود نگاهمو ازش گرفتم و سریع از پیله ها بالا رفتم تا خودم رو مکان امنم * اتاقم* برسونم ..
بغض کرده بودم .. حالم خوب نبود ..انگار کسیو داشت درکم کنه .
یاد اون موقع هایی افتادم که وقتی به مشکلی بر میخوردم یا حس درموندگی میکردم مامان کلی با حرفاش منو آروم میکرد..بهم امید میداد ، برای فردایی بهتر !
.
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
ادامه دارد...
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨ بدون شرایط୧ ⏝ִ︶⏝
𝖋𝗼𐑕ʈᧉɼ ნ𐑾꧐τꫀ𐑾 ᪶ ۫
թᥑꭉȶ 𝟕
𓂃 𝟐𝟎مین بعد 𓂃
کوک : رسیدیم عمارت ، پیاده شدیم سوئیچ رو دادم به یکی از نگهبانا تا ماشین رو پارک کنه ..وارد شدیم ...
..مدتی بعد ...
ویو هانا : آجوما برای ناهار صدامون کرد ، نیم ساعتی طول کشید تا غذا خوردیم ..
سمت کاناپه رفتم و خودمو روش پرت کردم
کوک اومد تا پیشم بشینه یکم خودمو جمع و جور کردم و مهربون نشستم تا بغلم راحت بشینه ...
کوک: خب مصاحبه ات چطور بود؟
هانا : * وای الان حوصله بحث جدید ندارمم*
" تو دلش با خودش میگه"
بنظر خودم عالی بوددد🙃
جونگکوک: آهان " سرد و عصبی
_کی جوابش میاد؟
امروز عصر
جونگکوک : " سکوت
هانا : مطمئنم قبول میشم
جونگکوک: وقت نمیفهمم به چه بهونه ی فاک.ی ای میخوای بری یه شرکت دیگه وقتی من هستم .. وقتی این شرکت ، شرکته پدرمونه چرا باید بری یه جای دیگه...
" با صدای بلند
هانا : واییی جونگکوک خواهش میکنم الان شروعش نکن باز " کلافه
کوک : نه اتفاقا بزار بگممم ...شروع چی دارم راست میگم ..
هانا : توروخدا بس کنن ...ممنون از تو و پدر .مادر بابت تمام خوبی هایی که در حقم کردین ، کارایی برام انجام دادین که بقیه ی دخترا باید کلی جون بکنن تا بدستش بیارن
اما کوک !! به این فک کن اگ بیا تو شرکت شما تو کشی هستی که اونجا رو اداره میکنی و برادر منی تو به راحتی بدون تشکیل پرونده و مصاحبه و تست و هر کوفتی منو قبول میکنی چون خواهرتم ..و بقیه پشت سرم میگن این با پارتی بازی قبول شده چون شرکت پدر خواندش بود * با صدای بلندد*
مردم اون جوری فک میکنن هیچ استعدادی ندارم ..با خودشون میگن خب دیگه کاری نکرده که اومده بدونه هیچ زحمتی شرکت خانوادش ور دل داداشش.. یکم به این فک کنن!! * آخرشو داد میزنه*
من این همه تلاش نکردم ..زحمت نکشیدم که بقیه بیان بگن با پارتی بازی اومده یا دیگه نرفته دنبال آرزوش چون جایی بوده که همینجوری قبولش میکردن ..
جونگکوک : تمام مدتی که داشت حرف میزد سکوت کرده بودم ..تو این موقعیت سکوت بهترین گزینه بود..یکم عصبی بودن اما حرفاش با عقل جور درمیومد .. " حتی اگ تو واقعا کار منطقی انجام بدی یا تصمیم درستی برای زندگی خودت بگیری ..همیشه آدمایی هستن که قضاوتت کنن و برات حرف دربیارن و تو میتونی دهناشونو ببندی!! "
هانا : لطفا بزار برم دیگه دنبال خواسته هام حالا که به سنی رسیدم که بتون برای خودم تصمیم بگیرم ..تو دیگه این حقو ازم نگیر
هانا: با چشایی که حالا اشک اونا رو تصاحب کرده بود نگاهمو ازش گرفتم و سریع از پیله ها بالا رفتم تا خودم رو مکان امنم * اتاقم* برسونم ..
بغض کرده بودم .. حالم خوب نبود ..انگار کسیو داشت درکم کنه .
یاد اون موقع هایی افتادم که وقتی به مشکلی بر میخوردم یا حس درموندگی میکردم مامان کلی با حرفاش منو آروم میکرد..بهم امید میداد ، برای فردایی بهتر !
.
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
ادامه دارد...
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨ بدون شرایط୧ ⏝ִ︶⏝
- ۱۴.۳k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط