برده عمارت جئون
پارت ¹²⁷
بلند شدم تا فرار کنم.
چند قدم هم رفته بودم اما کیف و کتابام چی.
جزوه های بچه ها.
کفشم.
باید همه رو میبردم چون دیگه پول نداشتم تا بخرم.
کیفم رو برداشته بودم تا فرار کنم که آتیش شعله کشید.
ترس اونقدر بهم غلبه کرد که بدون کفش و پا برهنه به طرف در کلاس دوییدم.
پشت صندلی ها گیر افتاده بودم که صدای جیغ لنا رو شنیدم که گفت:
-کمکککک
یونا تو آزمایشگاه گیر افتاده
چرا کسی حواسش به ات نبود.
سوالم جواب واضحی داشت،چون ات قاتل یه بچه بود.
پدر و مادر پولداری نداشت و شوهرش به خونش تشنه بود.
مثل یونا و بقیه نبودم.
ات حتی برای زندگیش هم باید میجنگید.
آستین لباسم رو روی دهنم گذاشتم و در حالیکه به خاطر دود اشک میریختم و سرفه امونم رو بریده بود پا برهنه به طرف در رفتم.
پاهای بیچاره ام از داغی زمین میسوخت و جوراب هم نمیتونست کمکی بهم بکنه.
خودم رو تا نزدیکی در رسونده بودم اما همه میز و صندلی ها توی آتیش میسوختن و نمیتونستم رد شم.
کوله ام رو مثل یه الماس چسبونده بودم به قفسه ی سینه ام و با درموندگی داد زدم:
-کمک...یکی کمکم کنه
من اینجا گیر افتادم...
سر و صدای توی راهرو به حدی زیاد بود که صدام به گوش کسی نمیرسید.
سعی میکردم آتیش رو دور بزنم و جلو برم ولی هر طرف که میرفتم آتیش سد راهم میشد.
تقریبا ناامید شده بودم که صدای آژیر ماشین آتش نشانی توی فضای نیمه سوخته ی کلاس پیچید.
ماشین آتشنشانی؟
گونگکوک اومده بود،خوب میدونستم که اون روز شیفت داشت.
با امیدواری شروع کردم به سر و صدا تا بلکه شاید صدام به گوش کسی برسه.
یکی از بچه ها با صدای بلند گفت:
-بچه ها آتش نشانی اومد
بیاید عقب بتونن کارشون و کنن
لبخند درمونده ای زدم و با تمام توانم گفتم:
-جونگکوک...من اینجام
کمکم کن
با تمام توانم فریاد کشیده بودم اما بعید میدونستم از بین همهمه ی بچه ها صدام به گوشش برسه.
چشمام طرح بغض و ناامیدی میزدن.
قلبم اما محکم لگد میکوبید و فریاد میزد:
-اون برای نجات یونا اومده،نه تو
هیچ کس نمیدونه تو آتیش گیر افتادی
اما مغزم هنوز تقلا میکرد.
بهم امید میداد که جونگکوک میاد،میاد و ات رو نجات میده.
دوباره توانم رو جمع کردم و جیغ کشیدم:
-کمک...جونگکوک...من اینجام
کم کم صدام ضعیف میشد و نفسم تنگ تر.
صدای جیغ و گریه ی بچه ها از توی راهرو و حیاط اونقدر زیاد بود که صدای ضعیفم به گوش کسی نمیرسید.
بلند شدم تا فرار کنم.
چند قدم هم رفته بودم اما کیف و کتابام چی.
جزوه های بچه ها.
کفشم.
باید همه رو میبردم چون دیگه پول نداشتم تا بخرم.
کیفم رو برداشته بودم تا فرار کنم که آتیش شعله کشید.
ترس اونقدر بهم غلبه کرد که بدون کفش و پا برهنه به طرف در کلاس دوییدم.
پشت صندلی ها گیر افتاده بودم که صدای جیغ لنا رو شنیدم که گفت:
-کمکککک
یونا تو آزمایشگاه گیر افتاده
چرا کسی حواسش به ات نبود.
سوالم جواب واضحی داشت،چون ات قاتل یه بچه بود.
پدر و مادر پولداری نداشت و شوهرش به خونش تشنه بود.
مثل یونا و بقیه نبودم.
ات حتی برای زندگیش هم باید میجنگید.
آستین لباسم رو روی دهنم گذاشتم و در حالیکه به خاطر دود اشک میریختم و سرفه امونم رو بریده بود پا برهنه به طرف در رفتم.
پاهای بیچاره ام از داغی زمین میسوخت و جوراب هم نمیتونست کمکی بهم بکنه.
خودم رو تا نزدیکی در رسونده بودم اما همه میز و صندلی ها توی آتیش میسوختن و نمیتونستم رد شم.
کوله ام رو مثل یه الماس چسبونده بودم به قفسه ی سینه ام و با درموندگی داد زدم:
-کمک...یکی کمکم کنه
من اینجا گیر افتادم...
سر و صدای توی راهرو به حدی زیاد بود که صدام به گوش کسی نمیرسید.
سعی میکردم آتیش رو دور بزنم و جلو برم ولی هر طرف که میرفتم آتیش سد راهم میشد.
تقریبا ناامید شده بودم که صدای آژیر ماشین آتش نشانی توی فضای نیمه سوخته ی کلاس پیچید.
ماشین آتشنشانی؟
گونگکوک اومده بود،خوب میدونستم که اون روز شیفت داشت.
با امیدواری شروع کردم به سر و صدا تا بلکه شاید صدام به گوش کسی برسه.
یکی از بچه ها با صدای بلند گفت:
-بچه ها آتش نشانی اومد
بیاید عقب بتونن کارشون و کنن
لبخند درمونده ای زدم و با تمام توانم گفتم:
-جونگکوک...من اینجام
کمکم کن
با تمام توانم فریاد کشیده بودم اما بعید میدونستم از بین همهمه ی بچه ها صدام به گوشش برسه.
چشمام طرح بغض و ناامیدی میزدن.
قلبم اما محکم لگد میکوبید و فریاد میزد:
-اون برای نجات یونا اومده،نه تو
هیچ کس نمیدونه تو آتیش گیر افتادی
اما مغزم هنوز تقلا میکرد.
بهم امید میداد که جونگکوک میاد،میاد و ات رو نجات میده.
دوباره توانم رو جمع کردم و جیغ کشیدم:
-کمک...جونگکوک...من اینجام
کم کم صدام ضعیف میشد و نفسم تنگ تر.
صدای جیغ و گریه ی بچه ها از توی راهرو و حیاط اونقدر زیاد بود که صدای ضعیفم به گوش کسی نمیرسید.
- ۳۴.۱k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط