پارت 90
پارت 90
دلم بلرزه افتاد انگار یه حسی بهم دست داده باشه یه ازدواج، نکنه واقعا حرفای
اونروز مهرداد راست باشه...وقتی از
گذشته چیزی یادم نیس یعنی حافظمو از دست دادم؟چطور ممکنه؟باید دوباره
باهاش حرف میزدم اون کل حقیقتو
میدونست؟کلیدو تو درچرخوندیم و وارد خونه شدیم سری خداحافظی کردم و
رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردمو
یه تاپ و شلوارک مشکی رنگ که عکس می کی موس روش بودو پوشیدم و رفتم نزدیک ایینه و کلیپسو از موهام دراوردم
و بعد از شونه کردنشون موهامو دم اسبی بستم...همزمان با این کارم تقه ای به در خورد...روی تخت نشستم و یه
بفرمایید زیرلب گفتم...مامان توی چارچوب در ظاهر شد و خندون به سمتم اومد:_خوبی عزیزم؟خرید چه طور بود؟
_خوبم...بد نبود...کنارم روی تخت نشست
و زل زد تو چشمهام و اروم لب زد:سعیده عزیزم راستش میخام یه خواهشی ازت
بکنم..._این چه حرفیه مادر من...تو جون بخوا...لبخند نیمه جونی زد...راستش فردا
جشن نامزدی سپیدس قراره واسمون
کلی مهمون بیاد..._خب...راستش ازت میخام که مهرداد رو هم دعوت کنی ب این مهمونی چون هرچی باشه اون ش...
با تعجب نگاش میکردم...حرف تو دهنش ماسید...این چی داشت میگفت میخواست من مهردادو دعوت کنم بیاد
اینجا؟خونمون؟سکوت کرده بودم که خودش ادامه داد:_ببین عزیزم تو چه قبول کنی چه نکنی اون شوهرته اسمش تو شناسنامته
با عصبانیت از روی تخت بلند شدم زیرلب غریدم:_مامان لطفا...به تبعیت از من بلند شد و طوری که به سمت در
میرفت گفت:_اینکارو بخاطر من ن بخاطر خواهرت بکن و رفتو پشت سرش درو بست...باورم نمیشد مامان چطور
تونست اینو از من بخواد...بعد از کمی فکر یادم اومد که باید یه سری سوال از مهرداد بپرسم این موقعیت خوبیه پس
فورا گوشیمو برداشتم و شماره ای که اونروز باهاش بهم اس ام اس داده بودو
پیدا کنم بعد از پیدا کردن شماره
دلم بلرزه افتاد انگار یه حسی بهم دست داده باشه یه ازدواج، نکنه واقعا حرفای
اونروز مهرداد راست باشه...وقتی از
گذشته چیزی یادم نیس یعنی حافظمو از دست دادم؟چطور ممکنه؟باید دوباره
باهاش حرف میزدم اون کل حقیقتو
میدونست؟کلیدو تو درچرخوندیم و وارد خونه شدیم سری خداحافظی کردم و
رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردمو
یه تاپ و شلوارک مشکی رنگ که عکس می کی موس روش بودو پوشیدم و رفتم نزدیک ایینه و کلیپسو از موهام دراوردم
و بعد از شونه کردنشون موهامو دم اسبی بستم...همزمان با این کارم تقه ای به در خورد...روی تخت نشستم و یه
بفرمایید زیرلب گفتم...مامان توی چارچوب در ظاهر شد و خندون به سمتم اومد:_خوبی عزیزم؟خرید چه طور بود؟
_خوبم...بد نبود...کنارم روی تخت نشست
و زل زد تو چشمهام و اروم لب زد:سعیده عزیزم راستش میخام یه خواهشی ازت
بکنم..._این چه حرفیه مادر من...تو جون بخوا...لبخند نیمه جونی زد...راستش فردا
جشن نامزدی سپیدس قراره واسمون
کلی مهمون بیاد..._خب...راستش ازت میخام که مهرداد رو هم دعوت کنی ب این مهمونی چون هرچی باشه اون ش...
با تعجب نگاش میکردم...حرف تو دهنش ماسید...این چی داشت میگفت میخواست من مهردادو دعوت کنم بیاد
اینجا؟خونمون؟سکوت کرده بودم که خودش ادامه داد:_ببین عزیزم تو چه قبول کنی چه نکنی اون شوهرته اسمش تو شناسنامته
با عصبانیت از روی تخت بلند شدم زیرلب غریدم:_مامان لطفا...به تبعیت از من بلند شد و طوری که به سمت در
میرفت گفت:_اینکارو بخاطر من ن بخاطر خواهرت بکن و رفتو پشت سرش درو بست...باورم نمیشد مامان چطور
تونست اینو از من بخواد...بعد از کمی فکر یادم اومد که باید یه سری سوال از مهرداد بپرسم این موقعیت خوبیه پس
فورا گوشیمو برداشتم و شماره ای که اونروز باهاش بهم اس ام اس داده بودو
پیدا کنم بعد از پیدا کردن شماره
- ۳.۷k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط