عشق رمانتیک من

عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۳۴

خب به جکسون و لارا افتاد

لارا: جرعت یا حقیقت؟

جکسون: جرعت

لارا: نمیخوام چیز پر دردسری بگم برای همین یه پس کله ای بزن به جی ( بچمون مظلومه) شپلق زدش

دوباره چرخید افتاد رو لارا و هینا

هینا: جرعت یا حقیقت؟

لارا: حقیقت

هینا: تا حالا عاشق شدی؟

لارا: نه هنوز

خب چرخید ایندفعه هم هینا و لارا

لارا: جرعت یا حقیقت؟

هینا: جرعت

لارا: از الان باید تو بغل جی باشی تا فردا صبح

هینا: ایولل (ذهنش مثبته منحرف نشید)

ویو هینا

رفتم تو بغل جی و جا خوش کردم و بعد ۱۰ دست بست کردیم شام خوردیم که فهمیدم جکسون و لارا افتادن سر لج

هینا: آخه برای چی

هانیل: چمیدونم والا

لارا: حرف نباشه

هردو: چشم

جی: خب بریم لالا از اونجایی که فقط ۳ تا اتاق داریم شما دخترا باهم منو جکی هم با هم

لارا: صبر کن قرار شد تا فردا هینا پیش تو باشه بیاین اینکارو کنیم تو و هینا تو یه اتاق منو هانیل هم یه جا جکسون هم تو یه اتاق خوبه دیگه😎

همه باهم: فکر خوبیه

ویو هینا

همه رفتند تو اتاق هاشون منو جی هم رفتیم

هینا: خب من میرم مسواک بزنم

جی: منم میام

با هم مسواک زدیم و کف بازی کردیم و کلی خندیدیم که صدای هانیل دراومد

هانیل: بگیرید بخوابید دیگه

رفتیم تو تخت و جی منو تو بغلش گرفت حس خوبی میداد گرمای بدنش مهربونیش تا حالا از نزدیک بهش نگاه نکرده بودم خیلی خوشتیپه خدایا فکر کنم روش کراش زدم یهو یه چشمشو باز کرد و بهم چشمک زد دستشو برد پشت کمرم و چسبوندم به خودش و سرمو بوسید و برد تو گردنم نفسای داغش مور مورم می‌کرد که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد


ویو صبح چشمامو آروم آروم باز کردم که دیدم جی سرش رو سینه امه و خوابه اخه خدا این هم بانمکه هم خنگول مثه بچگی

ویو لارا

صبح بیدار شدم که احساس عجیبی داشتم چشمامو باز کردم هانیل نبود ولی بجاش جکسون بغلم کرده بود و خواب بود یعنی چی من کی اومدم اینجا اصلا چی شد جیغ کوتاهی کشیدم و پرتش کردم از رو تخت اونور با چهره پوکر نگام کرد و گفت

جکسون: چته؟

لارا: تو اتاق من چی کار میکنی

جکسون: مثله اینکه یادت رفته اینجا اتاق منه یادت نیست خانوم کوچولو دیشب مثه این جن زده ها تو خواب راه میرفتی و اومدی رو تخت بلندت کردم گذاشتمت تو اتاقت ولی دوباره اومدی منم بیخیال شدم

لارا: برو بابا تو که راست میگی

پاشدم و رفتم اتاق خودمو هانیل که دیدم داره موهاشو شونه میزنه رفتم پیشش و گوشیمو برداشتم ساعت ۱۰ بود که هانیل گفت

هانیل: کجا بودی؟

لارا: آآ رفته بودم دستشویی😅

هانیل: آها خب خوبه من میرم صبحونه حاضر کنم تو بقیه رو بیدار کن

لارا: باشه
دیدگاه ها (۳۴)

عشق خیانت انتقام

Cruel Love پارت ۶ خلاصه غذامو خوردم و قرار شد همگی باهم بریم...

پارت ۴۰

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

رمان سوم پارت شانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ ویو راوی ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت۳منو برد تو اتاق بی صدا اشک م...

به زیباییه مشکی

همسر غیره منتظره

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط